ده روز است که دست و دلم به نوشتن نمیرود، حتی نوشتن اتفاقات کوچک روزمره یا احساسات گوناگونی که در وجودم جریان دارند، ده روز است که تلاش میکنم کلمات را در ذهنم مرتب کنم و کنار یکدیگر بچینم و چیزی بنویسم اما نمیتوانم. دلیلش این است که نمیدانم از چه چیزی بنویسم از خوشحالی های گذرا و لحظهای یا از ناراحتی های عمیق و کدورت روحم. نمیدانستم کدام یک را اولویت قرار دهم اما امروز فهمیدم که ریشهی تمام ندانستنهایم از «بودن یا نبودن» میآید.
تمام عمرم بودن را انتخاب کردهام، صرفا نه به خاطر دیگران به خاطر این که خودم همیشه با ترس زندگی کردهام، ترس از دست دادن ترس تنها شدن ترس رها شدن، شاید اخیرا این ترس ها کمرنگ تر شده بودند و حتی این بار من بودم که رها میکردم و میرفتم، زیرا اگر آستانه تحمل انسان پر شود دیگر نمیتوان کاری کرد. به خاطر دارم که پیشتر ها آنقدر میترسیدم که اجازه میدادم انسان ها هر طور میخواهند رفتار کنند، توهین و تحقیر ها را تحمل میکردم که مبادا تنها بشوم ولی اکنون... نمیدانم چه اتفاقی برای آن همه صبر افتاد اما کاسه صبرم لبریز شد....
یکی از دوستانم چند سالی پیش حرفی به من زد که هرگز فراموش نمیکنم.
« غزل آدما یهو میبُرن»
این جمله رو بارها و بارها به آدم های مختلف انتقال دادم ، آدمها رو آگاه کردم که حواسشون به آدمهای عزیزشون باشه چون آدما صبر میکنن صبر میکنن و یهو دیگه نمیتونن صبر کنن. حالا خودم به این نقطه رسیدم ، همان نقطهای که به دیگران هشدارش را میدادم، خودم آنقدر صبر کردم انقدر صبر کردم که خودم را گم کردم و اکنون روحم آنقدر بی قرار است که بودن یا نبودن دیگر یک انتخاب نیست زیرا چشمم فقط نبودن را میبیند...
اجبار به رها کردن و ترک کردن همیشه دردی بدتر از خواستن دارد، زیرا تو نمیخواهی که بروی و هنوز بخشی از وجودت باقی میماند اما مجبوری، درست مثل انسانی که در حال غرق شدن تلاش میکند دست و پا میزند نمیخواهد بمیرد چون یک جایی بیرون از آب آرزوهایی دارد عزیزهایی دارد خاطره دارد و.....
اما او محکوم به غرق شدن و مرگ است.
راستش را بخواهید انگار مجبور به رفتن هستم، نمیدانم اما انگار رفتن و دل کندن روحم را آرام میکند. یک جایی ته ته ته دلم نمیخواهد که بروم میخواهد بمانم و باز هم بجنگم، اما برای جنگیدن بیش از حد زخمی هستم. چند ضربهی دیگر تحمل کنم تمام میشود؟ هیچکس نمیداند به همین دلیل است که بریدم، چون هیچکس نمیداند این همه رنج کی تمام میشود. میخواهم بروم که رنج پایان یابد ، به هر شکلی که بروم رفتن چاره است نبودن آرامش است. نمیدانم کِی و کجا و چطور اما میدانم میروم و از دل برود هر آنکه از دیده برفت....

رفت..