ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooداستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
Arezoo
Arezoo
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

کوله ای که صاحبش را پیدا نکرد

آواره‌ام، دیوانه‌ام…

کوله‌ای کهنه بر دوش دارم، 
با خود به این سو و آن سو می‌کشمش.

هر بار که به مقصدی می‌رسم، 
با خود می‌گویم: 
«یعنی وقتش رسیده؟ 
باید این کوله را به اهلش بسپارم.»

هر روز سنگین‌تر از دیروز، 
با تنی خسته و زخمی، 
پاهای برهنه، نفس‌نفس‌زنان،

به چشمان عابران نگاه می‌کنم؛ 
مثل تشنه‌ای که به آب رسیده، 
و هر بار 
تنها سراب می‌بیند.

ناامید و رنجیده، 
قطره‌ای درخشان 
روی گونه‌ام سر می‌خورد؛ 
بی‌اعتنا 
به کنارش می‌زنم.

می‌گویند هر بار که من، این آواره، 
آن قطره‌ی درخشان وجودم را خاک می‌کنم، 
پشت سرم 
لاله‌ای سرخ می‌روید، 
گستره‌ای از لاله…

چه سود 
وقتی هنوز 
نمی‌توانم او را بیابم؟

باد وزیدن می‌گیرد، 
لاله‌های سرخ 
در هوا می‌رقصند…

این بار فرق می‌کند، 
می‌دانم… 
من تنها نیستم؛ 
شاید این لاله‌ها 
راه را به من نشان دهند.

وقتی کوله را به دستم دادند، 
این‌قدر سنگین نبود؛ 
کوله‌ای پر از خشم، 
پر از غم و ناامیدی… 
و شانه‌هایی 
که هر روز 
کم‌طاقت‌تر می‌شوند.

دلنوشتهغمگینخشملاله زاردلنوشته کوتاه
۲۰
۸
Arezoo
Arezoo
داستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید