یکی از اهالی جوان و تنومند، به نام فاضل، داوطلب شد؛ به داخل باریکه برود و ما را از موضوع مطلع کند. همه ی چشم ها به او دوخته شده بود. باد لا به لای درزها میپیچید و صدای خوفناک به وجود میآورد. دهانهی غار به صورتیست که هر چه جلوتر میروی، دهانه تنگتر میشود.

فاضل با هر قدمی که بر میداشت، خود را خمیدهتر میکرد. او برایمان از خونهای بیشتری که به دیواره مالیده شده بود، میگفت و همه چیز را برایمان گزارش میکرد. نگرانی در وجودم غوطه ور بود. میدانستم اخم روی پیشانیم نشسته بود. فاضل را از پشت سر میدیدم. او شال گردنش را محکم دور دماغ و دهنش از پشت بست.
مش غلام با دادی که زد حواسها را به سوی خودش جلب کرد:«طوفان تموم شده، میتونیم بر گردیم.»
دهیار بیمعطلی گفت:«بر میگردیم.»
فاضل با شتاب به سمت ما دوید. چشمانش از حدقه بیرون زده بود. با سر انگشتانش شال گردن را کمی پایین کشید و با انگشت اشارهش به سمت باریکه گرفت، گفت:«یه چیزی اونجاست.»
منتظر به او چشم دوختیم. طاقتمان، طاق شده بود اما او رنگ به رو نداشت. از داخل کولهای که همراه داشتم کلمن آب کوچکی بیرون آوردم و برایش کمی آب بردم؛ پس از نوشیدن با چهرهای غم زده که در صدایش بغض ادغام شده بود، گفت:«جنازهست...»
پلکش میپرید. دستانش را که میلرزید در هم گره کرد و ادامه داد:«تیکه پارهش کردن.»
تاسف در چهره اهالی بیداد میکرد. موقعیت طاقت فرسایی بود. اندوه فضا را غبار آلود کرده بود. کمک کردیم جنازه را بیرون آوردیم؛ قابل شناسایی نبود. نمی توانستیم رهایش کنیم، خوبیت نداشت. جنازه را همان اطراف دفن کردیم. نتوانستیم بفهمیم کار انسان بوده یا حیوان... یعنی هیچ سابقهای وجود نداشت تا بتوانیم ردی برای حدسیات بیابیم؛ اما هر چه که بود و هر کس که بود، بیشک خوی حیوانی داشت...
در حوالی بازگشت به روستا نزدیک به سپیده دم بود که در هوای مه آلود، آسمان آن هم در جهت روستا سرخ بود. مش حبیب که از همه مسنتر بود دستش را روی پشت آن یکی دستش کوبید و گفت:«این نشانهی بد بیاری...»
او حرفی را ندانسته یا بیهوده نمیزد.
مجبور بودیم ادامهی مسیر را آرام پیش برویم زیرا خطرِ احتمال سقوط زیاد بود؛ با آشوب و شتاب نمیتوانستیم ادامه دهیم. فقط خدا میدانست، دلهایمان برای خانواده پر میگشود. به روستا که رسیدیم، صدای خنده و بازی کودکان پا بر جا بود. با صدای شادیشان خستگی از جسممان رخت بست. در ده طبق معمول زندگی در جریان بود؛ خیالمان راحت شده و به خانههایمان رفتیم.
حکایت مردم روستای ده بالا برایمان مبهم مانده بود و آن جنازه... اما سعی کردیم افکار بیهوده را از خود دور کنیم و گمان کنیم که آنها کوچ کردهاند. این را پس از بازگشت به اهالی هم گفتیم. اما خودمان هم حرفی را که زده بودیم باور نداشتیم، اما چارهای جز این نداشتیم.
سرم را روی بالش گذاشته بودم. نیاز به آرامشی طولانی داشتم؛ برای پاکسازی روحم از معمایی که در ذهنم لانه کرده بود. پلکهایم سنگین شده بود. گوشهایم پر شده بود از صداهایی با ریتمی عجیب و ناشناخته. بین خواب و بیداری بودم... قدرت تشخیص نداشتم؛ با فریادی ادغام شده از ملودیهای ناهموار، از جا پریدم. گیج بودم. با همان حال و گامهای سرگردان از خانه بیرون رفتم. صدای مش حبیب که فریاد میزد به گوشهایم بر خورد کرد:«این شومه، خدا بهمون رحم کنه. این شومه...»
متوجه سیاهی که عین پردهی شب، آسمان دهکده را سیاه پوش کرده بود، شدم. دهانم باز مانده بود. صدای قار قارشان گوش ده را کر کرده بود. قابل شمارش نبودند... مردم دور مش حبیب جمع شدند و من هم به سرعت خود را رساندم. مش حبیب با نگرانی که در چهرهش داشت برایمان از دوران کودکیش گفت که کلاغها به روستا آمده بودند، باعث بدشانسی شدند و با خود خشکسالی را به همراه آوردند و مردم تا چندین سال از قحطی رنج بردند.
من به این چیزها باور نداشتم و برایم یک جور خرافات تلقی میشد. دهیار با تکان دادن سرش، حرفهایش را تایید میکرد.
صدای جیغ ما را از جا پراند به سوی صدا دویدیم... زن عمو نصرت بود؛ عموی واقعی که نه... بلکه عموزاده بودیم. او به سویی چشم دوخته بود و دستهایش به حالت چنگ انداختن روی گونههایش کشیده بود...
انداختن روی گونههایش کشیده بود...