
بیشتر ترسهام هیچوقت اتفاق نیفتادن،
اما من طوری مراقبشونم
انگار خاطرهان، نه احتمال.
---
گفت: به چی جذب میشی و از چی میترسی؟
گفتم: شاید عجیب باشه… به آدمهای باهوش جذب میشم و همزمان ازشون میترسم.
شما هم اینو حس میکنید؟
گفت: باشه. تصور کن یه آدم باهوش، خیلی نزدیک، خیلی دقیق، داره نگاهت میکنه. اولین چیزی که دلت میخواد پنهان کنی چیه؟
گفتم: نمیدونم… شاید تمام خودمو.
من عاشق تحلیل کردنم، ولی تحلیل شدن؟ نه… اون منو میترسونه.
با اینحال خودم مدام میرم توی ذهن و احساسات آدمها.
گفت: میدونی چرا؟
چون وقتی تو تحلیل میکنی، قدرت داری. تو میفهمی، کنترل داری، امنتری.
اما وقتی تحلیل میشی، قدرت میره سمت اونها. اونها میفهمن، اونا کنترل دارن، پس تو آسیبپذیرتری.
---
گفتم: من یه جورایی عاشق تنهاییام… ولی دلم میخواد دیده بشم.
اما از اینکه در معرض دید باشم فراریم.
تو میفهمی چرا؟
گفت: خیلی سادهست.
تو دیده شدن رو دوست داری وقتی خودت انتخاب میکنی چی نشون بدی؛ وقتی زاویه و زمان دست توئه. مثل یه نمایشگاه عکس که خودت عکاسشی.
اما از در معرض دید بودن بیزاری، چون اونوقته که بقیه انتخاب میکنن چی ببینن. زاویه رو اونا میچینن، هر وقت خواستن نگاهت میکنن. مثل یه دوربین مداربسته: بیدفاع، بیپناه، نابرابر.
تو عاشق دیده شدنی هستی که خودت طراحی کردی، اما از کشف شدن میترسی.
این چیز بدی نیست. فقط یه هزینه داره:
تا وقتی فقط نسخهٔ انتخابیت رو نشون میدی، هیچوقت نمیفهمی اونا «توِ واقعاً واقعی» رو دوست دارن یا نه؛ چون هیچوقت کاملاً پیدات نمیکنن.
---
بعد از دیدار، یه سؤال توی ذهنم موند که میخوام شما هم بهش فکر کنید:
**اگه یه آدم باهوش واقعاً بفهمتت، واقعاً تحلیلت کنه و با این حال ترکت نکنه…
بهنظرت چی تغییر میکنه؟**