کودکان غذا روی کف دستشان گذاشته و به سوی آسمان دراز کرده بودند. کلاغها به دورشان میچرخیدند و غذا را میقاپیدند... آنها توانسته بودند به سادگی با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. کلاغها با خوردن غذا اهلی شده و روی دوششان مینشستند...

مش حبیب که به سویمان در حرکت بود، فریاد زد:«دارین چیکار میکنین؟»
کودکان توجهی به ما نداشتند و انگار ماجرای جالبی یافته و سرگرم بازی بودند. مش حبیب که خود را به ما رساند، ادامه داد:«به اون بد ذاتا غذا ندین.»
مش غلام که نمیتوانست چشم از آسمان بگیرد، گفت:«چیکار به حیون زبون بسته داری؟»
مش حبیب رو به او گفت:«معلوم نیست این جنس خرابا چه خوابی برامون دیدن.»
مش حبیب در حالی که دستی روی چانهش گذاشت، گفت:«مگه پرنده هم میتونه خواب ببینه؟ اینقد خرافاتی نباش.»
مش حبیب عصبانی شد؛ انگار تمایلی به قانع شدن نداشت، ولی با سکوتش به بحث خاتمه بخشید.
تا به آن روز کلاغ ندیده بودم و هیچ شناختی در بابش نداشتم، حرکاتشان برایم عجیب بود.
دندان طلا مدتی را بیمار بود. با پتویی که روی سرش انداخته بود، خودش را به ما رساند. او با چشمان تنگ شده و نگاه آغشته از تفکرش را به ما و اوضاع موجود انداخت و از ما خواست به طور کامل همه چیز را در مورد ده بالا، شرح دهیم... نگاهی به هم انداختیم و دوباره همان حرفهای قبل را تکرار کردیم. او سرش را به دو طرف تکان داد و گفت:«نه این نشد... بدون هیچ کم و کاستی بگین چی دیدین؟»
دیگر نمیتوانستیم بیش از این موضوع را مخفی کنیم، دهیار به من اشاره کرد که جریان را بگویم. با سر انگشتان پایم به کف کفشم فشار وارد کردم. چشمها به من دوخته شده بود. ما قصد پنهان کاری نداشتیم؛ فقط نمیخواستیم آرامش حاکم در ده را بر هم بزنیم. در صورتی که حتی به یقین نرسیده بودیم که چه اتفاقی رخ داده است. همه چیز را به آرامی تعریف کردم.
همهمهای در بین اهالی به پا خاست. هر کسی سعی میکرد دلیلی از روی شناختش نسبت به مردم ده بالا بیاورد اما قانع کننده نبودند... متوجه دندان طلا شدم که چشمانش از حدقه بیرون زده و رنگ از رخسارش پریده بود. با لکنت گفت:«خودشه...»
متوجه منظورش نمیشدیم. رگههای سرخ داخل چشمانش بیرون زده بود؛ انگار میخواست از درد فوران کند شاید هم از خشم. گفت:«گرگه... بالاخره اومدن برای انتقام...»
رنگ از روی اهالی پرید. آنها قصههایش را باور داشتند.
دهیار با گفتن:«بس کن مرد... این حرفا چیه میزنی.» سعی در آرام کردن فضا داشت.
انگار آرام و قرار را از دندان طلا گرفته باشند و روی حرفهایش استمرار داشت.
آقا یعقوب که بزرگترین گلهی گوسفند را داشت، مردی چهارشانه، بلند قد و قوی هیکل، گفت:«این حرفا چیه از خودت میزنی... گرگ از آدمیزاد میترسه اصلا نزدیک محلات مسکونی نمیشه مرد.»
دندان طلا غرغرکنان با گفتن:«اومدن برای انتقام... اونا دنبال انتقامن... من میدونم، مطمئنم.» به خانهش رفت.
دهیار با گفتن:«ما مزارعی نداریم و کلاغها به زودی میرن پی کارشون.» موضوع را خاتمه داد و همه به خانههایشان بازگشتند.
یک روز گذشت... کلاغها قصد رفتن نداشتند. ده را مه غلیظ صبحگاهی در بر گرفته بود. عادت به بیکار نشستن نداشتم؛ سمباده را برداشتم و روی رنگهای پوسیدهی در کشیدم. سرگرم کار شده بودم که با صدایی که شنیدم کاملا خشک شدم و عین مجلسمه فقط گوشهایم را تیز کردم تا ببینم موضوع ازچه قرار است.
صدای زوزه میآمد آن هم در نزدیکی گوشم انگار همین کنارم نشسته باشند؛ صداها آنقدر در محیط میپیچید که میتوانست تن هر شنوندهای را بلرزاند الی من... سمباده از دستم افتاد بر روی زمین، از جا برخاسته و سرم را به اطراف میچرخاندم تا رد صدا را بیابم، صدای دیگر به گوشم رسید، به داخل انبار رفته و بیل به دست بیرون را آوردم. صدای دیگر اما نزدیکتری به گوشم رسیده بود و پس از آن صدای زوزه کشیدن از هر سوی عین تبل جنگی دمیده میشد. صدای جیغ کودکان بلند شد، صداها خبر از تعداد زیادی گرگ میداد...
هر کدام از اهالی با ابرازی که در خانه داشت به بیرون از خانهش به انتظار آمدن گرگ ایستاده بود. ریتم صدا تغییر کرد. کلاغها از گوشه و کنار ده بیرون آمدند. آنها شروع کردند به خندیدن، موجودهای عجیبی که صدای گرگ را تقلید کرده بودند و به واکنش ما میخندیدند آنها علنا ما را به سخره گرفته بودند. ما غافلگیر شده بودیم و آنها قصد بازی گرفتن ما را داشتند.
خشم بر من غلبه کرده و کنترلم را از دست دادم سنگ ریزهایی جمع کرده و به سمتشان پرتاب کردم تا شاید کمی از عصبانتیتم کاسته شود اما بیفایده بود و باعث شد به سمتم هجوم بیاورند و به سر و بدنم نک بزند. درگیر شدن با حیوان زبان نفهم بی فایده بود و به خانه بازگشتم. باید از دست موجودات مسخره خلاص میشدیم اما راهحلش را نمیدانستم.
به وقت غروب بود که باز هم صدای زوزها اوج گرفت. انگار صدا در کوهستان میپیچید. گمان میکردم شاید باز هم کلاغها میخواهند اذیتمان کنند و باز برایمان دسیسه چینی کنند... نیمههای شب خواب بودم که صدای شلیک گلوله، من را از جا پراند. با شتاب از خانه بیرون رفتم. انگار دهکده زیر سایهای، سِحر شده فرو رفته بود.
اهالی چراغ به دست به جهت مشخص میدویدند. به آنها ملحق شدم موضوع را جویا شدم اما اطلاعی نداشتند، فقط صداهایی از خانهی آقا یعقوب شنیده بودند... به آنجا رفتیم، صدایش زدیم اما کسی بیرون نیامد. به محوطهی خانهش داخل شدیم، در آغل گوسفندان باز بود و گوسفندان ناآرام سروصدا میکردند انگار از چیزی وحشت کرده باشند. چراغ را به آن سو گرفتیم. با پاشیده شدن نور در داخل آغل صحنهی ناهنجار جلوی دیدگانم به نمایش در آمده بود...