ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooدر جست‌وجوی آن نُتِ گمشده‌ای که سکوتِ میانِ دو خنده را معنا می‌کند. فرزندِ ارشدِ حافظه‌ی مخدوش؛ آنجا که تظاهر می‌میرد و زیبایی، فقط در تاریکی می‌درخشد. ✨🎻
Arezoo
Arezoo
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

ملاقات در حیاط خلوت

سلام، عزیزِ تاریکم.

چرا می‌گویم تاریک؟ 
چون اگر از جایی که من ایستاده‌ام به تو نگاه کنم، در هاله‌ای از مه و غبار دیده می‌شوی. 
تاریک، از این نظر که در سایه‌ی کلمات پنهان شده‌ای.

مدت‌هاست حضورت را حس می‌کنم. 
مدام دور و برم پرسه می‌زنی، بی‌آن‌که دیده شوی.

گاهی نسیمی، برای لحظه‌ای، بوی حضورت را به مشامم می‌رساند. 
گاهی هم با زحمت، فقط برای یک ثانیه، با انگشت به شانه‌ام می‌زنی.

برمی‌گردم... 
تو نیستی.

اما باز همان حس آشنا برمی‌گردد.
همان تاریکیِ زنده‌ای که در سایه‌ها زندگی می‌کند.

راستش را بگو، تو کی هستی؟ 
یا اصلاً چه هستی؟

گاهی از جایی دورتر صدای در کوبیدن و تقلا کردنت را می‌شنوم،و خودم را به نشنیدن می‌زنم. 
کاش از من دلگیر نباشی.

بگذار صادق باشم. 
از وقتی بی‌خبر تصمیم گرفتی خودت را نشان بدهی، ترس برم داشته.

هر بار که خواستم بنویسمت، لرزشی در دست‌هایم افتاد 
و موجی از کلمات سبک‌تر و بی‌خطرتر جای تو را گرفتند.

می‌دانستم تو فقط نوشته نمی‌شوی، تو مستقیم وارد زندگی‌ام می‌شوی.

و تا وقتی نادیده‌ات بگیرم، می‌توانم وانمود کنم اتفاقی نیفتاده. 
وانمود کنم قرار نیست متولد شوی.

انگار نه انگار نیرویی درونم زندگی می‌کند که می‌خواهد نوشته شود.

چون اگر می‌نوشتمت،باید صادقانه کنارت می‌ایستادم. 
دیگر نمی‌توانستم با شوخی از کنارت بگذرم.

می‌دانم از آن نوشته‌هایی هستی که قبل از آمدن، زندگی آدم را به هم می‌ریزند.

اما امشب با شب‌های دیگر فرق دارد. 
حضور تو نزدیک‌تر شده 
و جرئت من هم کمی بیشتر.

هنوز هم تو را ننوشته‌ام،اما امشب گوشه‌ای از حیاط خلوت ذهنم را برایت خالی کرده‌ام.

جایی آماده کرده‌ام تا بنشینیم و کمی با هم چایِ شهامت بنوشیم.

شاید بعد از آن روزی جرئت پیدا کنم تو را به دنیا بیاورم.

شاید این دردهایی که می‌کشم و این سنگینی که درونم جمع شده با تولد تو کمی سبک‌تر شود.

نمی‌دانم.

اما شاید روزی بفهمم تو فقط یک نوشته یا چند کلمه نبودی.

تو سایه‌ای بودی که از سایه بودن خسته شده بود.

و شاید اگر روی کاغذ بیایی،کمی آرام بگیری.

حیاط خلوتگنجشکدلنوشته
۴۳
۱۹
Arezoo
Arezoo
در جست‌وجوی آن نُتِ گمشده‌ای که سکوتِ میانِ دو خنده را معنا می‌کند. فرزندِ ارشدِ حافظه‌ی مخدوش؛ آنجا که تظاهر می‌میرد و زیبایی، فقط در تاریکی می‌درخشد. ✨🎻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید