سین .میم·۵ سال پیشمی شناسمش...من درد را میشناسم. درد را چشیدهام، دیدهام، شناختهام. درد را زیستهام من. اول بار شاید زمین خوردن سادهای بود. زخم کوچکی روی بینیام. دو…
سین .میم·۵ سال پیشدلم تنگ شده برای خودم ...خسته بود . خیلی خسته ، انقدر خسته که بعد از سرد شدن چایی اصلا تعارف نکرد که بره عوضشون کنه ..خیز برداشت سمته میز که لیوان چای و گرفت دستش ،…
سین .میم·۵ سال پیشادما فراموش نميشن ?اولش فکر میکردم دل کندن از ادما مثل کندن یه برگ از دفتر ساده و اسونه که هر وقت به دلت نچسبید پاره اش کنی و بعد با نشونه گیری بندازیش تو سطل…