
قلبم را از دست دادهام؛
جعبهای سیاه مانده در سینهام، پر از زخمهایی که هر بار، با یاد تو باز میشوند.
روزی که نخستین خارِ عشق را نادیده گرفتم، نمیدانستم ریشهاش آرام در عمق روحم میدود.
کاش آنوقت میفهمیدم زهر کلماتت، دیر یا زود، از شکافهای قلبم خواهد جوشید و مرا از درون خواهد بلعید.
چارهای نیست… باید این حلقههای سیاه را پاره کنم؛ باید این زخمهای چرکین را از تنِ روحم دور بریزم.
دیگر آغوشت آرامم نمیکند.
دستت –همان دستِ نجاتبخش دیروز– حالا تیغیست که پوست بیپناهم را میخراشد.
قلبم تیر میکشد.
حتی سایهات هم، در سکوت، خاطرات را چون خنجری بر پشتم میکشد.
میخواهم دورت کنم، فریاد بزنم، اما اشکهایم هر بار، نمکِ تازهایست روی زخم دیرینهام.
فهمیدهام…
بیقلب بودن، آسانتر است از زیستن با این دردِ بیانتها.
و پیش از آنکه آتش این زخمها ریشهام را بسوزاند، باید با چاقوی ترس، پیوندت را از رگهایم جدا کنم.
میترسم…
اما چارهای نیست.
قلبم را، همچون گلی مسموم، از خاک روحم بیرون میکشم.
شاید هرگز گل دیگری در این خاک نروید؛
اما مطمئنم هیچ خار دیگری هم، جانِ مرا نخواهد آزرد.