ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooدر جست‌وجوی آن نُتِ گمشده‌ای که سکوتِ میانِ دو خنده را معنا می‌کند. فرزندِ ارشدِ حافظه‌ی مخدوش؛ آنجا که تظاهر می‌میرد و زیبایی، فقط در تاریکی می‌درخشد. ✨🎻
Arezoo
Arezoo
خواندن ۲ دقیقه·۱۹ روز پیش

ماهِ نصفه

ماه امشب قشنگه… اما نصفه است. 
مثل من. نصفه و بلاتکلیف.

شب شده و دوباره سکوت… 
نه، دروغ گفتم. سکوتی در کار نیست. 
حداقل نه آن سکوتی که آدم دلش می‌خواهد.

پنجره اتاق را باز گذاشته‌ام که کمی از هوای خنک شب لذت ببرم. 
اما همان لحظه صدای هندل زدن موتور همسایه می‌آید. 
چند بار تقه می‌زند… بعد روشن می‌شود. 
درست زیر پنجره.

صدا مثل سنگی است که بیندازی توی رودخانه‌ی آرام ذهنم؛ 
برای چند لحظه همه‌چیز را به هم می‌زند.

موتور که دور می‌شود، فکرهایم دوباره آرام‌آرام برمی‌گردند.

سرم را می‌گذارم روی بالش. 
آخ… چقدر خسته‌ام.

عجیب است؛ 
وقتی آدم بلاتکلیف باشد، هرقدر هم استراحت کند باز خسته است. 
انگار خستگی از جایی عمیق‌تر می‌آید. 
از درون.

همین که نمی‌توانم برای خودم یک مسیر مشخص داشته باشم، برایم عذاب‌آور است. 
اگر هم برنامه‌ای می‌چینم، انگار انگیزه‌ای برای شروعش ندارم.

دلم می‌خواهد خیلی کارها بکنم. 
دلم می‌خواهد دوباره...

بنویسم.
 
نقاشی کنم، حداقل همان خط خطی های بی معنی روی حاشیه ی دفترم.

فیلم ببینم، حتی از همان فیلم هایی که ممکن است وسطش خوابم ببرد.

چیزهای تازه یاد بگیرم 

تغییر کنم.

اما حتی در شروعشان هم گیر می کنم. 
انگار همه‌ی این کارها با هم صدایم می‌کنند و من درست وسطشان ایستاده‌ام.

مشکل اینجاست که نمی‌توانم انتخاب کنم. 
و وقتی انتخاب نمی‌کنم… 
در واقع هیچ‌کدام را انتخاب می‌کنم.

و همه‌شان را با هم از دست می‌دهم.

بعد دوباره برمی‌گردم به همان بلاتکلیفیِ آشنای خودم.

گاهی برای فرار از این حال، کتاب می‌خوانم یا نوشته‌های ویرگول را. 
می‌بینم آدم‌ها چقدر قشنگ می‌نویسند. 
ظریف، عمیق، واقعی.

بعد به خودم نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم: 
چرا من نمی‌توانم این‌طور فکر کنم؟ 
چرا نمی‌توانم این‌طور بنویسم؟

هر بار هم برای خودم توضیحی پیدا می‌کنم: 
شاید بیشتر کتاب خوانده‌اند. 
شاید بیشتر تمرین کرده‌اند.

اما باز از خودم می‌پرسم: 
پس من کِی در این روزمرگی‌ها گم شدم؟

زندگی‌ام انگار به دو قسمت تقسیم شده: 
قبل از دی‌ماه… 
و بعد از دی‌ماه.

حالا روزهایم تقریباً شبیه هم‌اند.

صبح بیدار می‌شوم. 
اخبار.

بچه را بیدار می‌کنم. 
مدرسه.

اخبار.

ناهار.

اخبار.

تکلیف مدرسه‌ی بچه.

شب.

باز هم اخبار.

خواب.

انگار زندگی تبدیل شده به یک حلقه که مدام تکرار می‌شود. 
و من در این حلقه، آرام‌آرام دارم گم می‌شوم.

نمی‌دانم… 
شاید هم دارم یاد می‌گیرم بپذیرم که 
«همینه که هست».

اما یک چیزی درونم هنوز آرام نمی‌گیرد. 
یک صدای سمج که مدام می‌گوید:

نه… 
این کافی نیست.

هنوز کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم.

و فعلاً، 
تنها چیزی که برایم مانده… 
نوشتن است.

ماهدلنوشتهبلاتکلیفیویرگولخستگی
۴۸
۹
Arezoo
Arezoo
در جست‌وجوی آن نُتِ گمشده‌ای که سکوتِ میانِ دو خنده را معنا می‌کند. فرزندِ ارشدِ حافظه‌ی مخدوش؛ آنجا که تظاهر می‌میرد و زیبایی، فقط در تاریکی می‌درخشد. ✨🎻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید