ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooداستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
Arezoo
Arezoo
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

زنجیرهای نامرئی:ما عقاب نیستیم

تا حالا شده احساس کنی می‌تونی اوج بگیری، اما چیزی نامرئی پا‌هاتو به زمین دوخته؟

روزی در دشتی وسیع، پرنده‌ای زندگی می‌کرد با بال‌هایی سالم و دلی پر از میلِ پرواز.
هر بار که بال می‌زد، احساس می‌کرد دست‌هایی دور پاهایش سفت‌تر می‌شوند. بالا می‌رفت، اما نه آن‌قدر که آزادی را لمس کند.

به اطرافش نگاه می‌کرد. دیگران آرام بودند، نوک می‌زدند، زندگی را همان‌طور که بود پذیرفته بودند؛ بی‌پرواز، بی‌حسرت.

یک روز طاقتش طاق شد و گفت:
«حس می‌کنم چیزی ما را نگه داشته... من دلم می‌خواهد پرواز کنم.»

دوستش خندید:
«پرواز؟ ما عقاب نیستیم! این فکرها برای ما ممنوعه. خودتو خسته نکن.»

بعد از آن، پرنده دیگر نپرید.
نه چون نمی‌توانست، بلکه چون باورش کرد.
شوق زندگی آهسته خاموش شد. روزی چند دانه، ساعتی سکوت، و تمام.

شب اما، در خواب، بال‌هایش را گشود. باد خنک زیر پرهایش دوید، درخت‌ها کوچک شدند و ابرها نزدیک.
پرنده‌ای بزرگ و باشکوه کنارش آمد. پرسید:
«چه احساسی داری؟»

گفت: «سبکم… پس آن دست‌ها چه شد؟»

— «هیچ دستی نبود. تو فقط به وجودش ایمان داشتی.»

— «پس بقیه؟ چرا آن‌ها نمی‌پردند؟»

— «وقتی همه به زمین باور داشته باشند، آسمان دور می‌ماند.»

پرنده با تپش قلب بیدار شد.
زنجیری در کار نبود. دست‌ها توهم بودند.

از فردا، او پرواز را دوباره شروع کرد. اما نه به سمت ابرها.
از پریدن از روی سنگ‌های کوچک شروع کرد.
نه با عجله، نه با ترس.
می‌دانست روزی از بلندترین قله بال خواهد زد، فقط اگر دیگر به "دست‌های نامرئی" باور نداشته باشد.

زندگیپروازرشدفردیداستان کوتاهداستانک
۲۲
۶
Arezoo
Arezoo
داستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید