درونم جنگ است
نه بینِ خیر و شر،
بلکه بینِ من و من.
منِ کودک، عشق میخواهد، آغوش و نوازش.
منِ بالغ، زَبَر و درشت و سختسر و مبارز است.
گهگاهی منِ کودک غلبه میکند و روحم شاد میشود،
آرامش وجودم را فرا میگیرد،
لبریز از عشق و محبت میشوم،
گویی در رویا هستم و این دنیا، دنیای دیگریست.
با همه در آشتی میشوم...
آه، چه زیباست!
اما...
منِ بالغ اغلب پیروز است.
دنیا ترسناک میشود،
همه ظالم میشوند،
انصافی نیست، محبتی نیست.
دیریست عشق و لطافت
از سرزمینِ منِ بالغ رخت بربسته و رفته.
همهچیز توخالی و پوشالیست.
دلم صلح میخواهد.
زندگی چه زیباست،
اگر بتوان با خود به صلح رسید.
من، خود بلایِ خویشم،
از خودم کجا گریزم؟
سهراب رحیمی