
•پارت چهارم
@کمیک فروشی جهان، اتاق بازجویی@
آرین: خب میشنوم.... حرف بزن، بگو، تعریف کن، زر بزن، چرت بگو، شعر بگو، هر چی میخوای بگی بگو، فقط بگو
جمعه(آواز میخواند): مَه یک ابر غمگینوم، اشک میبارم شب و روز، دل پریشان و بی تابوم، سینه م پر ز آه و سوز
تیره تر از سیاهی شبوم، سوزناک تر از تبوم، نمیتانم بخوابم یک لحظه.....
آرین: خوب میخونی ولی از شعرت خوشم نیومد، به عنوان یه خائن مجرم زیادی چص ناله میکنی... باید زنگ بزنی به عبید بگی عملیات رو یه ساعت زودتر انجام میدیم
جمعه: چشم درخواست دیگه ای ندارین قربان؟
آرین: اینجا فقط من سوال میپرسم...
@مخفیگاه ایرن@
ایرن یکی از اعضای سابق تیم تکاور بوده و از بهترین نیرو های تیم بوده و عملیات های موفقیت آمیز زیادی داشته. چند سال پیش بخاطر سوء تفاهم و مشکلی که با تکاور داشته از تیم جدا شده و خودش تکی کار میکنه، کارش پاک کردن شهر از مجرم ها و خلافکار هایی است که مختل نظم و آرامش و امنیت شهر و کشور هستن.
او لباس کاملا سیاه میپوشد، نقاب ققنوس بر صورت می زند. مخفیگاه او در حومه شهر_گاراژ سیا_هست. او تمام عملیات ها را طبق نقشه دقیق و تماما برنامه ریزی شده به صورت حرفه ای انجام میدهد.
ایرن در حال ورزش کردن است. موزیک شاد در پس زمینه.
خواهر او سالها پیش بخاطر تجاوزی که بهش شده خودکشی کرده و ایرن متجاوز را در زیرزمین مخفیگاهش زندانی کرده و به عنوان یک بیمار روانی هر روز او را مجازات میکند. چند روز پیش خبری بهش رسیده که مادرش در حمله اسرائیل دچار آسیب دیدگی شدید شده و از یکی قربانیان جنگ سیاست و قدرت بوده. او در حال ورزش و یکی به دو کردن است که با تکاور همکاری کند یا نه؟!
@مغازه جوراب فروشی@
شخص سیاه پوش با نقاب گربه بمب ها را آماده کرده است. او در حال کمک کردن به پیرزن جوراب فروش است. نقاط مورد نظر برای حمله مشخص شده اند... پیامی برای دو مامور خود «جمعه» و «عبید» میفرستد.
_ روز حمله، ساعت 21:30 |پارکینگ خصوصی
عبید: دیر اومدی چرا؟
جمعه: سر وقت اومدم، تحویل بار بخاطر ترافیک طول کشید.
عبید: همه چیز آماده ست دیگه؟
جمعه: آره... رئیس نمیاد خودش؟
عبید: چطور؟
جمعه: هیچی خواستم بدونم
عبید: اینا به تو مربوط نمیشه پس ندونی بهتره
جمعه: حتما
عبید: خوبه....(به رئیس زنگ میزند): الو 34gurchel آماده ست همه چی... اطاعت قربان... به بچه ها بگو شروع نکنن رئیس خودش میاد
جمعه: خوبه پس بالاخره صورت ماه رئیسو میبینیم
_ خارج از پارکینگ، داخل ون«تیم تکاور»
آرین(از طریق میکروفن مخفی که به جمعه وصله): انقد تابلو نکن وگرنه باید آلبومتو فراموش کنیآ
_پارکینگ خصوصی
جمعه: چشم
عبید: چی؟
جمعه: چی چی، گفتم چشم هرچی شما بگی
عبید: آهان باشه
_ون
پرمون: این آخرش ما رو لو میده گفته باشمآ
آرین: از جونش اگه سیر شده که شکی نیست لو میده
تونا: این سرباز حرفه ای شما چی شد، میاد یا نه؟
تکاور: به کارتون برسین
تونا: دییینگ، جوابش اشتباهه.
پرمون: تو رو چه به این کارا تو برو پرونده هاتو مرتب کن
تونا: باشه همکار
پرمون: کار اینارو تموم کنیم دیگه نیستیم... همکار
تونا: به همین خیال باش... بیبی.
آرین: هووی... پسر نازم هنوز به اون سن نرسیدی
تونا: کدوم؟ با من بودی؟
آرین: نه با جناب سرگرد بودم
تونا: عمویی به کارت برس
پرمون: شما دوتا چرا ساکتین بهتون نمیخوره که سکوت کنین
نیک و روشنا: به کارت برس...(می خندند)
_داخل پارکینگ
رئیس با نقاب وارد میشود.
عبید: خوش اومدین رئیس
جمعه: قدم رنجه فرمودین اومدین رئیس بدین دستتونو ببوسم
عبید: هشششهه چیکار میکنی افغانی
جمعه: جان؟ منظورت؟
رئیس: آماده باشین
عبید: چشم
جمعه: شب داره تموم میشه کی شروع کنیم؟
عبید: ذاتا ما خیلی وقته شروع کردیم
جمعه: چی؟ چرا من خبر ندارم...
_ون
آرین: بنظرتون وقتش نیست بریم همه رو یه جا بگیریم؟
تکاور: شروع کنید
پرمون: آخ جون بریم بزن بزن
تونا می خندد.
پرمون: چیه جوک گفتم مگه؟
تونا: نه استغفرالله
_پارکینگ
ناگهان در باز میشود و آرین و پرمون وارد میشوند. تونا از پشت به همراه سرگرد تکاور وارد شده و عبید و جمعه رو میگیرند. افراد رئیس از ماشین ها پیاده میشوند، بعضیا با ماشین به سمت سرگرد و تیمش هجوم می آورند. از طرفی یکی رئیس را سوار میکند و فراری میدهد که تونا سوار ماشینی شده و آنها را دنبال میکند. پرمون یکی را مثل کیسه برنج بلند میکند و می اندازد پایین.
پرمون: کار همتون ساخته ست.
یکی از پشت با چوب به کمر آرین ضربه میزند، چوب میشکند.
آرین: این کمر یه مرده به همین راحتیا نمیشکنههه
سپس شروع میکند به زدن شخص ضارب.
_ جاده
تونا داخل ماشین با آخرین سرعت به ماشین رئیس خلافکارها نزدیک میشود.
تونا: حتی اگه بمیرم نمیزارم توعه حرومی در بری.
از پشت میزند به ماشین رئیس. افراد رئیس از پنجره ماشین به تونا شلیک میکنند. تعقیب و گریز ادامه پیدا میکند.
@ایرن@
گاهی وقتا تو خانواده یه سری بحث ها پیش میاد، یه مشکلاتی بوجود می آید و باعث جدایی و دشمنی اعضای خانواده میشه اما با گذشت زمان و حرف زدن این مشکلات و قهر ها حل و رفع میشن. اما باز گاها در این بین دشمن ها از فرصت استفاده میکنند و تا تنور نفرت داغه نونِ تفرقه رو میچسبونن! منم درد زیاد کشیدم، خیلی وقته از جون خودم گذشتم، حتی حق سرگرد تکاور، پدر خودمو حلال کردم و تصمیم گرفتم که از لاک خودم بیرون بیام، ترسو نباشم و نزارم دشمن بیشتر از این خوش باشه و به بازیش ادامه بده. واسه همین اطلاعات رو از نیک و روشنا گرفتم، هفت تا ماشین پیکان حامل پهپاد و موشک به هفت نقطه مختلف که بیشترشون نظامی هستن در حال حرکت هستن تا حمله کنن، پلاک همه اونا رو یادداشت کردم و یکی یکی گزارش اونا رو دادم. اما آخرین پیکان رو عوض کردن و...... عقب نشینی کردن.
جاده
تونا: دیگه موش و گربه بازی بسه....
تونا با آخرین سرعت به ماشین رئیس میزند، انقدر میزند تا ماشین رئیس منحرف شده و از تصادف میکند و بوووم منفجر میشود، رئیس جزغاله میشود. عبید و جمعه هم پیش میبد و آفر کایلو برده میشوند، در این عملیات تعداد زیادی افغان، چندین شهروند خائن ایرانی، و تمام عاملان حمله تخریب گر دستگیر میشوند.
@کمیک فروشی جهان@
نیک: بالاخره به خوشی تموم شد
تونا: نه
ایرن وارد میشود
ایرن: نه هنوز هست
روشنا(با تعجب و شوق): ایشون کی هستن؟؟ 😍
پایان پارت چهارم و فصل اول.
خب فصل اول «گربه صفت» به پایان رسید، این نسخه اولیش بود یعنی هرچیزی به ذهنم میرسید در لحظه نوشتم، چند روز بعد نسخه ویرایش شده شو میزارم. این فصل درباره اتفاقات اخیر، جنگ بین اسرائیل و ایران بود، جنگی که قربانی ها و خرابی های زیادی داشته و دارد، خواستم یجوری با تلفیق واقعیت و فانتزی طور اینو در بیارم چرا؟! چون واقعیت تلخ تر از ایناست و هممون میدونیم اما چون تلخه و ناخواستنی برای همین نمیتونیم هضم یا قبولش کنیم، در همچین مواردی باید سعی کنیم مراقب و آگاه باشیم و گول رسانه ها رو نخوریم، از همدیگه مراقبت کنیم، با همدیگه هم از خودمون هم از وطنمون محافظت کنیم. قصه ای که شروع شده برامون پر بوده و هست از درد سختی و بدبختی و مشکل و هزار درد و مرض ولی بین اینهمه ناخوشی نباید وطنمون رو بفروشیم.
مطمئنا قصه ما اینطوری تلخ تموم نمیشه.
نمیخوام امید الکی بدم، در همچین جایگاهی هم نیستم اما
«بعد از شب سیاه، صبحی روشن است».
در فصل های بعدی تیم تکاور با گربه صفت های جدیدی مبارزه میکنند و پرونده های جنایی هیجان انگیزتری رو حل میکنند، منتظر باشید!
اا