در تمام لحظات زندگیام حسرت خوردهام، دقیقا همان لحظه هایی که احساس میکردم خوشبخت ترین دختر دنیا هستم ، احساسی مانند بختک خرخرهام را سفت میچسبید و میگفت: (فلانی را ببین، چقدر خوشبخت و خوشحال است و تو یک دختر بدبخت و بد شانسی که تمام عمرت را صرف مهربانی و کمک به دیگران کردهای و حالا آنقدر تنها شدهای که یاسین مرگت را احتمالا هیچکس نخواند.)
•در کنج خانه نم کشیده بود. مثل آدمهای کر و لال به زندگی عادیاش ادامه میداد. میشست،میپخت،جارو میزد، و گاه اگر خیلی احساس تنهایی میکرد، یک چیزی زیر لب میخواند. اما بیش از همه چیز، درد مفاصل لاغر و بیحالش کرده بود.•
«تو دنبال چی میگردی؟»
«دنبال خودم»
در همین زیرزمین فراموشش کردهاند و دو روز بعد که به سراغش رفتهاند، با جنازه کبود شدهاش روبرو شدهاند.
میگویند انسان را هرچه بنامند در زندگیاش شبیه به معنای نامش میشود، غزل نامیدند مرا اما هیچکس نخواند. نمیدانم شاید شاعرِ من نمیدانسته چطور شعر بگوید که حتی یک نفر هم من را نفهمید...
ای کاش نامی روی من میگذاشتند که ریشهاش به خوشبختی و خوشحالی میرسید. حالا زجرآور ترین بخش زندگی و سرگذشت من، ( غزل) بودن است. چطور بگویم که باور کنید زندگی در کالبد غزل و سخن گفتن با زبان غزل چقدر سخت است. ای کاش شخص دیگری بودم یا ای کاش می توانستم سینهام را بشکافم و قلبم را در بیاورم تا آنقدر غزل بیچاره را وادار نکند پروانهوار دور آدمها بگردد و آنها را دوست بدارد.
صد بار به غزل گفتهام که:( دخترک بیچاره ، کمی هم به خودت فکر کن تو که دستت نمک ندارد ساده؛ میآیند مانند یک چسب زخم تو را روی زخمهایشان میگذارند و زخمشان که خوب شد تو را دور میاندازند. ولی غزل حرف مرا گوش نمیکند ، آخه مگر میشود آدم انقدر به خودش بد و بیراه بگوید و خودش را سرزنش کند اما باز هم با خودش خوب باشد؟ نه نمیشود.
خیلی سعی کردم به غزل بگویم باید آدمها و دنیای شیرینش را ترک کند باید از محبت به آنها دست بکشد و خودش را ببیند. راستش را بخواهید من همان غزل بودم همان غزلی که جسمش بالغ شده بود اما روحش غزل پنج سالهای بود که آدمها را با عشق در آغوش میکشید ، غزل خیلی سعی کرد غزل کوچولو را نجات بدهد خیلی اما موفق نشد، چطور دنیای بچگیاش را خراب میکردم؟ و به او میگفتم آدمها آن چیزی که نشان میدهند نیستند؟ بچه است دیگر، نمیفهمد.....
و ای کاش زخم زبانها و تیر هایی که آدمها به جانم میزدند به خودم میزدند نه به غزل کوچولو و آرزوهایش و دنیای شیرینش.
