اخیراً متوجه شدهام که نوشخوار فکری بیمارم کرده است،صبح را با فکر کردن آغاز میکنم و با همان وضع شب را به پایان میرسانیم.حقیقتش را بخواهید برای رهایی از بند افکارم تلاش های بسیاری کردهام، خودم را سرگرم کتاب خواندن کردم خودم را سرگرم نوشتن کردم خودم را سرگرم کار های خانه کردم سرگرم وقت گذراندن با دوستانم و... بله تمامی این کارها مقداری جوابگو بود،انسان هرچه درگیر روزمرگی و هیجانات زندگی باشد فرصت کمتری برای تمرکز بر افکارش دارد. به همین خاطر افراد شاغل معمولا سبک زندگی متفاوتی دارند آنها فرصت فکر کردن به هیچ چیز دیگری را ندارند. در عین حال با تمام اینها من باز در دام افتادم و متوجه هستم که مغزم حسابی درحال جنگیدن است، هم مدام افکاری را برای من میفرستد هم هشدار میدهد که( غرق بشوی میمیری،چه در دریا چه در رویا چه در افکار) متوجهام که از خودم و ذهنم و روحم بسیار کار کشیدهام،درد های جسمی وقت و بی وقت و عجیب غریب چراغ قرمز هایی هستند که هشدار میدهند اوضاعم مناسب نیست.
این روزها تنها دو چیز خوشحالم میکند، بستنی و خواب. بستنی چون وقتی بستنی دارم احساس شادی میکنم و خواب چون وقتی خوابم هیچ چیز آزارم نمیدهد، نه آدمها نه سروصدای خیابانها نه حتی موسیقیهایی که آنقدر به آنها گوش کردم که گوشهایم در آن دنیا علیهم شهادت میدهند،راستش آرامشی که در خواب دارم را تنها یک مکان در این دنیا به من میدهد آن هم طبیعت است، زیرا حتی گاهی که در خواب کابوس میبینم بعد که چشم باز میکنم آنقدر خوشحال هستم که فقط یک خواب بوده که نمیتوانم احساس آن لحظهام را توصیف کنم.حالا که فرصت بودن در طبیعت را ندارم میخواهم تا میتوانم بخوابم.
به خاطر دارم چندین سال پیش از خوابیدن هراس داشتم، بیشتر شبها تا صبح بیدار میماندم و در نهایت صبح زود چند ساعتی میخوابیدم.
«میترسم بخوابم و تو خواب بمیرم»
«اگه نخوابی دو سه روز دیگه هوشیاریتو کامل از دست میدی»
هنوز به طور قطع نمیدانم هنگام خواب روح از بند جسم آزاد میشود یا نه و رویاها و کابوسهای ما به دنیای دیگری مربوط است یا نه اما میدانم انسان در زمان خواب بیآزار است.
«اگر قرار باشه پیشت بخوابم میخوام بدون لباس بخوابم»
«چرا؟»
«ادما موقع خواب بیآزار ترینن»
و خواب چنان آرامشی به ذهن آشفته و تن خسته ام میدهد که آرزو میکنم بخوابم تا زمانی که دنیا عوض شده باشد یا این که افکارهایم فقط یک کابوس بوده باشند.
نمیدانم چه زمانی میتوانم مقابل افکارهایم بایستم و شجاعانه فریاد بکشم و بگویم: (شما تهی هستید تهی از حقیقت.)
تا آن زمان میخواهم فقط بخوابم و شاید دیگر هوای بیداری به سرم نزند.
