
اونروز مثل همه روزهای دیگه در ۲۰ سال گذشته برای آگوستین خیلی معمولی شروع شد. سر ساعت همیشگی بیدار شد، با دقت قهوهای که دوست داشت رو درست کرد و طبق عادت همیشگیش تا نونی که توی توستر گذاشته بود آماده بشه و جلینگ صدا بده و بپره بیرون، کنار پنجره ایستاد و بیرون رو نگاه کرد.
داخل خونه همه چیز مثل بیست سال پیش بود. قهوه ساز، توستر، صندلی کنار پنجره؛ اما اون بیرون هیچ شباهتی به بیست سال پیش نداشت. از آخرین شبی که آگوستین تصمیم گرفته بود کافهاش رو ببنده و از دوران بازنشستگیش لذت ببره، هیچ دو روزی شبیه هم نبود.
هر روز یه کافه با یه شعار جدید تو ساختمونهای شیک و خوشگل افتتاح میشد، هر روز یه برج جدید سر و کلش یه شبه پیدا میشد که میخواست تکنولوژی رو یه گام جلو ببره، هر روز این شهر شلوغتر میشد از ماشینهایی که آگوستین دیگه اسمشونو هم نمیدونست و شرکتهایی با درهای الکتریکی که یه عالمه آدم کارت میزدن و در براشون باز میشد!
آگوستین هیچوقت نمیدونست که داخل این ساختمونها چه خبره و خب اهمیتی هم براش نداشت. همین که هر روز بیدار شه، قهوه و نون مورد علاقشو بخوره، تو هورایزن بلوار که قبلاً اسمش "Maple Road" بود قدم بزنه و برگرده خونه و بقیه زمانش رو پای آلبوم عکسهای قدیمی و موزیکهای قدیمیش بگذرونه براش کافی بود.
ولی اون روز فقط شروعش مثل همه روزای قبل بود! وقتی آگوستین مثل همیشه وارد هورایزن بلوار شد یه تابلو جدید نظرشو جلب کرد:
"NovaCraft - ما اینجاییم تا دنیای ستارهها رو تبدیل به جای بهتری کنیم! نواکرفت انقلابی در صنعت هوا فضا خواهد بود!"
ولی این چیزی نبود که توجه آگوستین رو به خودش جلب کرده بود! بلکه اون کاغذ سفید کوچولوی زیرش بود که نوشته بود:
"به یک فرد برای درست کردن قهوه در شرکت نوا کرفت احتیاج داریم! هیچ پیش نیاز و تخصصی لازم نیست."
آگوستین نمیتونست نسبت به قهوه بیتوجه باشه! اون عاشق قهوه بود و چه چیزی هیجانانگیزتر از این که برای کسایی قهوه درست کنه که قراره دنیای ستارهها رو تبدیل به جای بهتری کنن؟
پیرمرد کمی عقب ایستاد و به ساختمون بزرگ و مدرن NovaCraft نگاه کرد. قلبش تندتر میزد. ذهنش پر شده بود از هزار فکر. نکنه بهم بخندن؟ نکنه بگن پیرمرد، تو اینجا چه کار میکنی؟
ولی بعد بوی قهوه تازه که از فنجان خودش بلند میشد به ذهنش آورد چرا اینجا ایستاده. چون اون عاشق درست کردن قهوه بود. چون باور داشت حتی سادهترین کارها هم میتونن توی یه ماجراجویی بزرگ نقش داشته باشن.
نفس عمیقی کشید. از پلهها بالا رفت و با صدای کمی لرزون گفت:
ببخشید... اینجا قراره یه فردی که قهوه درست میکنه استخدام بشه؟
بله، شما بلدی قهوه درست کنی؟
آگوستین نفس عمیقی کشید و با صدایی که کمی لرزون بود گفت: خب من از ۴۰ سال پیش یه کافه داشتم و عاشق درست کردن قهوهام و داشتم فکر میکردم...
- خب خوبه، میتونی از فردا بیای؟
- آره حتما... سوال دیگهای ندارید؟
- نه، اینجا وقت واسه فکر کردن به قهوه نداره کسی، همین که یه چیزی باشه که افراد متخصص اینجا خوابشون نگیره کافیه! از فردا بیا!
قهوه برای آگوستین فقط یه چیزی که آدما بخورن که خوابشون نگیره نبود. ولی همین که کسی بهش نخندیده بود و همین که از فردا دوباره میتونست برای آدما قهوه درست کنه و لبخندشون رو بعد از نوشیدن قهوه ببینه، هیجان زدهاش میکرد!
اون شب آگوستین تا نزدیک صبح خوابش نبرد! چه ترکیب قهوهای مناسب این شرکته؟ که هم آدما خستگیشون در بره! به هر حال اونا آدمای مهم و متخصصی هستن و لازمه که خیلی هوشیار باشن! از طرفی این قهوه نباید کافیینش زیاد باشه چون تپش قلب و استرس اونم توی جای مهمی مثل نواکرفت خیلی مسئله مهمیه! و از همه اینا مهمتر عطر و بوی قهوهاس چون قهوه که فقط برای خستگی نیست! این قهوه قراره دنیای ستاره ها رو تبدیل به جای بهتری بکنه و خب دنیای ستاره ها چجوری میشه جای بهتری بشه اگه بهترین بو وطعم قهوه توش نپیچه؟
آگوستین فردای اون روز از همیشه زودتر بیدار شد، کت شلواری که موقع افتتاح کافهاش پوشیده بود رو از کمد درآورد، هنوز اندازش بود. یکم مدلش قدیمی بود ولی به نظرش هنوز بهش میومد و واسه شروع کارش یه انتخاب عالی میتونست باشه! واقعیت اینه که انتخاب دیگهای هم نداشت!
صبح راس ساعت ۹ آگوستین وارد شرکت نواکرفت شد. داخل شرکت حتی از بیرونش هم مدرنتر به نظر میرسید. مانیتورهای بزرگ روی دیوار که پر از نمودارها و فرمولها و محاسبههایی بود که آگوستین هیچچیز ازشون سر در نمیآورد.
همه ایستاده بودن و یک نفر که به نظر میرسید مدیر اصلی باشه داشت با هیجان براشون حرف میزد. راجع به اینکه دقیقاً روی برنامههاشون نیستن و چون مسئولیت سرمایهای که گرفتن با اون هست مجبوره که نظارتش رو روی کارهاشون بیشتر کنه. هیچکس متوجه حضور و ورود آگوستین نشد. خب تعجبی هم نداشت. اون افراد خیلی مهمی بودن و چیزای مهمتری برای فکر کردن داشتن، مثل تبدیل کردن دنیای ستارهها به یه جای بهتر!
ادموند دوباره تاکید کرد که ازین به بعد علاوه بر گزارشهای روزانه، یک بار هم بعد از ظهر بالای سر همه میره تا مطمئن شه که کارشون رو توی مسیر درست دارن پیش میبرن. وسط این حرفا، یکی از افراد تیم گفت:
جناب ادموند من چون همیشه روی زمانبندی کارهام رو تحویل دادم و گزارشها رو خوب ثبت و ضبط میکنم، میتونم بهتون توی گزارشگیری کمک کنم. اینجوری بهتر میشه تشخیص داد که کی از کارش چند ساعت عقبه و میتونیم اقدام مناسب رو برای بهبود شرایط انجام بدیم.
آگوستین پشت سر همه ایستاده بود و دید که یکی از افراد در گوش بغل دستیش گفت:
وینسنت توی بدترین شرایط هم دست از خودشیرینی برنمیداره. همین نبود که هفته قبل الی دو روز منتظرش بوده تا چهار تا خط گزارش تحویلش بده؟
الی که به نظر نفر بغل دستیشون بود گفت:
من که همیشه منتظرم تا این و اون کاراشونو به من برسونن. انقدر من قربانی دیر رسیدنهای بقیه شدم که دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم. یکی نیست پیش خودش بگه من چه گناهی کردم که گزارش آخر رو باید تحویل بدم!
حرفهای ادموند که تموم شد، با تاکید به اینکه از همین امروز به کمک وینسنت روی کارهاشون نظارت بیشتری میکنه جملهاش رو تموم کرد و گفت:
ما قراره که دنیای ستارهها رو تبدیل به جای بهتری کنیم!
سخنرانی با تشویق محکم وینسنت و تشویقهای معمولی و تا حدی شل و ول بقیه خاتمه پیدا کرد.
آگوستین با خودش فکر کرد: مثل اینکه واقعاً کار خیلی جدیه و اینهمه نمودار و عدد رقم کاملاً نشون میده که من خیلی باید کارم رو دقیق و خوب انجام بدم!
وقتی سخنرانی تموم شد یکی از در اومد تو و مستقیم رفت توی آشپزخونه! چارلی اولین نفری بود که با آگوستین آشنا شد.
- سلام! من آگوستین هستم و قراره از امروز برای شما قهوه درست کنم. اگر دنبال قهوه میگردید، میتونم یه فنجون خوب بهتون بدم.
چارلی که انگار هنوز از خواب بیدار نشده بود گفت:
چه خوب که دیگه مجبور نیستیم خودمون قهوه درست کنیم. پس تا من یکم اینجا میشینم یه قهوه به من میدی؟
آگوستین با خودش فکر کرد: شاید این همون کسیه که به قهوه بیشتر از هر چیز دیگهای لازم داره.
آگوستین مشغول درست کردن قهوه برای چارلی شد. با دقت دونههای قهوه رو بو کشید، مثل قدیما وقتی برای مشتریهاش قهوه آماده میکرد. دونهها رو به آرامی آسیاب کرد و با دقت آب جوش رو رویشون ریخت. همه چیز باید عالی باشه. این اولین قهوهای بود که بعد از بیست سال برای کسی غیر از خودش درست میکرد.
چارلی که سرعت آگوستین رو دید گفت:
نمیخواد خیلی عجله کنی، من زیاد عجله ندارم!
آگوستین جواب داد: میخوام زودتر قهوهاتون رو حاضر کنم تا به کارتون برسید!
اوه حالا وقت زیاده، قهوه رو بخوریم تا عصر کلی وقت هست!
آگوستین کمی گیج بود ولی تمام تمرکزش روی این بود که قهوه با کیفیتی آماده کنه. وقتی قهوه آماده شد، چارلی روی صندلی خوابش برده بود. آگوستین با خودش فکر کرد حتماً شب سختی داشته و تصمیم گرفت تا چارلی یه چرت میزنه قهوه رو ببره پیش آقای رئیس!
ادموند داشت به حرفای تکراری کلارا گوش میکرد که داشت براش توضیح میداد که تاخیر وینسنت توی رسوندن کاراش در هفته پیش به الی بیچاره باعث شده که اون مجبور شه یک ساعت بیشتر کار کنه و این همه ماجرا نیست، اون روزی که شما دیر اومده بودید...
ادموند که انگار تازه متوجه آگوستین شده بود، حرفای کلارا رو قطع کرد و گفت:
باشه کلارا، بعداً دربارهاش حرف میزنیم.
کلارا با حالتی اعتراضی گفت: ولی هنوز حرفم تموم نشده بود!
ادموند توجهی نکرد و رو به آگوستین گفت:
شما قراره که از امروز قهوه درست کنید؟
آگوستین کمی دستپاچه به نظر میرسید ولی با احترام گفت: بله، امیدوارم بتونم کارمو خوب انجام بدم. و قهوه رو روی میز ادموند گذاشت.
ادموند گفت: این ترکیب قهوه رو نفر قبلی برامون درست کرده و اصلاً چیز خوبی به نظر نمیاد. نظر تو چیه؟
آگوستین لیوان قهوه رو بو کشید و گفت:
ترکیب بدی به نظر نمیاد. چیزی که روش نوشته بود به نظر میاد که کافیینش بهاندازهست و بو و عطرش هم خوب به نظر میرسه.
ادموند کمی از قهوه چشید و با اخم گفت:
از فردا قهوه دارک روست بیشتری به ترکیب اضافه کن تا کافیینش بیشتر بشه.
آگوستین نمیخواست توی روز اول کارش بیادب به نظر برسه و خیلی محترمانه گفت:
ولی کافیین بیشتر میتونه هم طعم قهوه رو خراب کنه و هم استرس و تپش قلب بیاره!
ادموند بلند خندید و گفت:
کاری که میگم رو بکن! یه کم استرس چیز بدی نیست. میخوام همه بیدار باشن و طعم هم آخرین چیزیه که بهش اهمیت میدم. قرار نیست این پروژه معمولی باشه!
آگوستین پیش خودش فکر کرد که توی این بیست سالی که توی خونه بوده حتماً دنیای قهوه هم خیلی تغییر کرده! و گفت که فردا حتماً ترکیبی که رئیس میخواد رو آماده میکنه.
آگوستین در حالی که داشت فکر میکرد شاید باید توی نظرش راجع به قهوه با توجه به دنیای جدیدی که خیلی وقته ازش فاصله گرفته تغییر بده، به آشپزخونه برگشت تا برای بقیه هم قهوه درست کنه. چارلی هنوز روی صندلی خواب بود!
آگوستین خیلی آروم بیدارش کرد و گفت:
به نظر میاد شب سختی داشتی، نمیخوای مرخصی بگیری و بری خونه استراحت کنی؟
چارلی گفت:
دیشب یه سریال ۱۰ قسمتی جالب داشتم میدیدم. یکم دیگه چرت بزنم سرحال میشم و میرم سر کارم. تو فعلاً قهوه بقیه رو آماده کن!
آگوستین گفت:
ولی رئیس گفته که از امروز بعد از ظهرها بهتون سر میزنه تا پیشرفت کار رو چک کنه.
چارلی با تعجب گفت:
یعنی قراره ما از اینی که هستیم هم زندانیتر باشیم؟
آگوستین ترجیح داد در جواب این حرف سکوت کنه و راجع به چیزی که نمیدونه نظری نده. گفت:
به هر حال اگه میخوای یه قهوه خوب بهت بدم تا سر حال بشی.
چارلی به سختی از رو صندلی خودش رو بلند کرد و گفت:
مرسی. پس بیارش سر میزم!
آگوستین با لبخند گفت:
یادش بخیر. منم وقتی همسن تو بودم، همیشه خوابم میومد. کافه رو تازه تأسیس کرده بودم و مجبور بودم برای اینکه مشتری بیشتری جمع کنم هم شب تا دیروقت کار کنم و هم صبح خیلی زود کافه رو باز کنم.
چارلی با لحن شوخی گفت:
شما همسن من؟ خیلی وقت پیش باید بوده باشه، نه؟
آگوستین خندید و گفت:
خیلی وقت پیش... ولی از اون موقع یه چیزو یاد گرفتم. من میخواستم این شهر رو با قهوههای خوب و آدمهای خوشحال و سرحال تبدیل به جای بهتری کنم.
آگوستین این جمله رو بدون فکر گفت. حتی یک بار هم بهش فکر نکرده بود. ولی وقتی گفت، فهمید که واقعاً همین هدف رو داشته.
- اگه میتونستم به دنیای ستارهها قهوه بفرستم و اونجا رو تبدیل به جای بهتری کنم، حتماً این کارو میکردم! خوش به حالت که دانش اینو داری که توی دنیای ستارهها اثر بذاری. دنیای ستارهها جای جالبی باید باشه!
چارلی چیزی نگفت. انگار که دیگه چیزی نداشت که بگه. اون میتونست توی دنیای ستارهها نقش پررنگی داشته باشه. فقط انگار یادش رفته بود که یکی از این چند نفریه که برای این کار انتخاب شده.
شاید واقعاً دنیای ستارهها جای جالبی باشه... اما من هیچوقت جدی نگرفتمش.
آگوستین کمکم قهوه بقیه اعضای تیم رو هم درست کرد و دستی به کت و شلوارش کشید و رفت که قهوههاشون رو بده. اولین میز، میز کلارا بود! سر سالن، جایی که همه رو خیلی خوب میتونست ببینه.
آگوستین قهوه رو روی میز کلارا گذاشت و گفت:
امیدوارم ازین قهوه لذت ببرید!
کلارا با دقت بهش نگاه کرد و گفت:
شما کسی هستین که از امروز قهوه آماده میکنه؟
- بله و خیلی خوشحالم که باهاتون آشنا میشم!
- منم همینطور. به شرکت خوش اومدین! قبل از اینجا کجا بودین؟
آگوستین کمی مکث کرد و گفت:
اهم... راستش بیست سالی هست که کار نکردم ولی قبلش کافه داشتم.
- اوه! بیست سال خیلی طولانیه. همسرتون از اینکه تنهاش میذارید و میاید اینجا ناراضی نیست؟
- خب من همسر ندارم. شاید اگه داشتم ناراضی میشد!
- اوه... متأسفم. فوت کردن؟
- نه، هیچوقت نداشتم.
کلارا خندید و گفت:
آها، متوجه شدم!
آگوستین نفهمید که کلارا دقیقاً متوجه چی شده. ولی یه لبخند مودبانه زد و ترجیح داد که قهوه بقیه رو تا سرد نشده بهشون برسونه.
کلارا ادامه داد:
آقای آگوستین، درست میگم اسمتونو؟
- بله، بله.
کلارا به گوشه سالن اشاره کرد و گفت:
اون میز رو میبینی؟ اسمش لئوئه. میتونی اول قهوهش رو ببری و ببینی که چه سایتی رو داره چک میکنه؟ به نظر میاد داره یه هدیه میخره!
آگوستین خندید و گفت:
لابد یه سایت هدیه فروشی!
- آخه چیزی که داره میخره که مناسب همسرش به نظر نمیاد.
- خب شاید داره واسه خواهرش میخره.
کلارا با حالت تحقیرآمیزی گفت:
نه، من که به زندگی شخصی کسی کاری ندارم، صرفاً چون تازگیها از قبل هم کمتر کار میکنه میخوام بدونم اگه مشکلی داره کمکش کنم.
آگوستین با لحن آروم گفت:
به نظر نمیاد کسی که هدیه میخره مشکلی داشته باشه.
- نه میدونم. ولی چند وقته که براش گل هم میفرستن. به من ربطی نداره، صرفاً میخوام بدونم دلیل حواسپرتیش چیه. من دلم برای خودش میسوزه. اگه فردا اخراجش کنن چی؟
آگوستین با ملایمت گفت:
خب شاید مستقیم باید با خودش حرف بزنی. اگهکمک خواست حتماً بهت میگه!
کلارا با بیحوصلگی جواب داد:
اون آخه با کسی حرف نمیزنه. صبح سر ساعت میاد و دقیقاً سر ساعت میره. صرفاً احساس میکنم که حواسش پرته.
آگوستین شونهای بالا انداخت و گفت:
خب آدما ممکنه بعضی وقتا دغدغه داشته باشن. منم وقتی کافه داشتم یه وقتایی برای خانوادم باید وقت میذاشتم و هدیه میخریدم. شاید همیشه حواس جمع نبودم.
- شما که گفتین خانواده نداشتین!
آگوستین لبخند زد و گفت:
هاها، گفتم همسر نداشتم. ولی یه خواهر داشتم که همیشه باید بهترین کادوها رو روز تولدش بهش میدادم. راستش الانم پشیمون نیستم. شاید من هدفم این بود که شهر رو با قهوههام به جای بهتری تبدیل کنم، ولی خاطرات خوبی که با خانوادم داشتم هم هدف مهمی بود.
کلارا با کنجکاوی گفت:
شما قرار بود با قهوه شهر رو به جای بهتری تبدیل کنید؟
آگوستین خندید و گفت:
آره... الان که فکر میکنم کاش جای شما بودم و انقدر زورم زیاد بود که دنیای ستارهها رو به جای بهتری تبدیل کنم. اگه میتونستم نقش پررنگی توی این قضیه داشته باشم، شاید خیلی بیشتر از تلاش و تمرکزی که اون موقع روی کارم میذاشتم الان توی کارم به خرج میدادم. شما کارتون فوقالعاده هیجانانگیزه!
کلارا قهوهاش رو برداشت و انگار یادش رفته بود که لباس قرمزی که لئو داره انتخاب میکنه سایز همسرش نیست. داشت به دنیای ستارهها فکر میکرد.
واقعا من دارم یه نقش مهم توی دنیای ستارهها بازی میکنم؟ شگفتانگیز به نظر میاد!
میز بعدی میز الی بود. یک نفر سر میزش داشت بلند بلند بهش تذکر میداد و آگوستین فکر کرد که الان وقت خوبی برای بردن قهوههاشون نیست. اما رابرت که بالای سر الی بود گفت:
یه قهوه به ما نمیدین؟ ساعت ۱۰ شد و قهوه ما هنوز نرسیده!
آگوستین سلام کرد و مودبانه قهوه رو تعارف کرد.
اینکه تلخه! رابرت لیوان رو روی میز کوبید.
آگوستین توضیح داد:
من هنوز ترکیب قهوه رو عوض نکردم. ولی از فردا ترکیب جدیدی قراره داشته باشیم.
رابرت گفت:
امیدوارم فردایی به اندازه امروزی تلخ نباشه. همینطوری کارا تلخ داره پیش میره!
و دوباره رو کرد به الی:
بهت تاکید کرده بودم که فرمت این نمودارا این شکلی نباشه.
الی با صدای بغض کرده گفت:
اینا رو دیر رسوندن دست من. نمیتونستم بهتر ازین درش بیارم!
رابرت گفت:
تو هرموقع هرچیزی بهت برسونن نمیتونی درست درش بیاری.
نشست پشت سیستم الی، یه تغییری توی نمودارش داد و گفت:
انقدر کار سختیه؟
الی گفت:
خب اینم همونه.
رابرت با طعنه گفت:
از نظر تو همونه، از نظر من اون نیست. و با عصبانیت رفت.
الی دوباره با صدای بلند گفت:
امیدوارم دفعه بعد زودتر بهم برسونن کارها رو!
آگوستین که متوجه حال بد الی شده بود، آروم پرسید:
قهوه میخوری؟ یا شاید یه چیز شیرینتر؟
الی با همون قیافه مظلوم همیشگیش گفت:
هرکاری میکنم یه چیزی میگن. هیچکی به این فکر نمیکنه که من چقدر باید رو اینا کار کنم و چقدر مهمه که سر وقت برسوننشون! آخرشم من باید جواب پس بدم! آره، میشه یه عالمه شکر بریزی توش؟
آگوستین یه عالمه شکر ریخت توی قهوه الی و گفت:
ولی اگه همیشه اینجوریه دیابت نمیگیری؟
آگوستین بلافاصله از شوخی بیجایی که کرده بود پشیمون شد. اما الی خندید. خندهای که حتی برای خودش هم غافلگیرکننده بود. آخرین باری که از ته دل خندیده بود رو به یاد نمیآورد.
- آره، بذار اصلاً انقدر شکر بخورم که بمیرم!
آگوستین با لبخند گفت:
خب اگه بر اثر شکر بمیری، هیچوقت نمیتونی ثابت کنی که تقصیر بقیه بوده. شاید تقصیر همه ما باشه یا حداقل توش نقش داشته باشیم، ولی تو نمیتونی همه مارو مجبور به کاری کنی. میتونی خودت به راحتی بگی شکر نمیخورم! اینجوری هم زنده میمونی تا وقتی دنیای ستارهها به جای بهتری تبدیل شد نگاهش کنی و لذت ببری! این جالبتر نیست؟ بازم شکر بریزم؟
الی یه نگاهی به قهوهای که تا نصفه شکر توش بود انداخت و گفت:
میشه یه قهوه دیگه بهم بدین؟ بدون شکر!
آگوستین گفت:
وقتی کافه داشتم و کیکهای صبحانه دیر میرسید نصف مشتریها میرفتن! وقتی به کیک فروشی زنگ میزدم و اعتراض میکردم، مشتریهام برنمیگشتن. دفعه بعد هم کیک فروش رفتار بدتری میکرد! پس خودم هر روز صبح زود میرفتم کیکها رو میگرفتم!
الی با تعجب گفت:
چقدر مظلوم بودین!
آگوستین خندید و گفت:
من خیلی هدف مهمی داشتم. باید شهر رو با قهوههام تبدیل به جای بهتری میکردم. ولی این نمودارهایی که میکشی خیلی پیچیده به نظر میان! بهتر کردن دنیای ستارهها کار سختی به نظر میاد!
الی گفت:
دنیای قهوه و کیک هم جای قشنگی به نظر میاد. از فردا خودم میرم دنبال بچهها تا چیزایی که برای گزارشم بهشون احتیاج دارم زودتر ازشون بگیرم! شاید یادشون میره بهموقع بفرستن!
آگوستین یه نگاه به قهوهها کرد و با خودش فکر کرد الان دیگه خیلی سرد شدن برای خوردن. به آشپزخونه برگشت تا گرمشون کنه. یه کم آبجوش ریخت روی اولین قهوه و همون موقع رابرت وارد آشپزخونه شد.
آگوستین گفت:
این قهوه به نظرتون چطوره؟
رابرت یه جرعه ازش خورد و گفت:
اوه، خیلی داغه! چجوری دمای قهوه رو چک نمیکنی؟
آگوستین با لبخند گفت:
ولی تلخیش یه کم کمتر نشده؟ دفعه قبل تلخیشو دوست نداشتین.
رابرت دوباره از قهوه خورد و گفت:
تلخیش بهتره... ولی هنوز داغه!
آگوستین خوشحال شد و گفت:
عالی شد که طعمش بهتر شده از نظرتون. دفعه بعد یه کم آبجوش میریزم روش و صبر میکنم سرد بشه.
- سرد نه، ولرم! رابرت سریع جواب داد.
- آره، ولرم عالیه! خوشحالم که خوشتون اومده.
رابرت با جدیت گفت:
ولی من نگفتم که خوشم اومده!
آگوستین خندید و گفت:
ولی من یاد گرفتم که اگه آبجوش بریزم روش و صبر کنم تا ولرم بشه، خوشتون میاد! و وقتی میبینم که کسی با خوردن قهوه من خوشحال میشه، احساس میکنم شهر رو دارم به جای بهتری تبدیل میکنم!
رابرت با لحنی خشک گفت:
من سخت میگیرم که تو کارت رو بهتر انجام بدی.
آگوستین سر تکان داد و گفت:
این فوقالعادس. وقتی میبینم که کارمو بهتر انجام میدم و یه قدم به بهتر کردن شهر نزدیکتر میشم، باز هم سعی میکنم کارمو بهتر انجام بدم.
برای لحظهای، رابرت انگار که یه کشف مهم انجام داده باشه، ساکت موند. این حرفها شاید بیش از حد ساده به نظر میرسید، ولی شاید هم واقعاً جواب میداد.
بهتر کردن دنیای ستارهها قطعا کار سختتریه. ولی اگه این فرمول روی بهتر کردن شهر جواب میده، شاید روی دنیای ستارهها هم جواب بده.
رابرت با لبخند کمرنگی گفت:
الان ولرم شد. عالیه! دفعه بعد هم همین کار رو بکن.
آگوستین توی دلش گفت: تو هم همینطور!
لئو هنوز داشت تو سایت دنبال یه لباس قرمز میگشت. آگوستین براش قهوه گذاشت و لئو که انگار منتظر یه آدم جدید بود گفت:
به نظرت این لباس بهتره یا این یکی؟
آگوستین کمی به صفحه نگاه کرد و گفت:
به نظرم جفتشون خیلی خوشگلن. چرا جفتشو نمیخری؟
لئو با کمی ناراحتی گفت:
پول جفتشو ندارم. ولی دوست دارم جفتشو بخرم. اگه پیشنهاد کمک روی پروژه جدید ادموند رو قبول کنم میتونم جفتشو بخرم! خانومم از وقتی باردار شده سایزش تغییر کرده و هیچکدوم از لباس های قدیمیش اندازش نیست! خیلی دوست دارم یجوری خوشحالش کنم!
آگوستین گفت:
همیشه آرزو داشتم که یه همسر خوب داشتم که یکی از هدفهام هم خوشحال کردن خانوادم باشه.
لئو با کنجکاوی پرسید:
هدف دیگهای هم داشتی؟
فقط یه هدف داشتم. تبدیل کردن شهر به یه جای بهتر با قهوههای خوب!
آگوستین ادامه داد:
البته شاید اون موقع خیلی سخت میشد که هم زیاد کار کنم و شهر رو به جای بهتری تبدیل کنم و هم برای خانوادم وقت بذارم. شاید میتونستم... شایدم نه!
لئو گفت:
کار سختیه. احتمالاً نمیتونستی برای جفتش وقت بذاری.
آگوستین شونه بالا انداخت و گفت:
خب شاید. ولی شاید هم میتونستم... شاید با خود همسرم میرفتم خرید یا نظر خودشو میپرسیدم!
لئو با تعجب گفت:
خب دیگه سورپرایز نمیشه!
آگوستین لبخند زد و گفت:
ولی میفهمه که با صبوریش داره کمک میکنه دنیای ستارهها تبدیل به جای بهتری بشه!
لئو کمی مکث کرد. تا به حال اینطوری بهش فکر نکرده بود.
راست میگی. تا حالا بهش نگفتم اینو! خودمم بهش فکر نکردم. فکر کردن به چند تا چیز همزمان واقعاً سخته!
آگوستین گفت:
پس چرا برای فکر کردن کمک نمیگیری؟ قهوهات سرد نشه!
لئو یه لحظه به حرف آگوستین فکر کرد. شاید نباید همه چیز رو به دوش خودش مینداخت. شاید همسرش باید میدونست چرا داره این همه کار میکنه.
لئو صفحه سایت رو بست و یه برنامه شلوغ پلوغ و پیچیده باز کرد! آگوستین هیچ ایدهای نداشت که این چیه ولی مطمئن بود دنیای ستارهها رو تبدیل به جای بهتری قراره بکنه!
وینسنت تنها کسی بود که هنوز قهوه نخورده بود ولی توی اتاق ادموند داشت باهاش حرف میزد.
آگوستین گفت شاید بهتر باشه که قهوهاش رو یه زمان بهتر بهش بده، که خود وینسنت صداش زد و گفت:
به رئیس قهوه دادین؟
آگوستین دو تا قهوه دیگه داشت و براشون برد. وینسنت همزمان که با دست اشاره میکرد که آگوستین اول قهوه ادموند رو بذاره، داشت توضیح میداد:
به نظر من علاوه بر پیگیری نتیجه کارها باید روی ساعتهای کاری هم نظارت بیشتری بشه. مثل خودم که چون ساعت طولانی کار میکنم، کارهای بیشتری میرسم که انجام بدم!
ادموند گفت:
هرچقدر هم که کار کنید تا زمانی که این نمودار پیشرفت پروژه بالا نرفته، از نظر من هیچکس هیچکاری نکرده!
وینسنت که انگار خورده باشه تو ذوقش، قهوهاش رو تموم کرد و گفت:
پس بعد از ظهر من برای چک کردن پیشرفت پروژه همراهیتون میکنم. چون مهمه که این نمودار بالا بره!
ادموند قهوهاش رو چشید و رو به آگوستین گفت:
این قهوه رو از وقتی عوض کردی به نظرم خیلی بهتر شده!
آگوستین فقط روی قهوهها آبجوش ریخته بود. ولی تجربه بیست سال کافه داشتن بهش یاد داده بود که همیشه کافیین بالا جواب نمیده. بعضی وقتا یه تعادل کوچیک خیلی بهتر جواب میده. ولی شک داشت که چجوری این قضیه رو توضیح بده.
وینسنت ادامه داد:
من توی مقالهای که برای بهبود عملکرد اعضای یک سازمان میخوندم نوشته بود برخلاف تصور، کافیین بالا همیشه بهترین انتخاب نیست! و این خوبه که روش آبجوش ریخته بشه.
آگوستین با تعجب گفت:
من زیاد با اینترنت و مقاله سر و کار ندارم. ولی خیلی برام جالبه که اینقدر تبدیل کردن دنیای ستارهها به یه جای بهتر برای شما دغدغه مهمیه!
وینسنت گفت:
قطعا مهمترین چیزه.
ولی بعد به فکر فرو رفت و تو دلش گفت:
آخرین باری که این جمله رو شنیدم کی و کجا بود؟ واقعا دنیای ستارهها برای من مهمه؟ یا فقط میخواستم ستاره دنیای چند نفر باشم؟
ادموند گفت:
من وقت خوندن مقاله راجع به قهوههایی که باید کارمندا بخونن رو ندارم. فکر میکنم که باید اینکارو به آگوستین بسپرم. من تو بهتر کردن دنیای ستارهها تخصص بیشتری دارم!
اون روز بعد از بیست سال، عجیبترین روز زندگی آگوستین بود. خودش هم حتی نمیدونست چه اتفاقی افتاده، ولی از تصمیم دیروزش خوشحال بود.
وقتی داشت دکمههای کت و شلوارش رو مرتب میکرد و وسایلش رو جمع میکرد، به این فکر کرد که مطمئناً قهوههای خوبی به آدما داده. ولی هیچ ایدهای نداشت که چه تأثیر بزرگی روی بهتر کردن دنیای ستارهها گذاشته!
روزها یکییکی میاومدن و میرفتن و دیگه دنیای آگوستین مثل بیست سال گذشته نبود. انگار سرعت دنیای جدید بهطور ناخواسته وارد زندگی آگوستین هم شده بود! دیگه هیچ دو روزی شبیه هم نبود.
دغدغهٔ آدمها براش جالب شده بود. بعضی وقتها خیلی خسته میشد و دلش میخواست به خونهٔ کوچیک و آروم خودش برگرده، ولی تبدیل کردن دنیای ستارهها به جای بهتر واقعاً هیجانزدهاش میکرد! بچهها خیلی سریع به حضور آگوستین عادت کرده بودن. انگار یه رشته نخ نامرئی بود که اونا رو به هم وصل میکرد؛ آدمهای متخصصی که تا قبل از اومدن آگوستین، انگار وصل شدنشون به هم غیرممکن به نظر میرسید.
اینکه آگوستین میدید که آدما باهاش حرف میزنن و از بودنش خوشحالن و حتی به حرفاش فکر میکنن، باعث شده بود که بفهمه اونقدری که فکر میکرد هم از دنیای آدما فاصله نگرفته! هنوز میتونه ببینه و بشنوه و بگه، درست مثل زمانی که توی کافهاش هر روز آدمای زیادی رو میدید و باهاشون حرف میزد! آگوستین بهش میگفت جادوی قهوه!
حالا دیگه واقعاً مطمئن بود که با جادوی قهوههاش میتونه دنیای ستارهها رو هم به جای بهتری تبدیل کنه! چون اگر قرار بود دنیای ستارهها به جای بهتری تبدیل بشه، حتماً باید شرکت نواکرفت به جای بهتری تبدیل میشد. انگار آگوستین و جادوی قهوههاش راستیراستی داشتن این کار رو میکردن!
بعضی وقتها با خودش فکر میکرد شاید ادموند باید این کار رو بکنه، ولی ادموند خیلی سرش شلوغتر از این حرفا بود که به جادوی قهوههای آگوستین و تأثیرش توجهی بکنه. ادموند انقدر سرش توی حسابوکتاب و نمودارهای عجیبوغریب بود که انگار فقط زبون اونا رو میفهمید!
ادموند نمیدید که وینسنت رو دنیای ستارهها خوشحال نمیکنه. الی از اعتراف به اشتباه کردن میترسه. کلارا انقدر درگیر سایتها و سفارشها و حرفهای بین آدماس و انقدر میترسه که اگه چیزی رو ندونه، کنترل رو از دست بده و بیارزش بشه که گاهی یادش میرفت اصلاً دنیا ستارهای داره! لئو چیزهای دیگهای هم واسه فکر کردن داشت و شاید پیشنهادهای افزایش حقوق ادموند به اندازهٔ بچهای که قرار بود چند ماه دیگه به زندگیش بیاد، واسش جذاب نبود. رابرت انقدر وظیفهاش سنگین بود که میترسید حتی یه لبخند باعث شه دیگه کسی حرفشو گوش نکنه و پروژه از اینی که هست هم عقبتر بیفته. چارلی خیلی جوونتر از اونی بود که فقط رو دنیای ستارهها بتونه تمرکز کنه؛ سفرش و دوستاش و سریالهاش بخش مهمی از زندگیش بودن!
آگوستین تا اینجای کار فهمیده بود که رابرت اسمش مدیر پروژه است و خیلی باید حواسش جمع باشه که همهچیز بهموقع برسه.
لئو یه طراح خیلی خوب بود که سر موقع میاومد و سر موقع میرفت. چارلی و کلارا برنامهنویس بودن. آگوستین نمیدونست دقیقاً برنامهنویسی چیه، ولی خب حتماً چیز مهمی بود!
الی نمودارها رو میکشید. آگوستین نمیدونست این خطها چیه و از نظرش همشون یه چیز بودن. فقط میدونست تنها چیزی هستن که ادموند بهشون اهمیت میده!
و وینسنت! آگوستین هیچوقت سر درنیاورد که وینسنت دقیقاً چیکارهاس! فقط میدونست که همیشه خیلی کار داره، سرش شلوغه، همیشه داره از یه چیزی ایراد میگیره و شبها مجبوره تا دیروقت کار کنه چون از نظرش بقیه آدما کارشونو درست انجام نمیدن.
ولی با وجود همهٔ شلوغیهاش، اینم نمیفهمید که چرا همیشه با کاغذ و خودکارش داره دنبال ادموند اینور و اونور میره و از آب بردن برای ادموند تا نوشتن چیزایی که تو جلسهها میگه، تا آب دادن به گلهاش، همیشه داوطلبه که انجامشون بده. حتی اگه مجبور بشه شب تا دیروقت بمونه! گاهی فکر میکرد شاید خودشم خوشش میاد از این قضیه!
اون هفته قرار بود هفتهٔ مهمی باشه. یکی از کسایی که روی پروژهٔ نواکرفت سرمایهگذاری کرده بود، قرار بود به شرکت سر بزنه. همه استرس داشتن و ادموند از همه بیشتر!
دو بار چک کردن کارهای بچهها دیگه از نظرش کافی نبود. کل روز توی شرکت راه میرفت، توی مانیتورهای بچهها سرک میکشید، دربارهٔ کار هر کس یه نظری میداد و گاهی کارشون به جر و بحث میکشید. همیشه هم بحث با این دیالوگ ادموند تموم میشد:
من مسئولیت و سوادم بیشتر از تو هست و کاری که میگم رو بکن!
ادموند واقعاً باسواد به نظر میرسید. از همه بیشتر درس خونده بود و از همه بیشتر تجربه داشت. از ترکیبهای مختلف قهوه تا طراحی هرچیز فضایی مقاله و کتاب خونده بود. آگوستین گاهی وقتها فکر میکرد شاید همین باعث میشه که نتونه بیخیال از کنار کار کسی رد بشه!
رابرت از همیشه بداخلاقتر شده بود. کلارا دیگه دستشو میزد به کمرش و وسط سالن راه میرفت تا اگه کسی کار اضافهای میکنه، بهش گوشزد کنه که این هفته، هفتهٔ مهمیه!
وینسنت با خودش تمرین میکرد که روز بازدید قراره چجوری سلام و احوالپرسی کنه.
الی هر دقیقه در حال توضیح دادن به یه نفر بود که چرا کارش خوب انجام نشده، حتی وقتایی که کارش خوب انجام شده بود!
چارلی از همیشه خستهتر بود. انگار این فشاری که داشت تحمل میکرد، مجبورش کرده بود که بهجای ده قسمت سریال، بیست قسمت سریال ببینه هر شب!
لئو مثل همیشه کارهای خودشو انجام میداد و سر تایم میرفت خونه. انگار تنها کسی بود که آب تو دلش تکون نخورده از خبر بازدید سرمایهگذار!
علیرغم کلی سخنرانی و جلسه و تأکید به اینکه پروژه تا جای خوبی باید برسه قبل از جلسه، انگار که هیچ چیزی پیش نمیرفت! فقط جلسهها طولانیتر میشد و آدمها خستهتر!
روز آخر، ادموند و رابرت یه جلسهٔ طولانی رفتن و به نظر میرسید که نهایتاً به نتیجه رسیده بودن، ولی جفتشون با استرس از شرکت خارج شدن که برای جلسهٔ فردا آماده باشن!
فردا، سرمایهگذارها سر موقع اومدن و با ادموند رفتن توی جلسه! بعد از یک ساعت، رابرت هم وارد جلسه شد! وینسنت که کل هفته خودش رو آماده کرده بود، هی به ساعتش نگاه میکرد و منتظر بود که نفر بعدی اون باشه که به جلسه اضافه میشه! ولی وقتی سرمایهگذارها از جلسه اومدن بیرون، انگار یه آب یخ رو سر وینسنت ریخته بودن! هیچ فرصتی پیش نیومده بود که وینسنت توضیح بده که شبا تا آخرین لحظه توی شرکته و سخت برای پیشرفت پروژه داره تلاش میکنه!
وینسنت بعد از رفتنشون، بعد از اینکه کت اتو کشیدهاش رو درآورد و انداخت روی صندلیش، مستقیم رفت پیش رابرت! بعد از چند دقیقه مکالمه، صداشون بلند و بلندتر شد و دیگه انگار که یه فیلم سینمایی اکشن بیکیفیت داره پخش میشه که حُضّار با بیحوصلگی دارن نگاه میکنن که کی تموم میشه!
وینسنت با صدای بلند گفت: ولی من کلی گزارش آماده کرده بودم برای جلسهٔ امروز!
رابرت با صدای بلندتر جواب داد: موضوع این جلسه اصلاً در مورد خود پروژه نبود، فقط بررسی وضعیت پیشرفت و مسائل مالی بود!
ـ به نظر میرسه که من دارم اینجا تنهایی کار رو جلو میبرم! هیچکس حتی یک ساعت اضافهتر توی این هفته کار نکرده!
ـ اوه! پس شاید باید بهتر تنهایی کار رو جلو ببری وینسنت! چون اگر گزارشهای واقعی رو دربیاری، در واقع هیچ کاری جلو نرفته! و من نمیدونم تو دقیقاً چه گزارشی رو میخواستی ارائه بدی!
ـ پس اینهمه نموداری که من از تعداد ساعت کاری بچهها و کارهای عقبمونده میشینم هر روز درمیارم، رو برای خودم درمیارم؟!
ـ واقعاً فکر میکنی اینکه کی چند ساعت عقبه، برای سرمایهگذار اهمیتی داره؟!
ـ من باید با ادموند حرف بزنم و تکلیف خودمو با تیمی که جمع کرده ـ که هیچکدومشون آدمهای مسئولیتپذیری نیستن و هیچ کاری نمیکنن ـ روشن کنم!
ـ تو واقعاً فکر میکنی که هیچکس اینجا هیچ کاری نمیکنه؟!
ـ آره، اگه ساعت کاریها رو نگاه کنی، متوجه میشی که هیچکس اینجا هیچکاری نمیکنه! جز من!
ـ ببین وینسنت، اگه ساعت کاری تو از همه بیشتره، پس شاید باید تو روش کار کردنت یه تجدید نظر بکنی، چون آخرین چیزی که اینجا واسه من مهمه، میزان ساعت کاریه! شاید خیلی کارت رو بد داری انجام میدی که مجبوری زیاد کار کنی!
ـ اوه، پس ساعت کاری اینجا کماهمیتترین چیزه! واسه همین همیشه ساعتها اینقدر دقیق ثبت و ضبط میشن؟
ـ خب، این شاید تنها چیزی باشه که تا حالا به تو کمک کرده که اینجا بمونی! چون اگر فقط نتایج کار ثبت میشد، خیلی زودتر از اینا باید از اینجا میرفتی!
وینسنت که هرگز فکرش رو نمیکرد همچین جملهای از رابرت بشنوه، همینطور ساکت موند.
رابرت ادامه داد:
تو واسه این استخدام نشدی که راه بیفتی و به همه بگی که دیشب تا ساعت چند کار کردی، وظایف دیگهای هم داری. شاید اگه رو اونها تمرکز کنی، مجبور نشی تا دیروقت بمونی و آخرش هم با یه جمله که همه کارشونو اشتباه انجام دادن خودتو راضی کنی!
ـ من اگه نباشم، هیچ کاری جمعبندی نمیشه، همهچیز اینجا به من وصله!
ـ خب، شاید تو نباید اینجا باشی تا ببینیم مشکل واقعاً چیه!
این دومین باری بود که رابرت این جمله رو تکرار میکرد.
وینسنت با عصبانیت رفت توی آشپزخونه که یه قهوه بگیره. آگوستین توی آشپزخونه نبود! ولی با صدای فریاد وینسنت که میگفت:
حتی قهوه رو هم باید خودم بریزم! هیچکی اینجا سر کارش نیست!
آگوستین خودش رو رسوند به آشپزخونه.
به وینسنت گفت:
الان بهت قهوه میدم. خیلی عصبانی به نظر میای!
ـ معلومه که عصبانیم! تنها کسی که اینجا واسش مهمه، منم! اگه جمعوجورشون نکنم، هیچ چیزی انجام نمیشه! یه مشت آدم بینظم و بیمسئولیت!
ـ چرا اینجا انقدر برات مهمه؟
ـ چون دوست دارم کارا درست انجام بشه! من از بینظمی متنفرم!
ـ فکر میکنی تنها چیزی که باعث میشه کارا درست انجام بشه، نظمه؟
وینسنت خندید و گفت:
معلومه که نظم مهمترین چیزه! میدونی چیه؟ اگه دست من بود، همهٔ آدمای اینجا رو اخراج میکردم و به همشون نشون میدادم که یه پروژه چجوری درست جلو میره!
ـ خب، اگه کارا درست جلو بره، چی میشه؟
وینسنت از سؤالهای بیسروتهٔ آگوستین کلافه شده بود ولی ادامه داد:
اونوقت میشه نشون داد که این پروژه با نظم جلو رفته!
ـ پس تو هدفت اینه که همهچی منظم انجام شه، تا پروژه درست پیش بره، و درست پیش رفتنش نشون بده که همهچی منظم بوده!
ـ آفرین! بالاخره فهمیدی چی دارم میگم!
آگوستین با خودش فکر کرد:
ولی تو نفهمیدی که من دارم چی میگم! کاش تو همهٔ معادلات ذهنیت، دنیای ستارهها هم جایی داشت!
ولی به جاش گفت:
پس واسه همینه اینهمه کار میکنی؟
ـ آره، و کاش بقیه هم میکردن! تو که خودت کافه داشتی، حتماً باید بدونی راجع به چی حرف میزنم!
ـ آره وینسنت، میدونم راجع به چی حرف میزنی! راجع به نظم! ولی فقط راجع به نظم حرف میزنی! منم وقتی کافه داشتم، خیلی حساس بودم رو اینکه همیشه لیوانا مرتب باشن، همهچی تمیز باشه، آدما کارشونو درست انجام بدن! وقتی کسی بهطور منظم کارشو درست انجام میداد، حتماً تشویقش میکردم!
ـ خیلی خوبه که تو اینو میفهمی و شاید همین باعث میشده که آدمایی که واست کار میکردن، انگیزه داشته باشن چون تشویق میشدن!
ـ تو فکر میکنی به اندازهٔ کافی تشویق نمیشی؟
ـ اگه من به اندازهٔ کافی تشویق میشدم، هیچکدوم از آدمایی که اینجا کار میکنن، الان اینجا نبودن! ادموند انگار متوجه تلاشهای من نیست!
ـ خب، هنوز که پروژه به سرانجام نرسیده. شاید وقتی رسید، از همتون قدردانی کنه!
ـ از هممون!؟ یعنی قراره هم از من قدردانی بشه هم چارلی؟ این واسم از صد تا فحش هم بدتره!
آگوستین خندید و گفت:
ـ یعنی اگه از تو قدردانی کنه و چارلی رو تنبیه کنه، اونوقت به این معنیه که متوجه تلاشهای تو شده؟
ـ دقیقاً! هر کسی به اندازهٔ کاری که میکنه باید تشویق بشه!
ـ خب، میدونی چیه؟ راستش فکر نکنم چارلی خیلی این موضوع ناراحتش کنه! احتمالا اون داره به دنیای ستارهها فکر میکنه، نه تشویق ادموند!
وینسنت هیچی برای گفتن نداشت. این دومین مکالمهٔ اعصابخوردکنی بود که امروز داشت! بیسروصدا وسایلشو جمع کرد و رفت.
تا چند روز، وینسنت خبری ازش نبود! روز اول، یهکم آدما دنبالش گشتن، ولی انگار خیلی زود همه خودشون فهمیدن چجوری بدون اینکه منتظر وینسنت باشن، کارشون رو انجام بدن!
راستش، هیچکس از رفتنش ناراحت نبود! فقط آگوستین نگرانش بود. آگوستین با وینسنت مشکلی نداشت، فقط امیدوار بود که تو این مدتی که نبوده، یه چیز مهمتر برای هر روز اومدن به نواکرفت پیدا کرده باشه…
مهمتر از تشویق ادموند!
یه چیزی مثل تبدیل کردن دنیای ستارهها به یه جای بهتر!
بعد از یک هفته، وینسنت برگشت؛ خستهتر از همیشه و شاید بیانگیزهتر! اینکه توی این یک هفته، هیچکس سراغی ازش نگرفته بود، هیچ کاری انجامنشده نمونده بود، و ادموند شخصاً نرفته بود دم درِ خونهاش تا برش گردونه، براش خیلی گرون تموم شده بود! حتی وقتی برگشت هم کسی خوشحال نشد؛ انگار نه انگار که یک هفته ازش خبری نبوده!
خیلی خسته رفت پیش آگوستین و گفت:
چه خبر؟ یه هفتهای که نبودم چطور بود؟
آگوستین گفت:
مثل هفتههای دیگه! دلت واسه کارت تنگ شد؟
وینسنت گفت:
همم… شاید من واسه این کار خوب نیستم!
آگوستین با تعجب گفت:
معلومه که به اندازهٔ کافی خوبی! تو توی بهترین دانشگاه اینجا درس خوندی! مگه نگفتی شاگرد اول بودی و ادموند کلی تلاش کرده که تو بیای اینجا؟
همم… آره، ولی شاید واسه همونجا هم خوب نبودم!
آگوستین مات و مبهوت یه نگاهی به وینسنت انداخت و گفت:
چجوری میشه آدم واسه یه جایی خوب نباشه ولی شاگرد اول باشه؟
ـ خب، چون مامانم همیشه بهم یادآوری میکرد که اگه شاگرد اول نباشم، به درد هیچ کاری نمیخورم!
آگوستین تازه داشت علت همهٔ رفتارهای وینسنت رو میفهمید! و امیدوار بود اوضاع خیلی خیلی خراب نباشه! آروم ادامه داد:
رشتهتو دوست داشتی؟
ـ یه سری جاهاشو آره، خیلی! یه سری جاهاشم نه! ولی فرقی نمیکرد، تو همش شاگرد اول بودم!
ـ یعنی اگه مامانت تشویقت نمیکرد هم، بازم تو یه سریاش نمرههای خوب میگرفتی؟
ـ آره، ولی انقدر باید رو نمرهها تمرکز میکردم که هیچوقت فرصت نکردم برم بیشتر راجع به چیزایی که دوست دارم تحقیق کنم!
ـ ستارهها رو چی؟ اونا رو دوست داری؟
وینسنت گفت:
آره، این از اون چیزایی بود که دوست دارم!
آگوستین خندید و گفت:
خودتو چی؟
ـ چه ربطی داره؟
ـ خوشحالی خودت واست مهمتره یا ادموند؟
ـ قطعاً خودم!
آگوستین گفت:
خب، این خیلی عالیه! پس این قهوه رو بگیر و فقط و فقط واسه خودت بخورش!
- اوه ترکیبشو عوضش کردی؟ از همیشه خوشمزه تر شده!
- نه تو بیشتر از همیشه خودتو دوست داری!
آگوستین میدونست که هنوز کاملا اینجوری نیست، ولی اینم میدونست که وینسنت اونقدر خنگ نیست که به حرفاش فکر نکنه!
آگوستین مطمئن بود که نفر بعدی که بعد از برگشت وینسنت به آشپزخونه میاد، رابرتِه!
رابرت ظاهر جدی و خشنی داشت، ولی آگوستین میدونست که این فقط ظاهرشه! خودشم نمیدونست از کجا، ولی میدونست که میدونه!
رابرت اومد توی آشپزخونه و گفت:
هاها! میدونستم برمیگرده! اینا همشون همینجورین! اگه بعد اینهمه تجربه ندونم که چجوری اینا رو درست کنم، باید برم خونه و بقیهٔ عمرمو جلو تلویزیون فوتبال ببینم!
آگوستین گفت:
خب، تو خیلی باتجربهای! نواکرفت باید خوشحال باشه که آدمی مثل تورو داره!
ـ میدونی چیه؟ از اولش اینجوری نبودم! اوایل کارم سعی میکردم ازشون تعریف کنم، ولی الان مطمئنم که هرچقدر از هرکسی تعریف کنی، عملکردش بدتر میشه!
ـ خب، از کجا انقدر مطمئنی؟
ـ همش از تجربه میاد! جوونیام اینکارو میکردم و جواب نمیداد!
ـ خب، شاید الان که باتجربهای، جواب بده!
ـ خب، همینم داره جواب میده!
ـ آره، ولی تا ساعت ۶!
ـ منظورت چیه؟
آگوستین احساس کرد که خیلی زیادهروی کرده!
ـ اهم… خب، من خیلی بیتجربهتر از اونم که راجعبه همچین چیزی نظر بدم، ولی تا حالا شده که وقتی جایی کاری گیر میکنه، ازشون بخوای که بیشتر بمونن؟
ـ هاها! همین که تا ساعت ۶ هم کارشونو انجام بدن، من راضیم! همینم نمیدن!
ـ خب، شاید مشکل همینه! تو تا ساعت ۶ مدیرشونی!
ـ ولی از فردا صبح دوباره مدیر میشم!
ـ نمیدونم… تو تجربت خیلی بیشتره. من همیشه آرزو داشتم که بتونم برم دانشگاه و بعدش یه کار مهمتر بتونم انجام بدم… مثل تو!
ـ چرا نرفتی؟ درسخون نبودی؟
ـ وقتی که ۱۸ سالم شد، مجبور شدم کار کنم چون مادرم تنهایی نمیتونست مخارج خونه رو بده.
اینو گفت و یه سکوت تلخ کرد.
بعد با خوشحالی ادامه داد:
ـ ولی خواهرم رفت دانشگاه و الان یه وکیل فوقالعادهست!
ـ خب، بعدش تصمیم نگرفتی بری خودت هم درس بخونی؟
ـ نه دیگه… اون موقع کافهٔ خودم رو داشتم و دو تا دانشجو پیشم کار میکردن!
ـ اوه اوه… امان از این دانشجوها! اینا از همه بدترن! اونایی که تماموقت کار میکنن، کارشونو درست انجام نمیدن. چه سختیای کشیدی… حتماً همیشه داشتن از زیر کار در میرفتن!
آگوستین خندید و گفت:
ـ خب، بعضی وقتا در میرفتن!
رابرت ادامه داد:
ـ چرا اخراجشون نمیکردی؟
ـ چون خیلی کارهای خوب هم در کنارش انجام میدادن. مثلاً وقتی یکیشون میگفت خیلی درس دارم و میدونستم که تولد دوستدخترشه، دو تا قهوه و یه کیک قرمز میدادم بهش و میگفتم: “امشب که میخوای تا دیروقت درس بخونی، به کارت میاد!”
ـ و اونا هم حسابی سوءاستفاده میکردن!
ـ هیچوقت! میفهمیدم که بعضی وقتا مجبور میشن که برن، ولی خیلی وقتا هم که مجبور نبودن، میموندن و حسابی کمکم میکردن!
یه بار یه سفارش سنگین از یه ایونت گرفتم و جفتشون با اینکه شیفت کاریشون نبود، حسابی باهام همکاری کردن!
ـ چقدر تو خوششانس بودی!
ـ من خوششانس نبودم رابرت. هممون میدونستیم که چه اتفاقی میافته! وقتی من کیک قرمز رو برای شب امتحانِ مایکل بهش دادم، فرداش بیشتر از همیشه کار کرد، همهٔ کابینتها رو تمیز کرد، وسایل رو جابهجا کرد و بهم گفت که دیشب خیلی شب خوبی بوده!
جفتمون میدونستیم منظورش چیه، ولی نیازی نبود که راجعبهش حرف بزنیم!
ـ اونا هم به خوبی تو قهوه درست میکردن؟
ـ اوایلش فرق قهوه و چایی رو تشخیص نمیدادن، ولی بعد چند سال، یکیشون یه حسابدار خوب بود که بهترین قهوهها رو درست میکرد، و یکیشون با اینکه برای ادامهٔ تحصیل رفت یه شهر دیگه، میگفت شاید یه روزی منم کافهٔ خودمو زدم!
ـ تو خیلی حوصله داری!
ـ هیچچیز برای من قشنگتر از این نبود که میدیدم وقتی باهاشون همکاری میکنم یا از یه کار کوچیکشون تعریف میکنم، چقدر با انگیزه بیشتری کار میکنن! البته که منم بیشتر انگیزه میگرفتم که کارشون رو جبران کنم! هر روز وقتی میاومدن، انگار خودمم بیشتر انگیزه میگرفتم که شهر رو با قهوههام تبدیل به جای بهتری کنم. اینکه دو نفر کمکم میکردن هم فوقالعاده بود!
ـ اونا فقط پول میخواستن!
آگوستین خندید و گفت:
اون موقع شاید، ولی الان… وقتی با بچههاشون بهم سر میزنن، احساس میکنم که یه خونواده دارم! و این برای من خیلی ارزشمنده!
رابرت گفت:
پس تو مدیر تا ده سال بعد بودی!
ـ من که هیچوقت مدیر نبودم! ولی… ۳۰ سال از اون موقع گذشته!
از بین همه آدمایی که اونجا بودن، آگوستین چارلی رو خیلی دوست داشت، نه بهخاطر اینکه اولین کسی بود که باهاش حرف زده بود، بهخاطر اینکه چارلی اونو خیلی یاد جوونیهاش میانداخت! اوایل، آگوستین فکر میکرد شاید دنیای ستارهها چارلی رو اونقدر هیجانزده نمیکنه که صبح سر موقع بیاد و زیاد کار کنه، ولی خیلی زود نظرش عوض شد! چارلی بعضی وقتا هیجانزده میاومد سراغ آگوستین و میگفت: امروز یه الگوریتم فوقالعاده نوشتم، جایزه میخوام!
آگوستین دفعه اولی که اینو شنید، خجالت کشید که نمیدونه الگوریتم چیه! ولی چارلی خودش ادامه داد: الگوریتمم میتونه سرعت پردازش یه عالمه دیتا رو خیلی سریعتر بکنه. خیلی از روشهای معمولی که تا حالا امتحان کردیم بهتر جواب داده؛ الان سرعت جواب گرفتن از سرورها تقریبا نصف شده!
آگوستین هیچی از حرفای چارلی سر درنیاورده بود ولی با هیجان گفت: یعنی قبلا هیچکس این کارو نتونسته بکنه؟
چارلی گفت: چرا خب، حتما راههای بهتری هم تو جاهای دیگه استفاده شده ولی تا امروز رو پروژهای که ما روش کار میکنیم، هیچ الگوریتمی انقدر خوب جواب نداده بود!
آگوستین فکر کرد الان وقت سوال پرسیدن نیست. یه قهوه خوب داد به چارلی با شکلاتی که از دیروز تو جیبش گذاشته بود که بعد از ناهارش بخوره و گفت: اوه، پس کار فوقالعادهای کردی! اینم جایزت!
چارلی خیلی هیجانزده بود. شکلات قلبی قرمز رو که گرفت انگار بیشتر هم هیجانزده شد و گفت: اوه این چقدر خوشگله! عصر میدمش به لیلی!
آگوستین نمیدونست لیلی کیه ولی خب حدس زدنش خیلی هم سخت نبود! احتمالا لیلی همونیه که وقتی چارلی صدای دینگ مسیج گوشیش میاومد، یه لبخند بزرگ به خاطرش مینشست رو صورتش و سریع گوشیشو برمیداشت و با همون لبخند بزرگ شروع میکرد به نوشتن جواب مسیجش!
آگوستین خندید و گفت: یکی دیگه هم دارم، میتونم یکی هم برای دوستت بدم!
چارلی گفت: نه، جایزه خودمو میخوام بهش بدم و براش تعریف کنم که الگوریتمم چجوری کار میکنه! راستی بهت گفتم لیلی عاشق قهوهاس؟ اگر قهوههای شما رو امتحان کنه قطعاً خیلی باهاتون دوست میشه!
آگوستین تا پنج دقیقه پیش نمیدونست لیلی کیه. همین الانم مطمئن نبود ولی همین که لیلی عاشق قهوه بود و شکلات قلبی و گوش دادن به نحوه کار کردن الگوریتم چارلی خوشحالش میکرد، باعث شد که یاد جوونیهاش بیفته و مطمئن باشه که لیلی حتماً دختر خوشگل، مهربون و باهوشی باید باشه!
آگوستین گفت: اوه چه عالی! پس شاید باید ببینمش و یه قهوه مخصوص براش درست کنم!
چارلی خندید، شکلات رو گذاشت تو جیبش و رفت سراغ ادامه کارش!
دیگه از نظر آگوستین، چارلی تنبل نبود. شاید به اندازه کارایی که میکرد تشویق نمیشد و حس میکرد که نقش خیلی بزرگی توی پروژه نداره. شاید کلارا سرپرست خیلی خوبی براش نبود! توی جلسههای زیادی دیده بود که چارلی هیچوقت حرف نمیزنه، احتمالا کلارا فرصت حرف زدن نمیداده که بخواد چیزی بگه!
صبح دیر اومدنش بیشتر باعث میشد که همه فکر کنن که چارلی کار مهمی نمیکنه و حرف نزدنش هم همینطور! ولی تو ذهن آگوستین، یه مربی بهتر از کلارا میتونست خیلی شرایط چارلی رو عوض کنه!
چارلی، آگوستین رو خیلی یاد جوونیهاش میانداخت و این باعث میشد که نتونه خیلی راحت مثل همه یه برچسب تنبل بهش بزنه و از کنارش عبور کنه!
ارتباط چارلی و آگوستین عمیقتر شده بود. انگار آگوستین که حتی نمیدونست الگوریتم چیه، بیشتر از همه آدمای توی سالن از تعداد الگوریتمهای خوبی که چارلی نوشته بود خبر داشت! چون به ازای هرکدومش، چارلی یه قهوه ویژه و یه شکلات قلبی قرمز از آگوستین میگرفت!
ولی اون هفته چارلی اصلا حال خوبی نداشت، سراغ جایزه نیومد، حتی لبخند موقع مسیج جواب دادنش هم رفته بود!
آگوستین نمیدونست کار درستی داره میکنه یا نه ولی بیشتر از همه نگران حال چارلی بود. یه روز با یه شکلات قرمز رفت سراغ چارلی و گفت: این هفته الگوریتم جدید نداریم؟
چارلی با یه لبخند تلخ گفت: چرا ولی نمیدونم با این شکلات چیکار کنم!
آگوستین لبخند روی لبش ماسید و گفت: لیلی که عاشق شکلات قلبی بود!
چارلی آروم گفت: یه هفتهاس که ندیدمش!
آگوستین گفت: آخه چرا؟
چارلی آرومتر و یه کم با ترس گفت: هفته پیش تولد لیلی بود و قرار بود یه شب دو نفره عالی باشه ولی یه شب سه نفره افتضاح شد!
آگوستین گفت: نمیفهمم یعنی چی؟
چارلی گفت: کلارا بعضی وقتا خیلی اذیتم میکنه. مسیجهای بیموقعش، تلفنهای غیرضروری بعد از ساعت کاری، کادوهای بیدلیلش و اصرار به اینکه بریم دوتایی شام بخوریم، خیلی حالمو بد میکنه و حال لیلی رو بدتر!
آگوستین گفت: خب چرا بهش راجع به لیلی نمیگی؟
چارلی خندید و گفت: کلارا اطلاعاتی راجع به همه داره که خودشون هم ندارن! غیر ممکنه ندونه!
آگوستین گفت: تو تا حالا واضح بهش گفتی که کارش درست نیست و تو علاقهای نداری که باهاش بری بیرون؟
چارلی گفت: مگه میتونم واضح بهش بگم؟ کلارا یه جورایی مدیرمه! اگه به ادموند یا رابرت چیزی بگه حتماً اخراج میشم!
آگوستین گفت: ولی خب اینجوری هم لیلی رو ممکنه از دست بدی!
چارلی گفت: همین الانشم ممکنه داده باشم! اصلا نمیدونم این کار اونقدر ارزششو داره یا نه!
آگوستین پرت شد به خیلی خیلی قدیم! همیشه چارلی یاد جوونیهاش میانداخت ولی تا حالا انقدر عمیق حس و حالش رو درک نکرده بود! دیگه واسش فرقی نمیکرد که کاری که میکنه درسته یا نه ولی فکر میکرد که یه چیزی رو حتماً به کلارا بگه! حتی اگه از فردا بهش بگن نیا!
آگوستین تو فکرای خودش بود که کلارا اومد و با خنده همیشگیش گفت: آگوستین، کشتیهات غرق شده؟
آگوستین جواب داد: خیلی سال پیش!
کلارا جا خورد. هیچوقت آگوستین رو اینقدر بیلبخند ندیده بود! و خب فضولیش انگار از همیشه بیشتر شده بود، گفت:
خیلی سال پیش چه کشتیای داشتی که الان اینقدر براش ناراحتی؟
آگوستین گفت: میدونی چرا من اینقدر عاشق قهوهام؟
کلارا گفت: همم… چون کافه داشتی؟
آگوستین گفت: میدونی چرا کافه داشتم؟
کلارا گفت: حتما کار پر درآمدی بوده اون موقع!
آگوستین گفت: قهوه واسه من یه یادگاریه! هم به اندازه کافی تلخه که همیشه یادم بمونه که یه کار اشتباه چقدر میتونه تلخ کنه زندگی آدمو و هم اونقدر خوش عطره که یادم بمونه که یه روزایی چقدر زندگیم قشنگ بود!
کلارا گفت: اوه! شاید بتونم حدس بزنم!
آگوستین گفت: بعید میدونم!
کلارا گفت: خب بگو ببینم دقیقا جریان قهوهای که انقدر برای تو معنی داره چیه!
آگوستین شروع کرد: قبل اینکه تصمیم بگیرم کافه رو باز کنم، تو یه شرکتی قهوه درست میکردم. اون موقع خیلی جوون و بیتجربه بودم! قهوه هم فقط برام یه نوشیدنی معمولی بود! تا اینکه یه روز یه منشی جدید برای شرکت اومد و از اون روز دیگه قهوه یه معنی جدید پیدا کرد!
کلارا خندید و گفت: اوه! خیلی دوست دارم بقیهاشو بشنوم! دختر خوشگلی بوده حتما!
آگوستین یه لبخند تلخ زد و گفت: خوشگلترین دختری بود که تا اون روز دیده بودم! چشماش برق میزد، همیشه میخندید و موهای مشکیش قشنگترین چیزی بود که تو کل زندگیم دیده بودم!
کلارا گفت: پس کلی بهتون خوش میگذشته اونجا!
آگوستین گفت: من هیچوقت فرصت نکردم بهش بگم چقدر قشنگ میخنده، ولی وقتی گفت عاشق قهوهاس و قهوههای من به نظرش حتی از کافه جدید میدون اصلی شهر هم خوشمزهتره، قهوه برام یه معنی دیگه پیدا کرد! سعی میکردم بهترین قهوه رو هر روز براش ببرم تا لبخندشو ببینم!
کلارا گفت: خب چرا بهش نگفتی ازش خوشت میاد؟
آگوستین گفت: نمیدونم شاید جراتشو نداشتم، فکر میکردم شاید خیلی بد بشه اگه بگم! ولی توی ذهنم همیشه داشتم باهاش حرف میزدم، بهش میگفتم چقدر قشنگتره وقتی میخنده و وقتی خیلی جدی داره با تلفن حرف میزنه هنوزم جذابترین دختر دنیاست! توی راه برگشت خونه هر روز به جواهر فروشی خیابون رزوود سر میزدم تا مطمئن بشم انگشتری که فکر میکردم خیلی به دستش میاد هنوز فروخته نشده و حساب کتاب میکردم که چند ماه دیگه میتونم بخرمش تا شاید بالاخره جرات کنم حرفمو بهش بزنم!
کلارا گفت: اونم از تو خوشش میومد؟
آگوستین گفت: مطمئن نبودم. فقط میدونستم وقتی قهوهاشو بهش میدم با دقت بوش میکنه، چشماشو میبنده و اولین جرعه قهوهاشو که میخوره لبخند میزنه!
کلارا گفت: خب پس چی باعث شد که بهش نگی!
آگوستین گفت: شاید به اندازه کافی شجاع نبودم که بدونم چی مهمتره!
کلارا گفت: مگه چه چیز مهم دیگهای وجود داشت؟
آگوستین گفت: کارم!
کلارا گفت: این کار چه آسیبی به کارت میزد؟
آگوستین گفت: مدیرم یه خانومی بود که رفتارای عجیب غریبی میکرد. هیچوقت نفهمیدم دلیل رفتاراش چیه. اون خیلی قدرتمند و تحصیلکرده بود و همه ازش حساب میبردن. گاهی وقتا میومد توی آشپزخونه و سوالای بیمعنی میپرسید!
کلارا خندید و گفت: هاها یعنی ازت خوشش میومد؟
آگوستین گفت: اصلا نمیدونم، فقط میدونستم وقتی که میره، لیانا کمتر میخنده!
کلارا گفت: خوشگل بود؟
آگوستین گفت: لیانا؟ فوقالعادهترین دختری بود که میتونستم تصور کنم!
کلارا گفت: نه بابا! خانم مدیر رو میگم!
آگوستین گفت: نمیدونم! یادم نیست!
کلارا گفت: چطور ممکنه؟
آگوستین گفت: هیچوقت نگاهش نکردم!
کلارا گفت: مگه میشه؟ موهاش چه رنگی بود؟
آگوستین خندید و گفت: شاید عجیب باشه ولی نمیدونم!
کلارا گفت: خب اگه میدونستی حتما توی اون شرکت پیشرفت خوبی میکردی!
آگوستین گفت: توی اون شرکت هیچی به اندازه لبخند لیانا برای من مهم نبود!
کلارا گفت: بعدش چی شد؟
آگوستین گفت: هیچی. روز تولدم رفتم توی آشپزخونه و دیدم یه دسته گل بزرگ و یه هدیه خیلی شیک روی میزه و روش نوشته تولدت مبارک آگوستین عزیز! از طرف مارگارت!
کلارا خندید و گفت: هاها چه هیجانانگیز! توش چی بود؟
آگوستین گفت: نمیدونم! قهوه لیانا رو آماده کردم و براش بردم و دیدم که برخلاف همیشه سرشو بالا نیاورد و لبخند نزد! حالشو پرسیدم و گفتم ببین قهوه رو دوست داری؟ لیانا گفت: خوبم، قهوه هم خوبه حتما! بعدا میخورمش!
آگوستین ادامه داد: چند بار دیگه اون روز رفتم بالای سر لیانا و دیدم هیچکدوم از قهوههایی که براش بردم رو نخورده! گفتم قهوههای امروز رو دوست نداشتی؟ خیلی جدی نگاهم کرد و گفت: اگه بقیه دوست دارن حتما خوبه دیگه! چه فرقی میکنه که من دوست داشته باشمش؟
بهش گفتم: میشه امروز با هم حرف بزنیم؟ خیلی وقته که میخوام باهات صحبت کنم!
لیانا گفت: نه! امروز خیلی کار دارم!
گفتم : خب شاید یه روز دیگه؟
لیانا گفت: نه! من کلا خیلی کار دارم!
کلارا با کنجکاوی گفت: بعدش چی شد؟
آگوستین گفت: بعدش از شرکت اومدم بیرون و دیگه هیچوقت برنگشتم!
کلارا با تعجب گفت: به همین راحتی همه چیز رو ول کردی؟
آگوستین گفت: راحت نبود! و خب میگم، منم خیلی جوون بودم که بدونم چیکار باید بکنم!
کلارا گفت: ای بابا! حالا هدیه چی بود؟
آگوستین با حالتی عصبی گفت: چه میدونم! از رو میز برش نداشتم!
کلارا گفت: پس واسه همین کافه خودتو باز کردی؟
آگوستین گفت: قهوه تنها چیزی بود که برای من از لیانا یادگاری مونده بود. با پولی که برای اون انگشتر جمع کرده بودم یه مغازه اجاره کردم و تصمیم گرفتم قهوه درست کنم!
کلارا پرسید: از اون خانم مدیر خبری نشد دیگه؟
آگوستین گفت: چند وقت بعد تو خیابون دیدمش!
کلارا هیجانزده گفت: خب خب چی گفت؟
آگوستین گفت: هیچی! سرمو بالا نیاوردم و نگاهش نکردم!
کلارا با تعجب گفت: حتما خیلی از کارت ناراحت شده!
آگوستین گفت: اون هیچچیزی بیشتر از یه مدیر معمولی نبود. مدیر معمولی تا وقتی معنی داشت برای من که بهم حقوق میداد! بعدش دیگه نمیشناختمش!
کلارا با اخم گفت: به هر حال کارت بد بوده! شاید ناراحتش کردی!
آگوستین گفت: احتمالا عادت داشته! اون برای همه یه مدیر معمولی بود! و آدمای زیادی از اون شرکت میرفتن و هیچوقت دیگه نمیاومدن!
کلارا با طعنه گفت: جالبه!
آگوستین هم با خونسردی گفت: قهوهات سرد نشه!
کلارا انگار که جمله آخرو نشنیده باشه، بدون اینکه قهوهاش رو برداره از آشپزخونه بیرون رفت! شاید فکرش مشغولتر از اونی بود که بخواد به قهوهاش فکر کنه!
عصر همون روز، آگوستین رفت بالای سر چارلی. یه بسته شکلات قلبی بهش داد و گفت: امروز هرجور شده برو سراغ لیلی و بهش بگو آگوستین اینو فرستاده و گفته چارلی یک هفتهاس که نمیخنده!
چارلی با ناامیدی گفت: جوابمو نمیده!
آگوستین گفت: حداقل تو تا آخر عمرت حسرت اینو نمیخوری که اگه تلاشتو میکردی شاید اوضاع یه جور دیگهای پیش میرفت!
چارلی گفت: همم… تلاشم رو میکنم. امیدوارم کلارا بیموقع زنگ نزنه!
آگوستین با اطمینان گفت: نمیزنه!
فردای اون روز، چارلی با خوشحالی اومد تو آشپزخونه و گفت: جایزه امروزمو میدی؟
آگوستین خندید: الگوریتم جدید داریم؟
چارلی ذوقزده گفت: چه الگوریتمی!
شکلاتهای قلبی کارشونو درست انجام داده بودن!
الی همیشه صبح خیلی زود سر میزش بود. هیچوقت دوست نداشت کسی بتونه از کارش ایراد بگیره!
اون روز، اولین روزی بود که الی دیر اومد. آگوستین فکر کرد خیلی طبیعیه که آدما یه روزایی دیر کنن، ولی چشمای پفکرده و قرمز الی میگفت یه اتفاق جدی افتاده!
آگوستین مثل همیشه سعی کرد با شوخیهاش الی رو بخندونه، ولی اینبار شوخیهاش برعکس عمل کرد.
الی اومد توی آشپزخونه و زد زیر گریه! همینطوری که اشکاش گولهگوله میریخت، آگوستین یه قهوه براش آماده کرد و گفت:
امروز از اون روزاست که شکر میخوای!
الی گفت:
دیشب یکی از بدترین شبهای زندگیم بود!
- چه اتفاقی افتاده؟
ـ دیشب مهمون داشتیم، و من قرار بود غذا درست کنم.
ـ خب؟
ـ همیشه خریدها رو برادر بزرگم انجام میداد و من غذا رو درست میکردم. ولی دیشب خونه نبود. خودم با اونهمه کار و مشغله مجبور شدم که اینترنتی خرید کنم، و فروشنده بهجای کنسرو لوبیا، کنسرو لوبیا و قارچ فرستاد!
آگوستین منتظر بود که ادامهٔ داستانی که باعث شده دیشب بدترین شب زندگی الی باشه رو بشنوه. یهکم منتظر موند، ولی الی، انگار که داستانش تموم شده باشه، زل زد به آگوستین!
آگوستین، انگار تازه یادش افتاده باشه که کسی که داره باهاش حرف میزنه الیه، گفت:
بذار حدس بزنم… قارچها سمی بودن؟
ـ مامانم از قارچ متنفره! بعد اینکه غذا آماده شد، جلوی همهٔ مهمونا گفت: “این چه آشغالیه؟” و لب به غذا نزد!
ـ و داداشت هم نبود که تو بگی خریدها رو من انجام ندادم!
الی از حرف آگوستین شوکه شد! انگار انتظار نداشت اون انقدر مطمئن بدونه اولین کاری که الی تو این شرایط میکنه چیه!
آگوستین گفت:
ـ تا حالا مونوپولی بازی کردی؟
الی چپچپ به آگوستین نگاه کرد و گفت:
آره، همون بازی شانسیِ مسخره که همیشه از آخر اول میشم! ازش متنفرم!
آگوستین گفت:
ـ تو از مونوپولی متنفر نیستی، از شانس متنفری!
ـ اتفاقاً یادمه یه زمانی یه گرونی خیلی شدید کل کشور رو گرفت! و میدونی اولین چیزی که آدما بعد از گرون شدن نمیخرن چیه، الی؟
ـ مونوپولی؟
ـ نه، قهوه!
ـ اوهوم…
ـ من با فروش قهوههام خرج زندگی خودم و دو نفر دیگه رو میدادم.
ـ لعنت به گرونی!
ـ آره، لعنت به گرونی! ولی میدونی یک ماه بعد چه اتفاقی افتاد؟
ـ ورشکست شدی؟
ـ نه! فروشم از همیشه بیشتر شد!
ـ هاها! یعنی چی؟
ـ وقتی همهچیز گرون شد، همهٔ آدما یه جور دیگه شده بودن. همه استرس داشتن، همه نگران این بودن که فردا زنده میمونن یا نه! ولی گرونی تحت کنترلشون نبود…
ـ نگو که کلاس نحوهٔ مدیریت بودجه براشون گذاشتی!
ـ هاها! من خودم توی مدیریت بودجهم مونده بودم، الی! رفتم چندتا مونوپولی خریدم!
ـ تو اون گرونی؟ کاش منم به اندازهٔ تو سرخوش بودم!
ـ این تنها چیزی بود که به ذهنم میرسید! وقتی میدیدم همه کلافه میشینن توی کافه و فقط راجعبه گرونی حرف میزنن، منم کلافه میشدم!
ما راجعبه گرونی کاری از دستمون برنمیومد. باید روال عادی زندگیمونو طی میکردیم و سعی میکردیم آروم باشیم. چندتا بازی مونوپولی گذاشتم توی کافه، و بعد یه مدت دیدم که چقدر آدما خوشحالترن! در واقع یه فرصتی پیدا کرده بودن که برای یک ساعت هم که شده به اوضاع بدشون فکر نکنن.
ـ اوه… بیزینسمن خوبی بودی، آگوستین!
ـ من صرفاً کاری که از دستم برمیومد رو انجام دادم.
و میدونی چرا مونوپولی واسه من خیلی جالبه؟
ـ چون شانسیه؟
ـ چون شانس هم داره. ولی باز هم، با وجود همهٔ بدشانسیهایی که ممکنه بیاری، میتونی نتیجهٔ بازی رو عوض کنی!
تاس دست تو نیست، ولی تصمیمگیری و نحوهٔ بازی کردنت دست توئه! ساعتها مینشستم آدما رو نگاه میکردم که با وجود بدشانسی میبرن، یا با وجود تاسهای خوب میبازن!
و میدونی چی از همه جالبتر بود؟ اینکه همه همیشه نه فوقالعاده بدشانس بودن و نه فوقالعاده خوششانس! درست مثل زندگی.
ـ زندگی کلاً شانسه! من که هر بار مونوپولی بازی کردم باختم!
ـ میدونی چی باعث میشه آدم همیشه ببازه؟ اینکه فکر کنه همهچیز شانسه و خودش هیچ قدرتی نداره!
ـ سخنرانی خوبی بود، آگوستین! برم تا رابرت نیومده بالای سرم!
ـ الی… قارچها به لوبیاها چسبیده بود؟ نمیشد جداشون کرد؟
ـ یعنی چی؟
ـ نمیتونستی یه کنسرو لوبیا بدون قارچ دوباره سفارش بدی؟
ـ هممم… چرا!
ـ پس با وجود بدشانسی، تو هنوز هم میتونستی اوضاع رو درست کنی!
ـ آره… شاید.
ـ حتماً! تنها شرطش این بود که میپذیرفتی فقط دنیای اطراف برای تو تصمیم نمیگیره! ولی اگه بذاری بگیره، بدترین شب زندگیت رو تجربه میکنی!
ـ شکر بریزم یا نه؟
الی گفت:
نه، نمیخوام مریض بشم! میخوام زنده بمونم یه بار دیگه مونوپولی بازی کنم!
ـ حتماً! یکیشونو برات میارم!
تقریباً یک سال از اومدن آگوستین به شرکت میگذشت؛ از اون روزی که به عشق قهوه پاش رو گذاشت توی نواکرفت و دنیای معمولیش، که همیشه با عطر قهوه رنگی میشد، با فکر کردن به دنیای ستارهها رنگیتر هم شده بود!
هر روزی که میگذشت، با بچهها بیشتر ارتباط میگرفت، باهاشون حرف میزد، سعی میکرد دغدغههاشون رو بفهمه و همیشه یه خاطرهای داشت که براشون تعریف کنه. بچهها نهتنها خاطرههاشو دوست داشتن، بلکه خیلی وقتا بهشون فکر میکردن! توی این یه سال، همه خیلی تغییر کرده بودن؛ انگار دنیای ستارهها یه دنیای مشترک شده بود براشون که حالا همشون توش جا میشدن و حتی به هم وصل شده بودن!
ولی شاید هیچکس نمیدونست اون چیزی که وصلشون کرده، جادوی قهوههای آگوستینه!
روزهای تحویل و معرفی پروژه هم داشت نزدیک میشد، و همهٔ بچهها انگیزهشون بیشتر از همیشه بود! انگار جدیجدی داشتن به هدفشون نزدیک میشدن!
ادموند هم طبق معمول بالای سر اینواون راه میرفت، همهچیز رو چک میکرد و نظر میداد.
لئو، که ظاهراً کارهاش رو تحویل داده بود، رفته بود مرخصی چند هفتهای و منتظر تولد بچهای بود که هر وقت سرش خلوت میشد و توی فکرش میرفت، یه لبخند بزرگ مینشست رو لباش.
روز قبل از معرفی پروژه بود. کلی آدم و گزارشگر قرار بود بیان. همهچیز آماده به نظر میرسید. کمکم همه خداحافظی کردن و رفتن که برای فردا آماده باشن. ادموند یهکم استرس داشت و انگار دلش نمیومد که بره خونه. آگوستین با خودش فکر کرد آخرین قهوه رو هم ببره و با خیال راحت بره خونه و واسه فردا آماده بشه.
ـ خسته نباشید، آقای ادموند! بالاخره تموم شد و امشب با خیال راحت میتونید به دنیای ستارهها فکر کنید که جدیجدی داره به جای بهتری تبدیل میشه!
ـ هاها، خوب جملهها رو حفظ کردی آگوستین!
ـ خب، انقدر قشنگه که خیلی سخت نیست حفظ کردنش!
ـ خب، اینا فقط قشنگه…
ـ خیلی خوب متوجه نمیشم؟
ـ اینا شعاره، آگوستین! همهٔ شرکتها یا میخوان یه چیزی رو تبدیل به یه چیز بهتر کنن، یا به آدما خدمت کنن، یا همشون عضوی از یه خانوادن!
ولی واقعیت اینه که خودشون خیلی خوب میدونن این حرفا واسه تیتر روزنامهها و گرفتن سرمایه و نیرو گرفتنه. هیچوقت این اتفاقا نمیافته!
ـ خب… ولی الان که افتاده!
ـ ما هدفمون این بوده که یه پروژهٔ خوب بسازیم و پول خوبی بگیریم! تو خیلی باتجربهتر از اونی هستی که اینو باور کرده باشی، همینطور بچهها!
آگوستین، انگار که کاخ آرزوهاش خراب شده باشه، آروم گفت:
خیلی خوشحالم که اونقدر باتجربه نبودم که اینو متوجه بشم!
ـ یعنی تو فکر میکنی این آدما برای اینکه دنیای ستارهها به جای بهتری تبدیل بشه، هر روز میاومدن اینجا؟
ـ اولش شاید نه… ولی الان مطمئنم!
ـ پس لابد واسه همین انقدر برای لئو این موضوع با اهمیت بوده که روز معرفی پروژه رفته مرخصی!
ـ خب، لئو از همه خوششانستره! چون فردا هم نوزادش به دنیا میاد و هم پروژهای که با عشق روش کار میکرد!
ـ کاش همه مثل تو بودن، آگوستین… ولی واقعیت دنیا چیز دیگهایه!
آگوستین آخرین چیزی که فکر میکرد یه روزی اتفاق بیفته، این بود که با ادموند اینجوری جر و بحث کنه. ولی الان واقعاً عصبانی بود و با عصبانیت ادامه داد:
من خیلی بیتجربهتر از اونم که واقعیت دنیا رو بدونم، ولی واقعیت بچههای این شرکت رو دیدم!
ـ و فکر میکنی واقعیت بچههای این شرکت اینه که دلشون میخواد دنیای ستارهها تبدیل به جای بهتری بشه؟
ـ شک ندارم!
ـ اونا پول میخوان، آگوستین!
ـ پس شاید واسه همینه که وقتی لئو پیشنهاد حقوق دو برابر از یه شرکت دیگه رو گرفت، به این راحتی ردش کرد!
شاید اونم مثل من ساده و بیتجربهست!
ـ لئو پیشنهاد حقوق دو برابر داشت؟
ـ آره. و میدونی به چی فکر میکرد؟ به اینکه وقتی بچهاش بزرگ شد، براش تعریف کنه که چجوری دنیای ستارهها رو تبدیل به جای بهتری کرده!
و اگه همشون همچین چیزی توی ذهنشون نبود، اصلاً چطوری میتونستن هر روز صبح پاشن بیان اینجا و با اینهمه سختی کارشون کنار بیان؟
ادموند با خودش فکر کرد شاید دلیلش همین بوده که صبحها به زور از خواب بیدار میشد و توی راه مجبور بود اینهمه حرفهایی که قراره اون روز بزنه رو تمرین کنه!
یعنی واقعاً اون داشت دنیای ستارهها رو به جای بهتری تبدیل میکرد؟
چرا همه اینو باور کرده بودن جز خودش؟
کاش زودتر آگوستین رو شناخته بود… و بچههای تیمش رو… و خودش رو…
کاش به جای اینکه همیشه سعی کنه یاد بده، یکم یاد گرفته بود!
ادموند بیشتر از همه پول میگرفت، ولی به نظر توی یک سال گذشته، از همه کمتر خوشحال بوده!
به آگوستین گفت:
به نظرت دنیای ستارهها جای بهتری میشه؟
آگوستین جواب داد:
اگه نظر منو بخوای، همونطوری که شهر تبدیل به جای بهتری شد، همونطور که نواکرفت تبدیل به شرکت بهتری شد، دنیای ستارهها هم حتماً تبدیل به جای بهتری میشه!
جادوی قهوه کارشو خیلی خوب بلده!
ادموند، قهوهٔ سرد شدهاش رو از روی میز برداشت، یک جرعه خورد و گفت:
ـ سرد شده… ولی هنوز خوشبو و خوشطعمه!