ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooداستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
Arezoo
Arezoo
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

هرکول خجالتی

(نور ملایمی روی یک شخصیت افتاده. صدای زمزمه‌های مبهم از بیرون می‌آید. شخصیت روی صندلی ،گوشه‌ی اتاق، کمی خمیده، فنجان چای گرمی در دست.)
راوی:
سرم… سنگین شده. نه، سنگین نه… مثل تخته‌سنگی که از درون ترک برداشته و هر لحظه آماده‌ی شکستن است. هر کلمه‌ای که از دهان آدم‌های اطرافم بیرون می‌آید، می‌کوبد به شقیقه‌ام… و درد را بیشتر می‌کند.
خسته‌ام. خسته از رفتن… و نرسیدن.
کجای این مسیر را اشتباه رفتم؟
یکی می‌گوید «طبیعیه، همه وسط راه همینن»… طبیعی.
ولی طبیعی بودن درد، سنگینی را سبک نمی‌کند.
دست‌هایم گز گز می‌کنند… مثل زمینی که زیر پوستش مورچه‌ها بی‌وقفه در حرکتند. نفس کم شده. انگار هوای اتاق را دزدیده باشند.
حس آدمی را دارم که یک کوه را گذاشته‌اند روی دوشش — هرکول… ولی خجالتی. آن‌قدر سربه‌زیر که حتی شکایت نمی‌کند. فقط تحمل می‌کند.
می‌گویند بعضی‌ها دست به خاک می‌زنند، طلا می‌شود. من؟
من دست به طلا زدم، و گل چسبناک روی انگشتانم نشست. شاید واقعیت همین است… نه نابغه‌ام، نه خوش‌شانس. فقط کسی‌ام که بارها سعی کرده و مزه‌ی گسِ شکست را زیر دندانش مزه کرده.
ایستاده‌ام بالای کوه. پایین، دامنه‌ای سبز و آبِ تازه در انتظار است، اما بین من و آن… یک دره‌ی بلند خوابیده. طنابی در دست دارم، اما پوسیده است.
می‌توانم همین‌جا بایستم، و تماشا کنم.
می‌توانم دل به سقوط بسپارم، شاید راهی پیدا شود.
تو… به جای من، چه می‌کنی؟
(خاموشی تدریجی نور. صدای نفس کوتاه و محو راوی در تاریکی.)

دلنوشتهویرگولخجالتی بودنشکست
۳۳
۵
Arezoo
Arezoo
داستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید