
یک ماه از زمانی که برای اولین بار اندوه ژرف را دیدم گذشته است.
حالا او اسم دارد. و بخشی از هر فعالیت من است.
مورِن... اسم زیباییست.
شاید خودش نداند، اما من در تمام لحظههایم او را زندگی میکنم.
روی صندلی میز آرایش نشسته بودم و موهایم را شانه میکردم. مورن به پنجره تکیه داده بود. آنقدر بیصدا و غرقِ تماشای من که گاهی فکر میکردم هیچ چیز در دنیا نمیتواند حواسش را پرت کند.
صدای رسیدن پیام از گوشیام بلند شد. برای لحظهای به صفحه نگاه کردم و ناخودآگاه لبخندی روی لبهایم نشست.
مورن طبق عادت همیشگیاش حرکت کرد؛ اول به شکل رشتهای از دود سیاه در هوا لغزید و بعد ناگهان پشت سرم ظاهر شد.
صدایش را درست کنار گوشم شنیدم.
«هه... چیزهای تازه میبینم.»
شانه وسط موهایم رسیده بود که دستم در هوا ایستاد. در آینه مستقیم به چشمهایش نگاه کردم.
گفتم: «چه اشکالی داره؟ آدم خوبیه.»
آرام انگشتانش را میان موهایم حرکت داد و زمزمه کرد:
«آدم خوب؟ چه توصیف بیرنگ و ملالآوری.
شیطان هم قبل از اینکه حوصلهاش سر برود، خوب بود.»
مکث کرد. اما انگار نتوانست کنجکاویاش را نگه دارد.
«بگو ببینم... چرا با این وسواس موهات رو شونه میکنی؟ چشمهای سطحیِ اون آدم طاقت دیدن آشفتگیهات رو نداره؟
یا میخوای رد انگشتهای منو از بین موهات پاک کنی؟»
از جا بلند شدم و روبهرویش ایستادم. سرم را کمی کج کردم. یکی از ابروهایم بالا رفت.
«رد انگشتهای تو؟ تو چت شده مورن؟»
پوزخندی زدم و مستقیم در چشمهایش خیره شدم؛ شاید بتوانم چیزی از آن عمق بخوانم.
«نکنه واقعاً حسودیت شده؟»
برای یک ثانیه خشکش زد.
کهنترین رنجهای هستی حالا در برابر یک سؤال ساده خلع سلاح شده بود.
خندهای کوتاه از گلویش بیرون آمد، اما انگشتانش با لجاجتی ظریف میان موهایم گره خوردند؛ انگار میخواست ریشههایشان را به تاریکی من پیوند بزند.
کمی نزدیکتر شد.
«حسادت؟»
_آره همون حسادت.
« به عنوان یه موجود فانی خیلی اعتماد به نفس داری. »
_جواب سوالم رو ندادی.
« چون سوالت احمقانه بود.»
_پس یعنی آره؟
«...»
_مورن؟
« ساکت شو»
لحنش لبالب از کنایهای تلخ بود.
«دقت کردی چه واژهی انسانیِ حقیرانهای به کار بردی؟
من هزاران سال قبل از اینکه مفهوم حسادت اختراع شود وجود داشتم، نایرا. من در سینهی آدم بودم وقتی از بهشت رانده شد. من در چشمان مریم زیر صلیب بودم.»
چشمهایم را در حدقه چرخاندم، سرم را تکان دادم و از او فاصله گرفتم.
دکمهی سرآستینم را با همان دقتی بستم که آدمها برای اطمینان از چیزهای کوچک خرج میکنند.
آرام کنار گوشم زمزمه کرد؛ نفسهای سردش را روی پوستم حس میکردم.
«فکر میکنم بهتره همینجا بمونی.»
در آینه به خودم نگاه کردم تا مطمئن شوم ظاهرم مرتب است.
گفتم: «تو هر بار که میخوام از خونه برم بیرون همینو میگی.»
او دست به سینه ایستاده بود.
«چون هر بار میخوای چیزی رو ثابت کنی.»
به او نگاه کردم.
«شاید هم فقط میخوام زندگی کنم.»
صدای خندهی آرامش بلند شد.
«آدمها معمولاً قبل از اشتباههای بزرگ اسمش رو میذارن زندگی.»
نفسم را با حرص بیرون دادم. به سمت تخت رفتم و کیفم را از روی آن برداشتم.
«مورن... اون فقط یه دوسته. من میرم سر کار و بعدش یه قرار دوستانهی ساده.
داری زیادی بزرگش میکنی.»
مورن جوابی نداد.
یا شاید خواست چیزی بگوید و نتوانست.
برای لحظهای نگاهش از روی شانهام گذشت؛ به گوشهای تاریک از اتاق، جایی میان کمد و دیوار.
ناگهان احساس کردم هوای سردی آرام از مچ پاهایم بالا میآید.
سرمایش تند نبود. مثل دستی که مودبانه اول اجازه میخواهد، بعد لمس میکند.
گفتم: «باز شروع نکن مورن.»
مورن هنوز به همان گوشه خیره بود.
خیلی آرام گفت:
«من شروع نکردم.»
اخمهایم در هم رفت. خواستم چیزی بگویم که لرزش تلفنم روی میز را احساس کردم.
اسم دوست تازهام روی صفحه میدرخشید.
دستم را به سمتش دراز کردم.
در همان لحظه زمزمهای شنیدم.
نه از پشت سر. نه از روبهرو.
از جایی بسیار نزدیکتر.
«آدمهای تازه... زخمهای تازه.»
دستم در هوا ماند.
قلبم یک ضربان را جا انداخت؛ انگار بدنم برای لحظهای دربارهی ادامه دادن مردد شده باشد.
بلافاصله برگشتم.
اتاق همان اتاق بود.
تخت. آینه. پرده. مورن.
اما حسم میگفت چیز دیگری هم آنجاست.
گفتم: «شنیدی؟»
مورن پلک زد، انگار از فکری دور برگشته باشد.
«چی رو؟»
سرم را به طرفین تکان دادم.
«هیچی.»
سکوت اتاق کش آمد.
دوباره به تصویر خودم در آینه نگاه کردم.
دستم که به دستگیرهی در نزدیک شد، در جایی حتی نزدیکتر از قبل همان صدا با صبری سرد زمزمه کرد:
«نرو....»