یکی بود یکی نبود .
توی یه شهر شلوغ یه دختر و پسری بودن که خیلی همدیگه رو دوست داشتن ( حداقل اینجوری به نظر میرسید ) اونا ساعت ها و روزهای زیادی رو با هم سپری میکردند و باهمدیگه خوشحال بودند باهم از تک تک لحظاتشون لذت میبردند ، مهم نبود پولی داشتن یا نه ، مهم نبود چه اتفاقی افتاده ، همیشه وقتی پیش هم بودن حالشون خوب بود.
تا اینکه یه روز سرد زمستونی ، وقتی که برف همه پیاده رو ها و پشت بام خانه ها رو سفید پوش کرده بود دختر مثل همیشه آماده شد و پیش پسر مورد علاقش رفت! وقتی پیش هم رسیدند طبق عادت همدیگه رو بغل کردند و یک دقیقه بعد تمام دنیا رو سر دختر خراب شد .
پسر گفت « عزیزم ! فکر میکنم بهتره از هم جا بشیم »
دختر بارها دلیل تصمیم یهویی پسر رو پرسید اما پسر جوابی نمی داد تا اینکه در نهایت دلیل رو فقط شرایط و مشکلات توجیح کرد . مشکلات خودش و خانواده اش ...
در نهایت دختر مجبور شد با ناراحتی از پسر جدا بشه !دختر ساعت ها و روزها رو به دلیل پسر فکر میکرد ولی به جواب سوالش نمیرسید ، تا اینکه یه روز توی راه برگشت از فروشگاه اتفاقی پسر رو با یه دختر دیگه دید ! بدون اینکه چیزی بگه از اونها دور شد و بالاخره به جواب سوالش رسید . « چرا ولم کرد ؟ اونکه خوب بود ».
« چون یکی دیگه رو پیدا کرده بود ! »
بعد از اون دختر دیگه نتونست به هیچ مردی اعتماد کنه ولی همیشه یه سوال رو از خودش میپرسه .
« اون چی داشت که من نداشتم ؟ ».
