ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooداستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
Arezoo
Arezoo
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

سرمای قاب


آب شروع به قل‌قل می‌کند. کتری را از برق می‌کشم.

صدای گزارشگر فوتبال، با هیجان بی‌دلیلش، مثل خطی روی شیشه‌ی روحم کشیده می‌شود و ترک می‌اندازد.

نگاهم کنج دیوار گیر می‌کند؛ همان تابلویی که با عشق خریده بودم.

یادت هست؟ تصویری از زمستان… جاده‌ای زیر برف… درخت‌هایی که مثل من موهایشان سفید شده.

آن روزها گفتی: «برف همیشه یادآور پاکیه.» و من باور کردم.

حالا اما حس می‌کنم برفِ این تابلو دارد آهسته به دیوارها می‌خزد و خانه را می‌پوشاند.

چای را در لیوان می‌ریزم. انگشتان یخ‌زده‌ام دور آن حلقه می‌شوند، صورتم را نزدیک می‌برم تا بخار داغ گونه‌هایم را لمس کند.

و باز به آن تابلو فکر می‌کنم…

شاید اگر شعله‌ای در قاب بود، سرمای دیوارها این‌قدر راه به قلبم پیدا نمی‌کرد.

قاب عکسبرفقهرتنهاییغمگین
۲۰
۳
Arezoo
Arezoo
داستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید