
•پارت اول
٭تونا٭
دو ساعت جلوی آیینه ایستاده بودمو خوب نگاه میکردم، کسی رو نمیدیدم. انگار یه روح جلوی آیینه ایستاده بود. هر چقدر که از زوایا و به حالت های مختلف نگاه کردم، باز خودمو ندیدم... که یهو از خواب پریدم.
دیدم برادرم_توفان_با نگاهی طلبکارانه بالا سرم وایستاده.
توفان: اللهم صل علی محمد وآل.....
تونا: باز چی شده؟!
چشماشو گرد تر کرد و با حرص فراوان میخواست دهنشو برای فحش دادن باز کنه که
تونا: ببند دهنتو.... اینطوری هم نگام نکن برو بیرون الان حاضر میشم میام، زود باش
و بوووم، منفجر شد.
توفان:(اینجاش کلا بوقه)
فحش گویان از اتاقم خارج شد. از صدای بلند بوق فحشا، همسایه پیرمون_آقای نوبان_باز صداش در اومد.
آقای نوبان: لعنت به همسایه های بی ادب بی تربیت بی نظم نفهم آبرو بر گشادهههه.
آخهههش...پنبه ها رو گذاشتم توو گوشام و رفتم دستشویی. یعنی زمان دستشویی رفتنم از زمان درس خوندنم بیشتره برای همین واسه برقراری تعادل بین دستشویی رفتن و درس خوندن، پرونده ها رو با خودم بردم دستشویی ولی قبلش بزرگ ما یعنی پدر عزیزم حضور داشت و در حال راست و ریست کردن کارهای فنی بود، یا بهتره بگم که کارهای فنیش بود. منم رفتم فقط دست و صورتمو شستم و رفتم آشپزخونه.
طبق معمول مادرم صبحانه رو آماده نکرده بود و داشت طرز درست کردن صبحانه خانوادگی رو برای فالور های خودش توضیح میداد!
تونا: ماماااااان صبحونه م کجاست.
و کلم رو به سمتم پرت کرد.
مامان: چغندر..... رو به محتویاتمون اضافه میکنیم.
توو این خونه هیچی سرجاش نیست و هیچکی هم نرمال نیست. از در که خارج شدم دیدم توفان با آقای نوبان داره حرف میزنه، منم یواشکی بدون اینکه متوجه بشن، سوار ماشین شدم و فلنگو بستم، چون اصلا دوست ندارم با توفان برم سر کار، همش فحش میده سرزنش میکنه، اعصاب نداره، یه آدم خشکه که عاشق کار و پولشه.
راستش من یادم نرفت که بگم، موقعش نبود الان میگم من تو بخش بایگانی پرونده ها در اداره آگاهی غرب تهران کار میکنم. دوست دارم برم داخل پرونده ها و تک تکشونو خودم حل یا بازسازی کنم، اما اونجا هیچکی منو قبول نداره چون فکر میکنن فقط به درد مرتب کردن پرونده ها و کاغذ بازی میخورم اما بنظرم وقتیکه یکی بره پشت میله ها، بی نقاب میشه... می گیرین که چی میگم؟! 🤓
کافه بالون، ساعت 21:56
٭راوی٭
پرمون در گوشه ای از کافه بخش ویآیپی نشسته است. پرمون دفتر خاطرات خود را در آورده و درحال نوشتن است که مدتی بعد مردی قد بلند وارد میشود.
٭پرمون٭
برای قرار امشب حسابی خودمو آماده کردم، تقریبا پنج آرایشگر مشهور و معروف منو آرایش کردن، لباسامو از ترکیه آوردن. شونزده دقیقه ست که منتظر شوهر آیندهم هستم. هم خوشحالم هم استرس دارم، استرسم ملایمه نه از اونا که بلرزم. امیدوارم که....
آشر کایلو، مردی که چشاش منو از خود بیخود میکنه و باعث میشه که بی قراری کنم و یه جا بند نشم وارد شد، منم دفترمو بستم و خیلی ریلکس طوری که متوجه اومدنش نشدم، نشستم و به منو نگاه کردم. آشر با جذبه مردانه و چشای رنگیش اومد و روبروم نشست. آشر فارسی خیلی نمیتونه حرف بزنه ولی میفهمه و کم و بیش بلده.
آشر: hi
پرمون: سلام خوش اومدی
آشر: Thank you, honey. Sorry for the small delay
(ممنون عسلم، ببخشید یکم دیر کردم)
پرمون: اشکالی نداره عزیزم، همینکه اومدی و هستی کافیه
آشر: and?!
پرمون: عالیه، هم کافیه هم عالیه.
آشر(با لحجه آمریکایی): تو هیلی هیلی شی... شیرین هاستی.
پرمون: مثل تو... دقت کردی ما خیلی به هم شبیه هستیم؟!
آشر: هیلی
پرمون: راستی یادت رفته گل بیاری نه؟
آشر: تو هم میکشی مگه؟!
پرمون: هههه... نه منظورم شاخه گل دسته گله، گل. اون گل که فکر میکنی نیست.
آشر: آهان... My dear, you are a flower
(تو خودت گلی)
پرمون: آییی چقد کیوتی تو، چقد دلبری تو.
آشر: تو هم همینطور
پرمون: خب چی بخوریم؟
آشر: لبای همو.
پرمون(زیر لبی): دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم...
آووووووووووووووووو(پرمون زوزه میکشد)
آشر: چی شد؟
پرمون: خیلی خوشحالم..... آووووووووووووووووووو
راوی_همه به میز پرمون و آشر نگاه میکنن، و پرمون سه بار پشت سرهم زوزه میکشد.
آشر(زیرلبی): هرزه دیوونه
پرمون: بیاییین دیگه نفهما...
راوی_پلیس ها وارد میشوند و به آشر کایلو دستبند میزنن.
آشر(با تعجب): چی شده؟! عزیزم؟؟
پرمون: عزیزم عمته بچه کوچه ای
فرمانده: پرمووننن
پرمون: ببخشید...، آقای آشر کایلو شما به جرم دزدیدن اطلاعات محرمانه ملی، پولشویی و همچنین رهبری کردن گروهی متجاوز وابسته به موساد، بازداشت هستید. ببرینش.
راوی_پلیس آشر کایلو_مجرم آمریکایی_را می برد، پرمون به دستشویی کافه رفته قیافه و لباس های خود را عوض میکند و خارج میشود.
یک روز بعد، سازمان فراجا
فرمانده(با عصبانیت): آدم از شانس دومش اینطوری استفاده میکنه؟!، گند میزنه به عملیات های حساس، باعث بی آبرویی سازمان و بد نامیِ کشورش میشه هان؟!
پرمون: ببخشید من واقعا نمیدونستم.
فرمانده: بله ذاتا شما هیچی نمیدونی که وضع ما اینه، من نمیدونم کی به شما گفته این شغل رو انتخاب کنی؟! فرق یه اسم و فامیلی رو نمیدونی، هان؟!
پرمون: خب سخته برای من.
فرمانده: کجاش سخته، کاملا فرقشون مشهوده، اسم آفر کایلو با آشر کایلو. آفر کایلو اسم و فامیلی ترکی هست، آشر کایلو اسم و فامیلی آمریکایی هست، آفر زنه، آشر مرده، کجاش سخته، کجاااااش؟!
پرمون: به هرحال فرقی نمیکنه هردوشون مجرمن، آشر متجاوزه، آفر هم جاسوس.
فرمانده: چه جالب، مرسی که بهم گفتی، خیلی ازت ممنونم واقعا نمیدونستم، به مدت سه ماه تعلیقی، بفرما.
پرمون: سه ماااااه؟! خیلی زیاده خیلی، بعد اونهمه خدمت که کردم این حق من نیست. من نمیتونم قبول کنم.
فرمانده: تو مهم نیستی، تصمیم گرفته شده، ولی یه راه هست که میتونی به کارت ادامه بدی
پرمون: هر راهی باشه قبوله.
فرمانده: یه جا دیگه میتونی به خدمت خالصانه ت ادامه بدی، بخش بای
پرمون: بای؟!
فرمانده: گا
پرمون: گا؟!
فرمانده: نی
پرمون: بایگانیییی؟؟!!
فرمانده: دقیقا، میخوای یا نه دوست داری سه ماه بری خونه استراحت کنی؟!
پرمون: بزارین فکرامو بکنم
فرمانده: چیه مگه خواستگاریه که فکراتو بکنی، همین الان یکیو باید انتخاب کنی.
پرمون: اونقدرام سخت نیست، صددرصد میمونم، اشکالی نداره میرم بخش بایگانی.
فرمانده: خوبه پس برو مرخصی
پرمون: با اجازتون من تنها جایی که میتونم مرخص بشم همین دنیا هست، فعلا روز خوش خسته نباشید.
فرمانده: خستهم، خستهم کردی.
پرمون: میرم خوب استراحت کنید.
فرمانده: خوشحالم میکنی.
پرمون(زیرلبی): پیری...
و خارج میشود.
٭راوی٭
آسمان پر از ابرهای تیره است، صدای رعد و برق ها لرز بر اندام عابران و آدم ها می اندازد، پسر بچه ای کنار خیابان بدون لباس ایستاده است. باد سرد می وزد و او می لرزد، ناگهان گروهی از ارازل و اوباش از ته خیابان، شخصی سیاه پوش را دنبال می کنند، شخص سیاه پوش «نقاب ققنوس» بر صورت دارد. ساعتها او را با سرعت دنبال میکنند و خیابان های مختلفی را به انتها میرسانند تا که در محله ای قدیمی وارد کوچه ای بن بست میشوند. صدای شلیک گلوله به گوش میرسد و کبوترها از روی بام می پرند.
رعد بزرگی به یکی از کبوتر ها برخورد میکند، آن کبوتر جزغاله میشود.
پیرمردی پنجاه و سه ساله داخل کتابخانه کوچک خود نشسته و درحال مطالعه است. از مقابل او ارازل و اوباش هایی دیگر باز همان شخص سیاه پوش را دارند دنبال می کنند و همان اتفاق قبلی تکرار میشود؛ در کوچه ای خلوت صدای شلیک گلوله به گوش میرسد. صدای زنگ توقف آسانسور به گوش میرسد، مردم زیادی از داخل آسانسور بیرون می آیند و می روند.
گربه ای داخل پارک روی نیمکت نشسته، دختری دانشجو به او غذا میدهد، گربه مظلومانه نگاه میکند و بعد خوردن غذا به دختر دانشجو چنگ زده و فرار می کند.
&مغازه جوراب فروشی!&
پیرزن داخل مغازه خود نشسته و درحال بافتن جوراب است. مغازه قدیمی و با معماری ای تاریخی است، با انواع و اقسام جوراب ها. مدتی بعد مردی سیاه پوش با «نقاب گربه» وارد میشود و با گرفتن کارتی از پیرزن به انتهای مغازه رفته و دری را که به اتاقی مخفی در زیرزمین منتهی میشود را باز میکند.
در اتاق مخفی را باز میکند، مواد های منفجره و چندتا پهباد و سلاح های مخرب مختلف دیده میشود.
ساختمان مسکونی(خصوصی) شاری
٭راوی٭
مرد جوانی خوش قیافه که لابی من ساختمان است، از جلوی هر واحد پلاستیک های زباله را بر می دارد و می برد.
سپس وارد اتاق شلخته پلخته خودش میشود و روی تخت خواب لش میشود.
«گیو» صاحب و مالک و رئیس ساختمان «شاری» در اتاق خود پشت مانیتور نشسته است. اتاق او پر از قاب عکس پسر و مرد هایی جوان است، عکس لابی من بین آنها دیده میشود.
پایان پارت اول•