
نامهای به هیچکس... یا شاید به خودم
میدانی؟ تازه فهمیدهام که جهان چقدر بزرگ است؛ وسعتی بیانتها و گاهی ترسناک.
داشتم با تمام توانم میدویدم تا خودم را به تو برسانم که ناگهان، دستی نامرئی با یک پونزِ سرد و تیز، مرا به گوشهای از این نقشهی پهناور سنجاق کرد.
فریاد زدم: «آهای! چه میکنی؟ حواست هست؟ من این پایینم!»
اما دریغ... انگار اصلاً مرا نمیدید. واقعا چه کاری از دستم برمیآمد؟ دیگر نه راهِ پیش داشتم و نه راهِ پس؛ میخکوب شده بودم در نقطهای کور از جبر.
روزی که قدم در این مسیر گذاشتم، میدانستم که راهی طولانی در پیش است، اما حتی در کابوسهایم هم نمیدیدم که کسی اینچنین بیهوا مرا به جایی پونز کند و به امان خدا رها سازد! چه لطفِ بزرگی!
حس غریب و متناقضی است...
از یک سو، قلبم بیتابی میکند و مدام به سینهام میکوبد که: «باید کنارش باشی، این مسیر را باید شانه به شانه هم قدم بزنید.» و از سوی دیگر، در این بنبست گرفتار شدهام و باید اعتراف کنم که افسارِ بعضی اتفاقات، ابداً در دستانِ من نیست.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر واقعاً قلمِ سرنوشتِ ما در دستِ یک نویسنده باشد، بدون شک او باید خالق بسیار بیرحمی باشد؛ یک نویسنده یا شاعرِ تاریکنویس. قبول نداری؟
قرار نیست تمام نویسندهها عاشقانههای لطیف و پایانهای روشن خلق کنند؛ بعضیها هم تخصص عجیبی در نوشتنِ تاریکی دارند. و از بختِ بلندِ ما، داستانِ زندگیمان افتاده دستِ یکی از همین تاریکنویسهای قهار!
حتم دارم که نویسندههای سرنوشت هم یکی دو تا نیستند؛ تنوعشان بالاست. مثلاً نویسندهی داستانِ زندگیِ بعضی آدمها، روشننویس است و فقط به دنبال خلقِ عاشقانههای شیرین و بیدغدغه میگردد. اما انگار نافِ نویسندهی داستانِ ما را با تاریکی و تعلیق بریدهاند!
شاید بهتر باشد این حقیقتِ تلخ را در آغوش بگیریم، قبولش کنیم و دیگر با این قلمِ بیرحم نجنگیم.