
بازی… عوض شد.
سرم را بلند میکنم. قهقههام مثل موج انفجار به سقف میخورد و برمیگردد توی سینهاش.
آره… اون روزهایی که تو انتخابم بودی، تموم شد.
ابروهایش گره خورده، به چمدان نگاه میکند… چشمش روی لباسها میلغزد و در نگاه من قفل میشود.
نفسش گیر میکند.
با صدایی آرام، انگار دنبال راه فرار میگردد:
_ داری چی کار میکنی؟ با چه بهونهای… پری؟ چی کم گذاشتم؟
چشمهایم را میبندم. پشت پلک، فقط تاریکی نیست. سالهای زندگیمان، یکییکی، با سرعتی بیشتر از نبض، رد میشوند.
_ چی کم گذاشتی؟ عشق…
یادت هست روزی که گفتم «منو ببین»؟
چشمانم التماس میکردند و تو… عقب رفتی.
فکر کردی اگر فاصله بگیری، توقعم از بین میره.
_ اشتباه میکنی. لگد به بختت نزن.
لبخندی تلخ روی لبهایم میآید. قطرهای اشک می چکد روی لب هایم؛ شور، سرد و لرزان.
_ حتی الان هم به فکر خودت هستی، نه من…
عصبانی شدی چون نفهمیدی امروز رو از سالها پیش چیده بودم.
بیا قبول کنیم… این بار در، به سمت بیرون میچرخه.
سرم را به سمت خیابان میچرخانم. چرخهای چمدان روی آسفالت میخزند.
صدایشان مثل مته، جمجمهام را سوراخ میکند.
صدای درون:
_دیدی پری؟ حتی حالا هم برای نگهداشتنت تلاشی نکرد.
دستهٔ چمدان را محکم میگیرم. نفس عمیقی میکشم. با ابروهایی گرهخورده، پا میگذارم به آیندهای که هنوز نامی ندارد.