
نمیدونم چرا این روزا هر چی میخوام بنویسم، کلمههام ازم فرار میکنن.
انگار ذهنم یه باتلاقه… هر چی بیشتر دستوپا میزنم، بیشتر فرو میرم.
همهچی از اون روز شروع شد.
همون مسیر تکراریِ عصر، همون پیادهروی بیهدف… تا وقتی دیدمش.
یه زن روی جدول کنار خیابون نشسته بود. سرش پایین بود.
تا صدای قدمهام رو شنید، یهو سرش رو بالا آورد.
اون لحظه نسیم پاییزی خورد به صورتم.
هوا بوی گل میداد، یه کم هم بوی سیبزمینی سرخکرده.
نمیدونم چرا، ولی حس کردم دارم یه فیلم قدیمی میبینم
جایی بین رؤیا و واقعیت.
نزدیکتر که شدم، بلند شد.
منم ایستادم، بیهیچ ارادهای.
یه لحظه حس کردم انگار دارم روی تردمیل راه می رم و کسی دکمهی «توقف» رو زده.
همهچیز دور و برم قطع شد؛ فقط اون بود…
و چشمهاش.
چشمهاش قهوهایِ معمولی نبود. یه عسل تیره بود،
از اون رنگایی که بوی غروب میدن.
ته نگاهش زردیِ غمی داشت، مثل نور شمعی که هنوز خاموش نشده.
با صدایی آروم ولی مطمئن گفت:
«میخوای طالعت رو ببینم؟»
خواستم بگم نه، اما دهنم باز نشد.
خندید و گفت:
«نگران نباش، کف دست نمیخونم… من زبان روحت رو میخونم.»
نشست و با اشاره گفت کنارَش بشینم.
منم نشستم.
مردم رد میشدن، ماشینها بوق میزدن، ولی صداش از یه جای دیگه میاومد.
آروم حرف میزد.
کلمههاش نرم بودن و ترسناک،
چون هر چی میگفت انگار از درونم خبر داشت.
یهجایی گفت:
«دلت هنوز دنبال یقین میگرده… اما خودت جواب رو بلدی.»
اونقدر حرف زدیم که حس کردم دارم تو شیرینی صداش غرق میشم.
یه شیرینیِ عجیبی که لذت داشت، ولی تهش یه سوز هم بود.
یه دلتنگی غریب افتاد تو دلم؛
نه برای گذشته، نه آینده…
برای یه حس خاص که حتی اسمشم نمیدونستم.
وقتی بلند شدم برم،
یه حس بیپناهی باهام موند.
مثل سایهای که دنبالم میاومد.
از اون روز به بعد، انگار یه تکه از خودم تو چشمای اون زن جا مونده.
ذهنم آروم نمیگیره؛ هر جا میرم،
صدای نفسش باهامه.
گفت مسیرت عوض میشه. گفت چیزی رو پیدا میکنی
که مدتها گمش کردی.
شاید اون فقط یه فالگیر بود…
شاید هم نه.
میدونی؟
بعضی نگاهها فال نیستن، دعای بیصدا هستن.
قول بده نخندی.
ولی گاهی حس میکنم اگه دوباره ببینمش،
میفهمم چرا خدا
یه روز، عسلِ چشمِ یه غریبه رو گذاشت وسط مسیرِ من.