ویرگول
ورودثبت نام
EHA
EHAمبهم.. .. ..
EHA
EHA
خواندن ۱۱ دقیقه·۷ ماه پیش

گربه صفت

آقای نقطه
آقای نقطه

•پارت دوم

1209600 ثانیه قبل، شهرک اکباتان

٭دارمان٭

کمتر از یک ساله که از خانواده خودم جدا شدم و تصمیم گرفتم مستقل باشم. برای همین شب و روز کار ها و شغل های مختلفی انجام دادم، چند جا هم درخواست کار داده بودم تا که یک روز شخصی به اسم «ضیافتِ سیرخ» بهم زنگ زد و گفت یه کاری برام داره، نظافت و نگهداری از خانه مادرش. منم که دیدم چه کاری بهتر از این سریع قبول کردم و رفتم.

یه خونه شیک و قشنگ بود توو یه ساختمان مسکونی خصوصی به اسم «شاری». وارد که شدم روی میز میوه و کیک و شربت بود و یه موزیک کلاسیک پخش شده بود.

نشستم بعد از چند دقیقه آقای سیرخ با یه کاغذ و قلم به دست اومد و روبروم نشست.

سیرخ: جوون از خودت پذیرایی کن اینا برای تماشا که آورده نشدن

دارمان: صرف شده ممنون

سیرخ: بیشتر حیف شده بنظرم

دارمان: اینا تازه و طبیعی ان به زودی حیف نمیشن.

سیرخ: اگه نخوریشون... خب بهم بگو آقای دارمان سومی، سومی فامیلته؟!

دارمان: بله دارمان سومی هستم

سیرخ: چرا اولی نیستی؟

دارمان: اینو باید از خانواده م بپرسین

سیرخ: تو خودت نپرسیدی؟

دارمان: چرا پرسیدم ولی پدرم نپرسیده از پدرش

سیرخ: آهان خب این مهم نیست، بهم بگو چرا ترک تحصیل کردی؟

دارمان: برای کار نظافت این سوالات لازمه؟

سیرخ: آره، برای کار نظافت توو خونه من و خانواده م اینا لازمه

دارمان: درس خوندن فایده نداره اونم با این سیستم آموزشی

سیرخ: چرا مگه چشه؟

دارمان: از شما انتظار نمیرفت که همچین سوالی بپرسین

سیرخ: از من چه انتظاری میره؟

دارمان: درک کردن و فهمیدن، بنظرم شما خیلی باهوشین

سیرخ: اونوقت از کجا فهمیدی من خیلی باهوشم؟

دارمان: از حرفا و سوالاتون، معمولا آدمای باهوش زیاد سوال میپرسن

سیرخ: نه خوشم اومد به درد این کار میخوری، خب چرا از پدر و مادرت جدا شدی؟

دارمان: خب اونقدرام باهوش نیستین، مگه میشه آدم از خودش جدا شد، بنظرم این فاصله ها باعث جدایی و فراموشی نمیشن، منم بهشون سر میزنم و باهاشون در ارتباطم، فقط ازشون مستقل شدم یا بهتره بگم مستقل بشم و رو پای خودم وایستم

سیرخ: توو این زمونه با کار نظافت سخت میشه که رو پای خودت وایستی

دارمان: منم آسانی رو دوست ندارم، بعدش هم هیچکی بدون سختی که به جایی نرسیده

سیرخ: کی میگه؟ من خودم خیلی راحت به ثروت و رفاه و آسایش و شهرت رسیدم

دارمان: چطور؟

سیرخ: چطورشو الان میگم بهت، فعلا تو برو داخل اون اتاق منتظر وایستا من برمیگردم

این رفتار ها و حرفاش برام عجیب بودن، با تردید رفتم داخل اتاقی که گفته بود و ایستاده منتظر موندم.

بعد از چند دقیقه با لباس هایی عجیب و شلاق به دست به همراه دوتا غول پیکر وارد شد.

سیرخ: تو که لخت نکردی خودتو(خنده شیطانی)

دارمان: چی میگین؟

سیرخ: راه آسون رسیدنو بهت یاد میدم

دارمان: من گفتم اونا رو بزار واسه خودت، من آسون رسیدنو دوست ندارم، ذاتا درست گفتن هرکی آسون رسیدع یه ریگی تو کفشش داشته.

سیرخ: زیاد زر میزنی بگیرینش...

دارمان_دوتا غول پیکر اومدن سمتم و منو با طناب بستن.

یهو هر دوتا نفر بیهوش افتادن و اونجا بود که فرشتهٔ نجات من یعنی آقای «گیو» رئیس ساختمون رو دیدم، منو از دست یک هیولای روانی حرومی نجات داد، ضیافت وقتیکه پدرش میمیره عموش همه ارث خانوادشو سر میکشه و بدهی ها رو میندازه گردن مادر ضیافت، اونجا دیگه کلا خانواده ضیافت از هم میپاشن و در فقر و گرسنگی و ترس به سر میبرن تا که عموی ضیافت یه پیشنهادی کثیف بهش میده و با تجاوز کردن بهش بخشی از ثروت خودشونو به خودشون میده، ضیافت هم چون همه وکیل های پدرش با عموش همدست بودن و دستش به جایی بند نبوده نمیتونسته کاری کنه. برای همین از اون روز به بعد ضیافت دچار تشنج های پیاپی و اختلال روانی میشه، تصمیم میگیره همین کار رو سر فقیر و فقرا ها یا جوان هایی مثل من که دنبال مستقل شدن و رو پای خود ایستادن هستن انجام بده و تلافیشو در بیاره تا مثلا سختی نکشیم و آسون به رفاه و شهرت و ثروتی کلان برسیم ولی وقتیکه روح و روان یکی آسیب ببینه، وقتی یکی روحشو بفروشه چطور میتونه رفاه و آرامش داشته باشه حتی اگه روی میلیاردها پول خوابیده باشه، پول که خوبه ولی فقط وقتی که مثلا بخوای دلتنگیتو توو یه کافه شیک هضم کنی وگرنه برای درمان بیماری های بزرگ روحی گاها پول کافی نیست بلکه همدلی و محبت با بیمار و توجه کردن و عشق ورزیدن لازمه، باز یکی پیدا میشه میگه که پول داشته باشی همه همدردت میشن اما باید بدونی که اون همدرد پولتن نه خودت یعنی واقعی نیستن پس در نتیجه درمان بیماریت خوب پیش نمیره و یا آره اینطور هم میشه اگه میخوای با بیماریت روی پول ها بخوابی، کسی که خودشو بفروشه ترسی از فروختن وطنش نداره و عذاب وجدانی براش نمی مونه.

سازمان فراجا، اتاق بازجویی

٭راوی٭

آفر کایلو روی صندلی با خونسردیه تمام نشسته است. بازپرس، مردی جوان با نگاهی جدی و خشک و قدی بلند و قیافه ای زیبا و مردانه وارد میشود. بدون حرفی مقابل آفر می نشیند و به او زل میزند. شرارتی خونسرد در چشمان آفر کایلو موج میزند. وارد فکرِ بازپرس میشویم:

وسط کویری پهناور و خشک و داغ، آفر کایلو روی تکه سنگی دست و پا بسته نشسته است. چند قدم آن طرف تر بازپرس قبری کنده و خودش داخل آن به حالتی خاص نشسته است.

وسط دریای بزرگ زیبای خلیج فارس، کشتی ای عظیم در حال حرکت است. جای بادبان کشتی، آفر کایلو بسته شده است. پشت سر کشتی بازپرس در حال شنا کردن است.

در آسمانی تاریک و پر ستاره بالونی درحال حرکت است، آفر کایلو به حالت نشسته غل و زنجیر است. کمی آنطرف تر بازپرس سوار بر کلاغی آنها را دنبال میکند.

آفر کایلو سرفه میکند به منظور شروع کردن. اما بازپرس همچنان در عالم خیال و رویا سیر میکند، نیم ساعت میگذرد. بازپرس به زندگی واقعی برمیگردد.

بازپرس: چقد قشنگ بود، چه سفر هایی. با تو خیلی خوش میگذره آفر کایلو، میتونی خیلی از فانتزیامو برآورده کنی.

یعنی برام سواله چی توو تو دیدن که توو بقیهٔ ماموران مرد ندیدن؟! نکنه با چرب کردن سبیلا و ردی از زیر میزا به جیبا، این ماموریت رو بهت سپردن؟! باز یه سوال دیگه، یه لحظه با خودت فکر کن اگه ما هم یه گروه تشکیل میدادیم و میفرستادیم ترکیه، چی حسی میتونی داشته باشی؟ اگه اونا به ما بزنن، ما هم به اونا. این وسط چندتا کشور، قوم و ملت به همدیگه بزنن و جنگ بشه، ذاتا ما همینطوری داریم بدون جنگ جهانو نابود میکنیم چه برسه وقتیکه جنگ بشه، نظرت چیه؟! آهان یه سوال دیگه دارم چرا تابحال هیچ رابطه عشقی ای نداشتی؟! زنی به این زیبایی و رعنایی و خوشگلی. باز یه سوال....

آفر کایلو: اههههه بسه دیگه چقد زر میزنی سوال میپرسی، من دارم میگم بهتون همهٔ اینا رو خودم انجام دادم هیچ سازمانی منو نفرستاده.

بازپرس: چه خوب فارسی حرف میزنی، چند ساله که ایران هستی؟!

آفر کایلو: شونزده

بازپرس: معلومه. خب نگفتی چرا خودت همه این کارا رو انجام دادی به منابع کشور ما آسیب زدی و باعث مرگ افراد بیگناه زیادی من جمله کودک های معصوم شدی.

آفر کایلو: چون دوست داشتم. ایران کشور بازنده ها و بدبخت بیچاره هاست، من از یه درد بزرگ خلاصشون کردم.

بازپرس: آهان پس تو فرشتهٔ نجاتی، چه جالب. یعنی با موساد همکاری نداشتی؟

آفر کایلو: نه گفتم که همه رو خودم انجام دادم

بازپرس: راستی بال هات کجان، فرشته بی بال هستی؟

آفر کایلو: آره

بازپرس: مطمئنی که که با موساد همکاری نداشتی؟

آفر کایلو: نه گفتم که همه رو خودم انجام دادم.

بازپرس: منم نگفتم که خودت انجام ندادی

آفر کایلو: خب

بازپرس: همه رو خودت انجام دادی اما به دستور موساد، درسته؟!

آفر کایلو: نه من از کسی دستور نگرفتم.

بازپرس(با جدیت): اما چشات اینو نمیگن

آفر کایلو: چشم خوانی بلدی؟!

بازپرس(با خنده و شوخی): تدریس میکردم چند سال پیش

آفر کایلو: معلومه

بازپرس: پس اعتراف کردی که با موساد همکاری داشتی

آفر کایلو: خب کی چی؟!

بازپرس: خب همدست ها کیا هستن؟

آفر کایلو: من خودمو سازمانو میفروشم ولی همکارامو نه.

بازپرس: عاو چقدر وفاداری... نه خوشم اومد، خیلی خوشم اومد ازت.

آفر کایلو: اولیش نیستی، آخریش هم نیستی.

بازپرس: حتما همینطوره، ولی بزار اینو بهت بگم که همکارات تو رو فروختن وگرنه غیرممکن بود که بتونیم گیرت بیاریم

آفر کایلو: نه دروغ میگی، اونا همچین کاری نمیکنن، اینارو میگی تا من لوشون بدم.

بازپرس: چرا باید دروغ بگم؟! وقتی تو رو تونستیم بگیریم برای ما راحته همکاراتو هم میگیریم.

آفر کایلو: دروغ میگی، تو دروغ میگی.

بازپرس: خوبه هردومون دروغگو هستیم.

آفر کایلو: من دروغ نگفتم، فقط حقیقتو گفتم.

بازپرس(با جدیت کامل): اینم یه نوع دروغه، روایت حقیقت به نادرستی و با اضافه کردن پیاز داغ بیشتر، میدونم با خیلی از افغان های بدبخت فقیر همکاری داشتی، همچنین با یه فرمانده نظامی در ارتش، یک وکیل، و شخصی به نام «میبد». همه اینا رو گرفتیم، تک تک اعضای تیمتو چه فرعی چه اصلی رو گرفتیم، فقط مونده رئیست که تو بهمون میگی کجاست.

سپس بازپرس بلند میشود و صورتش را نزدیک آفر کایلو میبرد و در گوشش می گوید

بازپرس: هر کاری کنین نمیتونین ایرانو از پا بندازین

سپس وسایل خودش را بر میدارد و می گوید

بازپرس: حتی شده لنگ لنگان راه میریم، حتی بدون پا ولی نمیزاریم که بیگانه ها صاحبش بشن، اینو به رئیست هم میگم، مطمئن باش.

سپس از اتاق بازجویی بیرون می رود، پرمون منتظر ایستاده.

پرمون: مثل همیشه عالی بودی برادر عزیزم.

آرین(بازپرس): من برادر تو نیستم.

پرمون: دوست پسرم هم نیستی

آرین: ولی عاشقتم

پرمون: اما من دوستت ندارم

آرین: باز من عاشقتم

پرمون: میشه این بحثو تموم کنیم

آرین: این بحث با مرگ من تموم میشه

پرمون: باز داری زر میزنی

آرین: لطف داری عزیزم، میشه بگی چرا نمیتونی باهام وارد رابطه بشی؟

پرمون: چون دوستت ندارم، ببین من تو رو همیشه به چشم داداش خودم میدیدم، همه اون حمایتایی که ازم میکردم و کمکایی که بهم میکردی، فکر میکردم تو هم همین فکر رو نسبت بهم داری نمیدونستم که عاشقم شدی

آرین: این تصورات ساختگی خودت بوده تقصیر من نبوده، من چون عاشقت بودم اون کارا رو کردم.

پرمون: اینکه منم تو رو دوست دارم تصور ساختگیه خودته، پس بهتره بیدار بشی

آرین: اونی که خواب رفته رو نمیشه بیدار کرد.

پرمون: چرا یه سطل آب سرد که روش بریزی توو سه ثانیه بیدار میشه

آرین: نمیشه چون اونقدر گرم دوست داشتنه که سردی آب رو حس نمیکنه

پرمون: اما آتیشش خاموش میشه

آرین: باز از خاکستر خودش متولد میشه

پرمون: ولی ققنوس نیست

آرین: اما عشق این قابلیت رو داره

پرمون: حتی وقتی که من دوست ندارم؟!

آرین: ولی من باز دوستت دارم و تمام تلاشمو میکنم تا دوستم داشته باشی

پرمون: اگه زیاد گیر بدی ممکنه از دستش بدی

آرین: من تو رو هیچوقت از دست نمیدم تو حتی با یکی دیگه ازدواج کنی

پرمون: تو دیوونه ای

آرین: آره دیوونه توام

پرمون: منو انتقال دادن به بایگانی

آرین: میدونم، رئیس گفت بهم، ناراحت شدم خیلی

پرمون: ولی اون داخل نشون نمیدادی

آرین: ما ناراحتی و غمامو نشون نمیدم برای همین انتقالم ندادن به بایگانی

پرمون: هر هر هر خیلی بامزه ای

آرین: نظر لطفته

پرمون: پر رو... ولی ببین درباره قضیه کایلو هر اطلاعاتی بدست آوردی باهم درمیون بزار

آرین: ببینم چی میشه... فعلا عزیزم

پرمون: خداحافظ داداش گلم

سپس با لبخندی تلخ از اداره آگاهی خارج میشود.

ساختمان «شاری»

٭راوی٭

دارمان روی تخت خواب نشسته است. سرش را میخاراند. موزیکی شاد پخش میکند. و شروع به رقصیدن میکند.

بین رقصش صحنه هایی از قبر کردن برادرش به چشمش می آید. عصبانی شده و رقصان به خودش ضربه و مشت میزند. لباس هایش را در می آورد و عوض میکند. سر خودش را میشکند، خون از سرش جاری میشود. جای زخم را با دستش فشار می دهد و بعد از مدتی بیهوش میشود.

@بیمارستان@

گیو: مطمئنی؟

دارمان: آره افراد خودش بودن همون خالکوبی رو داشتن

گیو: آه ضیافت آه ضیافت قبر خودتو کندی... باشه پسرم تو استراحت کن من خودم کارا رو ردیف میکنم.

@کارگاه نقاشی@

٭پرناک٭

من عاشق هنرم، براش خیلی ارزش و علاقه و عشق قائلم.

الان هم تمام احساسات و هنر و زحمت چندین ساله‌‌م رو به کمک خواهرم_پرمون_به نمایش گذاشتم.

پرناک: خیلی خوش اومدین آقای سیرخ

ضیافت سیرخ: ممنون. مگه میشه نیاد، هنر شما دیدن داره.

گیو وارد میشود و از پشت سر می گوید

گیو: خیلی

پرناک: شما؟!

سیرخ: اینجا چیکار میکنی؟

پرناک: میشناسیشون؟!

گیو: من میشناسم.... تون. مگه قرار نبود اون کار رو باهم انجام بدیم، چرا خواستی بکشیش؟!

سیرخ: چی میگی تو، کیو خواستم بکشم؟!

گیو: بیا بیرون میگم بهت

پرناک: چی میگین شما؟!

گیو: هیچی خانم هنرمند، این رفیقمه باهم شوخی داریم فعلا با اجازتون.

@ساختمان «شاری»@

دارمان وارد اتاق گیو شده و اونجا عکس پسر و مرد های نوجوان و جوان زیادی را می بیند که اکثر عکسا از بخش برهنه و لخت اعضاشون هست.

لبخندی از سر خشم زده و به گیو زنگ میزند.

دارمان(با ترس): الو سلام میشه بیاین ساختمان من توو خطرم.

گیو: چی؟! اونجا چیکار میکنی مگه نباید بیمارستان باشی الان؟

دارمان: بیمارستان بودم منو دزدی...

و تلفن رو قطع میکند. و با خنده ای مرموز به روی عکس ها دست میکشد.

@اداره آگاهی، بخش بایگانی@

فرمانده: خب اینجا کار میکنی

راوی_اتاقی پر از پرونده های قدیمی و تار گرفته و تقریبا درب و داغون. که از وسط پرونده ها تونا بیرون می آید.

تونا: بله کاری داشتین؟

راوی_پرمون می ترسد و یه قدم عقب میرود.

پرمون: یا هشت امامان معصوم.... این کیه؟!

فرمانده(نفس عمیقی میکشد): نه تو واقعا حقته همینجا کار کنی.... ایشون تونا هستن همکارته.

تونا: همکار؟! اینجا کار زیادی نداره، همکار دیگه چی میگه؟

پرمون: همینو بگو

فرمانده: خب من رفتم شما باهم آشنا بشین و به کارتون برسین موفق باشین

٭راوی٭

روشنا و نیک دوتا از بهترین و حرفه ای ترین هکر های سازمان فراجا تیم سرگرد «تکاور» پشت لپ تاپ خود نشسته اند و در حال هک کردن سیستم یکی از اعضای فراری و تحت تعقیب تیم آفر کایلو وابسته به موساد هستند.

بعد از چند دقیقه سیستم شخص مذکور را هک کرده و موقعیت مکانی اش را پیدا کردند.

روشنا: خسته نباشی

نیک: همچنین

روشنا: خب نظرت چیه یه گیم بزنیم

نیک: با پیتزا موافقی؟

روشنا: چیپس فلفلی رو هستم

نیک: ماست مو سیر؟

روشنا: مرغ سوخاری

نیک: نوشابه رو نیستم

روشنا: مانستر چی؟

نیک: بهتره بریم یه شکمی از عزا در آریم

روشنا: ولی قبلش یه استراحتی به دستامون بدیم

نیک: اینو موافقم....

پایان پارت دوم•

رمانجناییمهیجویرگول
۱
۰
EHA
EHA
مبهم.. .. ..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید