ویرگول
ورودثبت نام
شرمینه مرادی
شرمینه مرادی
شرمینه مرادی
شرمینه مرادی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

«معجزه گل سرخ»

هشتم آگوست ۲۰۲۴:

خورشید با بی رمقی هر چه تمام تر دست و پاهای اخرش را برای کمی بیشتر هم آغوشی با آسمان میزند. خیره سری میکند‌ و امتداد نارنجی اشعه هایش را چپ و راست در قلب آسمان فرو می نشاند. دوران گذار همیشه دشوار است. حتی برای خورشید. نمی خواهد به خود بقبولاند که نوبت او سر آمده و باید برای در آغوش کشیدن آسمان تا صبح فردا صبوری کند.

اما شب با‌ حوصله تمام دست هایش را دور خورشید حلقه می کند. دستی سر او می کشد و به او اطمینان می دهد که فردا باز هم آسمان از آن او خواهد شد. به گمانم سخاوت شب را در هیچ ساعت دیگری از شبانه روز نمی توان پیدا کرد. طی روز خورشید یکه تازی میکند اما این شب است که مانند مادری اهل خانه اش را از گوشه و کنار شهر جمع می کند و در برمیگرد. ماه را، ستاره را و گهگداری شهاب سنگی را. شب انقدر بی منت مهمانوازی میکند که برای تک تک ادم کوکی هایی که در پایان روز دیگر کوکشان رو به اتمام است هم جایی برای آرام گرفتن دارد. جایی هم برای من.

مدت‌هاست حس می‌کنم روز، با آن‌همه بروبیای بی‌امان و شلوغ‌بازی‌هایش، مرا در گودال عمیق روزمرگی‌ها دفن کرده است؛ گودالی آن‌قدر ژرف که صدای درونم به ندرت به سطحش می‌رسد. همان‌جا، در قعر گودال‌ با بسامدی نه‌چندان زیاد چندباری تکرار می‌شود و سپس سکوت محض. صداهای درونم مدت‌هاست بی‌وقفه نهیب می‌زنند که کاری ناتمام دارم؛ جوانه‌ای باید بکارم، اما نه در قعر چاه روزمُردگی‌ها.باید از سکون شب استفاده کنم؛ روی نوک پا بایستم و دستانم را به لبه‌ی چاه برسانم. باید خودم را بالا بکشم و در سکوت شب، کار نیمه‌تمامم را به پایان برسانم. شب جایی‌ست که زمان کند می‌شود؛ برای اهلش حتی می‌تواند تا ابد هم طول بکشد. گودال روزمرگی بهانه است. این «ترس» است که مدت‌هاست دستش را بر گلویم فشرده و اجازه نمی‌دهد کاری را که با کنج‌به‌کنج قلبم دوست می‌دارم دنبال کنم. ترس، چشمِ دیدن خوش‌رقصی قلمم روی کاغذ را ندارد؛ تا مرا قلم‌به‌دست می‌بیند حسودی می‌کند. مدام تلاش می‌کند به من تلقین کند مغزم دیگر عقیم شده و هیچ ایده‌ی نمی‌زاید. در سرِ قلمم می‌زند که دوران رونق ایده‌ها به پایان رسیده و دور، دور رکود است. از من می‌خواهد قلمم را به نوشتن اقلام خرید روزانه محدود کنم و دست از بلندپروازی‌هایم بردارم. اولین‌بار که جرقه‌ی نوشتن در وجودم شعله‌ور شد، پشت پنجره‌ی رو‌ به‌ حیاط منزل مادربزرگم بود. شیشه‌ای آن‌قدر تمیز که گویی هیچ فاصله‌ی میان من و حیاط تعریف نشده بود. درست همان لحظه و با دیدن یک شاخه گلِ سرخ در باغچه‌ای که هیچ چیز دندان‌گیر دیگری در آن نبود، جرقه شکل گرفت. همین‌قدر کلیشه‌ای. گویی من و گلِ سرخ دو سنگ چخماق بودیم که با برخورد ناگهانی‌مان آتشی در وجودم زبانه کشید. از بیرون، همه‌چیز شبیه قُل‌قُل دیگ هورمون‌های دختری در آستانه‌ی بلوغ به نظر می‌رسید. همان‌جا بود که دریافتم رقصاندن قلم روی کاغذ کاری‌ست که با کمترین زحمت، بیشترین لذت را نصیبم می‌کند. زندگی‌ام به دوران پیش و پس از «گلِ سرخ» تقسیم شد.

با کمی خجالت و البته ترس از بهترین‌ نبودن، موضوع را با پدر و مادرم در میان گذاشتم. اولین شعرم که بوی خامی از تک‌تک واژه‌هایش به مشام می‌رسید با استقبال گرم پدر و مادرم روبه‌رو شد. بعد از آن، از دل هر چیزی سعی می‌کردم نقبی بزنم تا شعر یا متنی از آن بیرون بکشم. اسمم را که پایین ستون کوچک روزنامه‌ی هفتگی «دوچرخه» می‌دیدم—همانی که عمویم هر هفته به هر زحمتی بود برایم می‌آورد—احساس می‌کردم چندین تیراژ از کتابم روانه‌ی کتاب‌فروشی‌ها شده است. بعد از آن دیگر خاطره‌ی زیادی از نوشتن ندارم؛ جز یادداشت‌های کوتاه و حاشیه‌نویسی‌ها و پاورقی‌ها. مثل حبّه‌قندی در چای داغ روزمرگی‌ها حل شدم؛ همین‌قدر بی‌رحمانه دست قلمم را رها کردم و اجازه دادم در گردباد روزمرگی‌ها تنهای تنها پیش برود. همیشه گوشه‌ای از وجودم با دیدن صحنه‌ای زیبا یا حتی کریه، با قرارگرفتن در موقعیتی شگفت‌انگیز یا حتی آسیب‌پذیر، برانگیخته می‌شد. پس از معجزه‌ی گلِ سرخ دیگر هیچ‌گاه نتوانستم بخش نویسنده‌ی وجودم را ساکت نگه دارم.

حالا پس از مدت‌ها، «مادر شدن» معجزه‌ی گلِ سرخ را دوباره برایم زنده کرده است. دوران گلِ سرخ جان گرفته و وجود فرزندانم مرا به نوشتن هرچه بیشتر سوق می‌دهد. باید کلمات را درست کنار هم بنشانم و به دست صاحبانشان برسانم. تا کلمه هست، زندگی باید کرد.

۰۲/۰۸

رویاشبروزمرگینویسندگی
۳
۰
شرمینه مرادی
شرمینه مرادی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید