امروز 24 خرداد 1405 و من مثل هرروز صبح بیدار شدم ، این چیزیه که تمام انسان های دنیا درحال تجربه کردنش هستند، بیدار شدن هرروز در ساعات مشخص یا ساعات مختلف. اما برای من مقداری متفاوت تر از دیگرانه، چون تقریبا هرروز این بیدار شدن همراه با استرسه.
بیاید به عقب برگردیم تا بتونم بگم چرا و چطور این استرس شروع شد و از کجا میاد.
( تابستون 1402 حدود پنج تا هشت مرداد)
نقطهی شروع ترومای من دقیقا همینجا بود، یک اتفاق مسیر زندگی من رو عوض کرد. شاید بپرسید که چرا و چطور؟
من اون زمان دقیقا در یکی از مراحل حساس تکامل انسان بودم یعنی در دوران بلوغ و تقریبا دیگه اواخرش. من در مرز کودکی و بزرگسالی و یک جایی بین سنگین شدن بار زندگی و جدی شدن روند زندگی
یکی از افرادی که برام مهم بود رو از دست دادم یعنی در واقع تَرک شدم.
من بعد از اون اتفاق آسیب دیده بودم ولی اتفاق طوری افتاد که من خنثی شده بودم یعنی احساساتم شدید نبود و در واقع خودم و زندگیم در حال تغییر بود و من به سرعت با اون اتفاق کنار اومدم اما....همیشه یک اما در میان است و همین اما همه چیز را عوض میکند. با وجود پذیرش من باز هم تحمل کردن یکبارهی اون اتفاق روی بدن من اثر گذاشت و من دچار چیزی شبیه به تیک عصبی یا هرچیزی که نام گذاری میشه شدم. برای اولین بار در طول زندگیم متوجه شدم که دست چپم دچار لرزش خیلی شدید شده اما نه در کل دست بلکه دقیقا در انگشت حلقه..اولش فکر میکردم گذرا هست اما با گذشت زمان هنگام عصبانیت و ناراحتی تشدید میشد..و تا همین الان که در حال نوشتن این متن هستم بدتر هم شده و به بقیه انگشتان دستم هم سرایت کرده. من دقیقا بعد از اون اتفاق و اتفاقات دیگر دچار دلبستگی اضطرابی شدم، چیزی که حتی در کودکی هم در نبود پدر مادرم تجربهاش نکرده بودم.
من الان متوجه میشم که اون اتفاقات سر جای خودشون من رو به شدت زیاد آزرده خاطر نکردند ولی یک جایی در ناخودآگاه من باقی ماندهاند.
مدتی هست که با استرس شدید میجنگم، تجربهی من از این استرس و اضطراب با علائمی مثل: احساس ضعف و سردی دست و پا ، احساس ضعف و ناتوانی در دست چپ ، لرزش شدید انگشتان دست چپ، درد در ناحیه کمر(فکر میکنم غده فوق کلیه) ، تپش قلب ، ضربان قلب نامنظم همراه بوده.
شاید در ظاهر ساده به نظر بیاد اما زندگی من دچار اختلال شده و تجربه کردن این علائم برای مدت طولانی آزاردهنده هست.
راستش این متن رو نوشتم که بگم ما گاهی فکر میکنیم اتفاقاتی که در زندگیمون در حال رخ دادن هست نمیتونه ما رو آزار بده یا اثر بدی روی ما بذاره اما بعد متوجه میشیم که گاهی وقتها احساسات ما چه با خواست خودمون چه به صورت خودکار سرکوب میشن و مثل یک کرم سالها در بدن ما پیله میتنند
و در نهایت پروانهای که از اون پیله رها میشه خودش رو میتونه در قالب هر واکنشی نشون بده مثل پرخاشگری ، خشم ، گریه کردن سر هرچیز کوچیکی و....
امیدوارم که چه من چه شمایی که آسیب دیده هستی راه مقابله رو پیدا کنیم.
