
شروع کردم به نوشتن. وقتی دوباره خواندم از چیزی که نوشته بودم شرمگین شدم. نامهای بود پر از درد و ناراحتی. به خودم گفتم حتی اگر خیلی ناراحتم چرا باید کس دیگهای رو هم ناراحت کنم. البته بیشتر میشه گفت این روزها بیشتر از هرچیزی میترسم. از هر چیزی. بیشتر از اونکه لازم باشه. بنابراین پاکش کردم. ولی جاش میخارید. باید دوباره چیزی مینوشتم وگرنه ممکن بود تبدیل بشم به قورباغه، یا شاید گوسفند.
یادمه اولین باری که بعد از ازدواج لازم شد گوشت بخرم با یکی از همکارام قرار گذاشتیم گوسفند زنده بخریم. محمد تو اداره ارزان زندگی تبحر خاصی داشت. منم بدم نیومد. هم گوشت تازه داشتم و هم کلی صرفه جویی میشد و میتونستم خودم رو بعنوان یک تازه داماد وارد به امور زندگی جلوی عیال و خانواده عیال، نشان بدهم.
القصه محمد یک آشنایی داشت که اون آشنا یک آدرسی بلد بود که یک نفری گوسفند زنده میفروخت. ما دونفری راه افتادیم و خوب خودتون بهتر میتوانید محلهای در حاشیه شهر رو تصور کنید که توی اون محل گوسفند زنده میفروشند. رفتیم دم در خونه طرف و خودمون رو معرفی کردیم که از دوستهای فلانی هستیم و گوسفند و ...
طرف هم گفت من الان دارم دود میگیرم. شما برید طویله تا من بیام.
ما هم مثل دو تا آدم فهمیده خودمون به زبون خوش رفتیم طویله و در رو هم بستیم.
محمد آدم جالبی بود. قد کوتاه، کاملا تپل، کاملا پوشیده از پشم، البته بجز سرش که کاملا تاس بود. طوری که عکست رو میشد تو کلهی گرد و بزرگش دید.
البته مهمترین ویژگیش هم این بود که در هر چیزی اوستا بود. اوستااااا
افتاد دنبال گوسفندهایی که میانگین قدشون تا شونه خودش میرسید. من از ترس اینکه کک بره تو شلوارم چسبیده بودم به در طویله(خوب جوان نادون برو بیرون) بعد نیم ساعت صاحب صدا که از قرار سیر دود شده بود سر و کلش پیدا شد. هنوز مشغول صحبت با من بود که محمد در حالی که حسابی عرق کرده بود و نفس میزد با حالتی حق به جانب اومد طرف ما و گفت: « من این رو انتخاب کردم، ولی این حیوون ماده ست»
و به گوسفند قهوهای رنگی دست گذاشت که تقریبا هم قد خودش بود.
گوسفندی ( گوسفند فروش) گفت:«کدوم ؟ اون مادست؟»
محمد دوباره پرید پشت گوسفند بخت برگشته و دست مبارک رو برد اون زیر میرا و گفت: « اینا ، نگاه حامله هم هست، نگاه سینه هاش چه شیری داره»
بعد گوسفندی نگاهی به من انداخت که هنوز بعد از شانزده سال با یادآوری اون نگاه دچار شرم نیابتی میشم.
گوسفندی گفت: « تو چی؟ تو نمیخوای نظر بدی ؟»
و من فقط خدا رو شکر میکنم که برای یکبار هم که شده در موردی نظری نداشتم و یا حداقل از ابرازش خودداری کردم.
بعد گوسفندی محترم در حالی که سیگارش رو دود میکرد با پور خند رو به محمد گفت: « حالا خوبه ، اونقدر با حیوون ور نرو شیر نپاچه روت... لا اله الا لاه . ما میگیم نره این یارو میگه بدوش»
بعد با همان صدای خش دار صدایی در آورد که من که نفهمیدم. محمد هم هنوز اصرار داشت آثار ماده بودن را زیر دنبالان پت و پهن حیوان ثابت کند.
دختر بچهای گوسفند سفید و کوچکی را آورد. یعنی یک برگ کاهو دستش بود و می آمد و حیوان دنبال او افتاده بود.
گفت « این حیوون رو برا این بچه خریدم باهاش بازی کنه. حالا که آقای فلانی شما رو فرستاده همین رو میدم به شما. بقیه گوسفندها فروشی نیست. اینا برا تخم گیری. البد اگه این رفیقت دست از سر حیون برداره.»
گوسفند را خریدیم. دخترک با گوسفند خداحافظی کرد و بعد تازه ما یاد مهمترین نکته کار افتادیم.
کی قراره گوسفند بکشه ؟
نگو محمد فکر میکرده من اینکاره هستم و من هم تازه بعد از دیدن تعامل محمد با گوسفند قهوهای بزرگی که حالا با لبخند خاصی به او نگاه میکرد فهمیدم اینکاره نیست.
گوسفندی گفت: « اگه میخواین خودم بکشم. فقط پوستش رو برمیدارم»
هنوز محمد حرفی نزده بود قبول کردم. گوسفند فروش محترم دوباره سیگاری گیراند و بعد دخترش را صدا کرد.
گفت:« بیا بابا یک آبی به حیوون بده»
دخترک ظرف آب کثیفی را آورد و جلوی حیوان گذاشت. حیوان بو کرد ولی دهن نزد. گوسفندی سرش را بزور کرد توی آب و بعد از چند ثانیه رها کرد. در طرفه العینی زبان بسته را زمین زد و در حالی که نمیدانم از کجا چاقوی در آورد به دخترش گفت: « بیا پاش رو بگیر. ها ماشالا محکم بگیری ول نکنی»
هرچند صحنه ذبح حیوان را دوست ندارم ولی فکر کردم بهتر است دخترک را از این شکنجه نجات بدهم. اینکه دختر پنج شش ساله بخواهد پای گوسفندی را که تا چند دقیقه قبل هم بازی اش بوده بگیرد تا سر ببرند، فکرش هم آدم را از هرچی گوشت خوردن است بیزار میکند.
نه مهندس. لباست خونی میشه. همین دختر قلقش رو بهتر بلده.
وبعد قبل از اینکه من بخواهم اصرار کنم، کار تمام بود. از اینکه به دخترک نگاه کنم خجالت میکشیدم. ولی از روی کنجکاوی زیر چشمی نگاهش کردم. چیز غیر عادی دیده نمیشد. انگار دخترک عادی ترین کار دنیا رو انجام داده بود.
به همان سرعت که گوسفند به خاک و خون کشیده شده بود از درخت توت کنار جوی آب آویزان و پوستش جدا شد. عجیب اینجا بود که دخترک با اصرار عجیبی از کنار درخت تکان نمیخورد. چیزی در گوش بابایش میگفت و پدر هم در حالی که بشدت در حال شق کردن گوسفند بود هی میگفت« نمیشه، زشته»
بالاخره زبانم باز شد و با تردید و لرزان گفتم « چی میگه بچه؟»
چیزی نمیگه مهندس. روم به دیوار، بچس. هوس کرده. میگه به مهندس بگو قلوههاش رو بده به ما»
تمام بنیان های فکری و اخلاقی که داشتم در لحظه سقوط کرد
جان؟
دخترک پرید جلو و در حالی که سرش را تکان تکان میداد و دستهایش را در هم گره کرده بود گفت:« عمو تو رو خدا، عمو... عمو... قلوه هایش رو بده به من»
از تعجب قلبم نزدیک بود بایستد. گفتم:« باشه مال شما باشه»
دخترک جستی زد و با خوشحالی دو تا قلوه را که روی پوست گوسفند بدبخت گذاشته شده بود برداشت و رفت توی خانه.
محمد در گوشم گفت « یکیش مال من بود ها، حالا باید دو تا پاچه از سهمت رو بدی به من»
بماند که نصف سهم دنبه و کله و جگر سفید و جگر سیاه و سیراب شیردان رو هم، همه را دادم به محمد
راستی کل پول گوسفند سفید ماجرا که با نصفش یکسال تمام گوشت خوردیم شد ۱۵۰
هزار تومان که سهم من شد ۷۵ هزار تومان
%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-osj5fnuchejt