
دیگه درست نمیشه.
قلبمو میگم.
همون که ساده، بیمحافظ،
تمام احساسشو نوشت روی یه برگه
و گذاشت توی دستش.
خوند.
پوزخند زد.
کاغذ رو مچاله کرد.
همون لحظه چیزی توی من تکون خورد.
یه لرزش کوتاه.
یه موج که خواست از چشمهام بریزه پایین.
زود رسیدم. راهشو بستم.
اما آب، راه خودش رو بلده.
از بیرون که نره،
از درون میره.
بعد بااحتیاط
کاغذو باز کردم.
صافش کردم.
نه…
دیگه مثل قبل نبود.
خط افتاده بود روش.
چروکها مونده بودن.
خواستم قابش کنم.
بزنمش به دیوار قلبم
که یادم نره چی شد.
اما دیر شده بود.
همون برگه،
همون چیزی که فکر میکردم تمام دنیامه،
دوباره توی دستش بود.
این بار لرزش بزرگتر بود.
برگه افتاد توی آبی که بالا اومده بود.
خیس شد.
سنگین شد.
جوهرش دوید.
دیگه لازم نبود کسی مچالهش کنه.
شاید اگر روز اول
اجازه میدادم آب بریزه
امروز از این همه فشار
ترک نمیخوردم.
منو کسی نشکست.
من
خودم
راه رو نشونش دادم