
به نایرا…
این روزها توی سرم صدا میپیچد: باید یک کاری بکنم.
دست بجنبونم، جا نمونم.
بلاتکلیفی خستهم کرده. حالا دنبال شکارم…
درست شنیدی—میخوام شکارچی بشم.
وقتشه افسار خودم رو بگیرم.
اینجا هر که مکث بکند، شکار میشود.
ولی نگران نباش، بیگدار به آب نمیزنم.
یاد گرفتهم صبر کنم، کمین کنم، فرصت را ببینم.
شیر اگر بیهوا بپرد وسط غزالها، شکار را از دست میدهد.
یادت هست چی گفتی؟
«با اینهمه احتیاط، یا زیادی بلدی یا زیادی ترسو!»
این بار امتحان میکنم…
نایرا، کاش همینجا بودی و دلگرمم میکردی.
راستش تکنیکها را بلدم، اما هیچوقت واقعاً شکار نکردم.
هنوز تا شکارچی شدن راه دارم.
قول میدهم برگردم همینجا، وقتی سرندیپیتیات پیروز باشد…
در تاریکی نشستهم، منتظر نجوای تو.
( آرزو کامیاب )