
ندا فکر کنم باید برایت بنویسم. تویی که 10 روز دیگر عروسیات هست و خودت نیستی. دوستت داشتم دوست عزیز دوران راهنمایی.
با تو بسیار همخنده و همدل بودهام و حال دنیای نامرد هرگز قرار نیست اتفاقی هم که شده ما را چشم در چشم هم کند.
دلم را سوراندی رفیق. اغراق نکردهام اگر بگویم رفتنت قلب تکتک آدمهای این زندانِ شهر نامگرفته را سوزاند.
چرا؟ چرا باید به این زودیها نام زیبایت بنشیند روی یک تکه سنگ؟ روزهاست که پیله کردهام به این ترانه: «ای جای زخم کهنه از جانم چه میخواهی
دریاچه ای خشکیده در آغوش خود دارم/ باران سرخ از ابر چشمانم چه میخواهی/
ای وای از این، ای وای از این از دست دادن ها ای مرگ از جان رفیقانم چه میخواهی؟»
زمزمهاش بغضیام میکند و شنیدن آهنگش بغضم را میشکند.
ندا این روزها بادکنک شدهام. یکی بگوید «غم» ترکیدهام از بغض.
هیچوقت اسمم را درست صدا نمیزدی، یادت هست؟ میگفتی سیموشکا. گفتم یعنی چه؟ گفتی خیر سرت ترکی، یعنی تخمه.
و من چقدر ته دلم خوشحال بودم که برای دوستانم فقط سیما نیستم. که ارزشم پیش آنها فراتر از یک اسم خشک و خالی رفته. جایی خوانده بودم آدم کسانی را که خیلی دوست داشته باشد به الفاظی غیر از نامش صدا میزند.
چقدر زیبا میخندیدی. چقدر زیبا بودی. زنگهای انشا را چه؟ یادت هست گاهی انقدر یک جمله بگو، فقط یه جمله بگو میکردی که کاغذت را میگرفتم و یکبارکی انشایت را تمام میکردم؟
تلخ شده خندههایم دوستم. چشمهایت از ذهنم یک لحظه پاک نمیشود. و امشب چنان آمدی و در خاطرم نشستی که نتواستم از ابرازش، از نوشتنش سر باز زنم.
جشنوارههای غذا چه خوشی میگذراندیم. کلِ بهمن معلمها را به بهانه تمرین سرود میپیچاندیم و میرفتیم بگو بخند توی کتابخانهی مدرسه. چقدر دور شد از ما آن روزها ندا. توام که پشتپا زدی به هر چه فاصله است و دیدار را کشاندی به قیامت.
هر چه کردم نتوانستم بیایم مراسمت. ترسیدم. ترسیدم از مواجه با حقیقت. ترسیدم بعد از سالها ندیدن تو را خفته در تابوت روی دستها لا الله اله الله گویان ببینم. کاش هیچوقت آن تصادف اتفاق نمیافتاد. کاش به این ایکاشها نمیافتادیم.
دلش را ندارم بگویم «آرام بخواب». که گفتنش قبول مرگ توست. ولی این دنیا چه اجبارها که روی دوش آدم نمیاندازد.
«آیا نمیبینی من و تو هر دو شکار هستیم و زندگانی همان گربهی سیاه بزرگ است که قصد دارد با ما خود را سرگرم کند و تقدیر همان دام چالهای است که ما را تهدید میکند و ما همواره به ناچار باید فروافتادن خود را بشنویم؟!»¹
ندا، ندایی که ستاره شدی در آسمان، تا خاطراتت در من است و چشمهایت تابلو بر ذهنم، گوشهای از وجودم داغدار توست. همین.
آدرس فرستنده: زمین
آدرس گیرنده: بهشت
۱_ از دفتر شعر علیه تو اعلام عشق میکنم/ غاده السمان
✍🏻 سیما دهقانپور