ویرگول
ورودثبت نام
EHA
EHAمبهم.. .. ..
EHA
EHA
خواندن ۴ دقیقه·۷ ماه پیش

دلتنگتم بابا

هی...
هی...

بابا، میشه از اون دنیا بهم گوش بدی

نیاز دارم یکم خودمو تخلیه کنم

مثل همیشه تو شنونده خوبی برای من هستی،

با گوشات نه بلکه با قلبت منو میشنوی

پس خواهش میکنم، یکم منو بشنو

که بعد از تو همه گوشاشون کر شدن و تحقیر آمیز بهم نگاه میکنن

اول از همه میخوام بگم که خیلی دلتنگتم، خیلی خیلی خیلی... اصلا حد نداره

گاهی این دلتنگی زیاد منو خفه میکنه،

واسه همینه که بیشتر اوقات خوابم

واسه همینه که انقد لاغر مردنی شدم،

و کم کم دارم تبدیل میشم به یه اسکلت.

بعدش هم تو که رفتی، من هنوز باورم نشده، یعنی اینکه تو نیستی دیگه،

منو نصیحت نمیکنی، شبا نمیای و برامون خوراکی نمیاری، زنگ نمیزنی تا در رو باز کنم و اول از همه دستتو ببوسم و برم داخل ماشینت یکم دور بزنم

انگار تو این دنیا جایی ندارم،

همه صندلی ها پرن و من باید روی زمین بشینم

قلبم که کلا از بن آف شده، مغزم هم منطق حالیش نمیشه، تو کله م فرو نمیره که نیستی

واسه همینه که هر شب باهات حرف میزنم

واسه همینه که همش برات نامه مینویسم

میدونی برام خیلی سخته اینهمه تایپ کردن، اینهمه گفتن... دستام و حنجره م بی طاقتن و خسته اما چه کنم که دلم تنگه، چه کنم که دلتنگتم

آهان راستی یادم رفت که بگم، در واقع یادم نرفته، خجالت میکشم اما میگم چون میدونم تو منو درک میکنی و بهم کمک میکنی

بعد تو من انقد «هیچ» شدم که گناهام زیاد و زیاد تر دارن میشن،

قبلا که همیشه دست و سرمو بالا میگرفتم به آسمون نگاه میکردم و از خدا تشکر میکردم یا چیزی میخواستم اما الان...

دقیقا بعد تو، شرمم میشع که به آسمون نگاه کنم، خجالت میکشم، خجالت میکشم بابت گناه هام و اشتباهام

میدونی چند وقته که گریه نکردم، بسکه اشک ها تو چشام سنگ شدن و چشام درد میکنن، بدجور مثل سرم مثل دستام مثل روحم مثل زندگیم... همه جام درد میکنه

خواب و خوراک ندارم، برنامه ای ندارم هدفی ندارم، رویاهام زندونی کابوسان

دیگه حتی بارون هیجانی نداره واسم

حتی شکلات های مورد علاقه م،

حتی عدس پلو با کباب و دوغ.

همه نوشته هام مثل همن، تکراری و غمناک

کلا نمیدونم چمه، میدونم اما تظاهر میکنم که هیچیم نیست و این عادیه، آره به خودم میگم اینا عادیه، اینهمه آدم هست که حتی بدتر از منه وضعشون...

اما باز شبا که بغضا خفه میکننم و بیدار میمونم، اما باز که دلتنگیم به لب انفجار میرسه، به خودم میگم: بدبخت ترین آدم دنیا

آره بابا بعد تو که خوشی و خوشبختی ای برام وجود نداره

برای همین هم میخوام که هرچه زودتر بمیرم

برای همین هم میخوام که هرچه زودتر بمیرم

و بیام پیشت و یه دل سیر محکم بغلت کنم

و با صدای بلند بگم که دوستت دارم،

ببخشید وقتیکه بودی از بسکه مغرور بودم و تخس و احمق نتونستم بگم که متشکر و ممنونم ازت بابت تمام زحمات قلبی بی وقفه ت و رفاه و آسایشی که برامون فراهم کردی، قید خواب و راحتیه خودتو زدی تا ما زندگی خوبی داشته باشیم.

میخوام بدون سانسور، بدون ترس و خجالت حرف بزنم.

میدونی یجورایی کلیشه ست ولی همینه، آدم تا از دست نده، قدر نمیدونه که...

منم که نمک نشناس ترین بودم،

الان هم پشیمونم هم گناهکار هم عذاب وجدان دارم هم فکرا مغزمو گاییدن هم روحم از تنم فراریه و حتی آیینه صورتمو نمیشناسه...

بابا من واقعا نیاز دارم به بودنت، به اینکه سرزنشم کنی از ته قلبت تسلی بدی منو. و بهم بگی که اشکالی نداره...

آره خیلی دلتنگتم، خیلییییییییییییی.

نمیدونی چقد این قلب لعنتی داره درد میکشه،

نمیدونی که تو نبودت یه بیماری کثیف درون وجود پسرت رشد کرده و داره کم کم می بلعدتش... آره کم کم دارم از دست میرم و زجر میکشم، یه حسیه چندش آور و نفرت انگیز، یه وضعیه که میخوام خودکشی کنم و خودمو خلاص کنم اما باز مامان و موهایی که از غم سفید شدن به یادم میان، اینکه غمی به غمش اضافه بشه، به داداشام فکر میکنم... به اشتباهاتی که باید جبرانشون کنم... برای همین منصرف میشه و بجای رگ، موهامو تیغ میزنم. دیگه برام مهم نیست که شیک بپوشم و مدل موی خفن بزنم، حتی از فوتبالی که خمارش بودم، متنفرم و حوصله تکون خوردم ندارم...

شب و روز حبس اتاقم و روی تخت لش کردم...

ببین چقد حرف دارم، چقدر حرف دارم اما توانم نمیکشه که بگم... اشکالی نداره خلاصه همه اینا اینه، دلتنگتم بابا، خیلییییییییییییی.

دلنوشتهویرگولدلتنگی
۶
۱
EHA
EHA
مبهم.. .. ..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید