ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooداستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
Arezoo
Arezoo
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

صد و چند ساله ام

صد و چند ساله‌ام… آواره‌ای با ریشه‌های سنگی، تکیه زده بر سنگِ نمناکِ غار.

عصای چوبی‌ام، قامت خمیده‌ی درختی است که هنوز تاب می‌آورد.

موهای سفیدم در باد می‌رقصد.

نور نارنجی غروب، لرزشی درون چشمان خسته‌ام می ریزد.

اشک‌هایم آرام و گرم می‌چکند، بر زخم‌های یخ‌زده‌ی زانوهایم، گویی بارانی است بر نمکزارِ خاطرات.

جا ماندم… از شبی که خواستم در باتلاقِ زندگی زنده بمانم.

هر تقلا، هر کشیدنِ دست‌هایم، مرا در قعرِ دریای تیره ی زندگی فروتر می بُرد.

صدای پاهایی که برای نجات به سمتم می‌دویدند، در بادِ سنگین شب گم شد.

چشمانم را گشودم… جهانی نو، با دیواره ای از سکوت.

حالا اینجام؛ کنار غار... با عصایی که لرزش وجودم را به سنگ می کوبد.

صبر می‌کنم…

شاید آوازی از جاده بیاید،

شاید فریادی از دل باد...

شاید فردا… شاید هیچوقت.

باد پاسخم را به گیسوان خود پیچیده و به سوی غروب برده است.جایی که حتی سایه ها هم از سکوت می گریزند.

گوش می کنم.... قلب زمان می تپد؟ شاید

زندگیباتلاقمشکلاتدلنوشتهآواره
۲۳
۸
Arezoo
Arezoo
داستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید