
ما هیزمهای تری بودیم
که هیچ آذرخشی نتوانست
که روشن بکندمان.
مجرمان گیجی که جرمشان
بودن بود
و در دنیایی موازی
متهم به نبودنمان کردند.
جوجه کلاغهایی که روزی
دست کبره بستهای از لانه جدایمان کرد
و بخاطر زیبایمان به دستان کودک پنج سالهای سپرد
تا بفشاردمان و بعد روزی به خاطر سیاهیمان
محکوم به سنگسار شدیم.
ما نحس نبودیم.
ولی خوردیم.
بر دامنهی سبزترین کوه جهان،
در هجوم سبز ترین ماه بهار،
ناگهان زمین
سبز شد
ولی از برگ درختان جوان
پاییزی در کار نبود
ولی ما ریخیتیم
به ما گفتند و ما شنیدیم که زندگی
شوق پرواز میخواهد و قصد آغاز
ما که خواستیم و نتوانستیم
شاید هم نشد.