
شهر در تکاپو است؛ صدای بوق ماشینها، ترمزهای ناگهانی و فریادِ خشمگینِ رهگذران، فضا را پر کرده. آسمان با رعدی بلند نورانی میشود و قطرههای باران چون شلاق بر صورتم فرود میآیند. پنجره را میبندم و آرام برمیگردم، روی لبهی تخت مینشینم. نورِ چراغخوابِ کنارِ تخت، اتاق را در هالهای از روشناییِ کمجان غرق کرده.
او روی صندلی چوبیاش، رو به روی تخت نشسته؛ همانطور که قول داده بود. کمحرف و آرام. نفسم را به بیرون میفرستم و میگویم: «چند روزی است باران میآید. انگار شهر فهمیده پادشاهِ تاریکی در اتاقِ من نشسته و هنوز به آن عادت نکرده.»
نگاهش را به من میدوزد؛ انگار همزمان میبیند و میسنجد. پوزخندی کوتاه میزند. ادامه میدهم: «گفتی وقتی از دروازهی دنیای سایهها عبور کنیم، تنها نخواهم بود... منظورت دقیقاً چه بود؟»
کمی جلو میآید، آرنجش را روی زانوهایش میگذارد و با صدایی آرام و فشرده میگوید: «نایرا... سایهها انفرادی سفر نمیکنند. آنها به بویِ ترکهایِ قدیمی، زخمهایِ کهنهیِ سر باز نکرده، به سکوتهایی که زیادی طولانی ماندهاند، جذب میشوند. این تهدید نیست؛ قانونِ طبیعتِ تاریکی است. هر جا روزنهای ببیند، خود را جا میکند.»
لبخندِ نیمهجانی میزنم و همزمان که با پوستِ کنارِ ناخنم بازی میکنم، میگویم: «اما تو اینجا هستی... مرا با سایهها تنها نمیگذاری، نه؟»
لبخندی محو میزند؛ لبخندی که معلوم نیست آرامش است یا هشدار. «نگران نباش... من از روی همین صندلی چوبی تماشایت میکنم. اگر دیدم در حالِ غرق شدن در تاریکی هستی، شاید... فقط شاید اشارهای کنم تا راه را پیدا کنی. البته نه به این خاطر که برایم مهمی؛ صرفاً چون دلم نمیخواهد همتیمیام، در همان روزِ اول تسلیم شود.»
نگاهم را از او میگیرم، به پنجره، به شیشهای که شب و باران را قاب گرفته، خیره میشوم. با لحنی که انگار برای خودم گفته باشم، زمزمه میکنم: «همینم خوب است...» سپس رو به او میکنم: «و اینکه... تو میتوانی دروغ بگویی؟ یا فقط حقیقت را نشان میدهی؟»
به پشتی صندلی تکیه میدهد و دستش را روی دستهی صندلی میکشد، انگار دارد گردِ سالهایِ کهنه را پاک میکند. مستقیم به چشمانم نگاه میکند: «این سوالت را دوست دارم. بویِ احتیاط میدهد؛ احتیاط در برابرِ من... من به ندرت دروغِ خالص میگویم. شیوهی من نجیبتر و بیرحمتر از اینهاست.» پوزخندی میزند: «من حقیقت را ناقص نشان میدهم. اگر میخواهی در حضورِ من گم نشوی، این قانون را به خاطر بسپار: هر چه من نشان میدهم، جدی بگیر؛ اما مقدس فرض نکن. من، با تمامِ قدمت و وقارم، از تفسیرهایِ تراژیک لذت میبرم؛ این تنها ضعفِ کوچکِ من است. هر موجودِ کهن، ایرادی کوچک دارد.»
از روی صندلیاش بلند میشود و به آرامی به من نزدیک میشود. سرم را پایین انداختهام و به حرفهایش فکر میکنم. صدایِ خفیفِ فنرهایِ تخت، نشان میدهد که کنارم نشسته است. بویِ خاکِ بارانخورده بیش از هر زمانی در بینیام میپیچد. سرمایی درونم نفوذ میکند که ناخودآگاه دستانم را به دورِ خودم میپیچم.
«نایرا...»
سرش را به من نزدیک میکند؛ آرام در گوشم نجوا میکند: «تو بیپناه نیستی. فقط نباید در تاریکی، هر نجوا را وحی تصور کنی. کمی از آن غرورِ همیشگیات فاصله بگیر و خوب گوش کن: تو نمیتوانی با سایهها بجنگی. یادت باشد، وقتی سایهای از گوشهی تاریکِ اتاقت بیرون خزید... فرار نکن.
برایش آمادهای؟»