ویرگول
ورودثبت نام
صدرا
صدرا«او زمانی مُــرد که برای من هنوز زِن‍ــده بود.»
صدرا
صدرا
خواندن ۱ دقیقه·۲۳ روز پیش

پاسخی به زندگی

فیلم میان‌ستاره‌ای را دیده‌ای؟

آنجا که کتاب‌ها بر زمین می‌افتند تا آن دخترک، پدرش را از سفری بی‌بازگشت بازدارد؛ غافل از آن‌که آن پیام، از سوی خودِ پدر برای خودش فرستاده شده بود.

من هم گاهی میان اتفاقات زندگی، خودم را گم می‌کنم. آن کتابی را می‌بینم که هر روز بر زمین می‌افتد، آن ساعت مچی‌ای را که عقربه‌اش روی لحظه‌ای خاص متوقف مانده، و آن طلوع نامحرمی را که انگار نباید شاهدش می‌بودم. حقیقت این ماجرا چیست؟

ماه‌هاست از این احساس ناآشنا فرار می‌کنم، اما هر بار به شکلی تازه خودش را نمایان می‌کند. نمی‌دانم چگونه آن را توصیف کنم؛ حسی میان سقوط و ایستادن...

از این احساس غریب بیزارم و نمی‌توانم معنا و مفهوم نشانه‌ها را دریابم. چرا که خسته‌ام و می‌دانم تلخی نرسیدن به جواب تا لحظه مرگ همراهم است.

چه روزهایی را پشت سر گذاشتیم. گویی تمام احساساتی را که می‌توان برای یک انسان نودساله تصور کرد، یک‌جا زندگی کرده‌ایم. خشم، اندوه، فرسودگی... انگار از نبردی شکست‌خورده بازگشته‌ام؛ اما این واژه‌ی افسارگسیخته، «امید»، هنوز هم مرا وادار می‌کند برای روزهای بهتر جان بکنم.

حرف بیشتری برای گفتن ندارم. زندگی همیشه همان‌گونه که خواسته با ما رفتار کرده است. روزی شاید این استبداد خشم و اعتراض می‌آفرید، اما حالا اهمیت دادن به آن، بیشتر به یک طنز تلخ شبیه است. بنظرم در این شرایط باید تنها گوشه‌ای نشست و درحالی که سیگار بر لب داری و قهوه‌ات را می‌نوشی به آنان بخندی. (آنجا را ببین... او هنوز هم می‌جنگد.)

پایان

صدرا
1405/03/08

زندگیفلسفهنوشتننویسندگی
۰
۰
صدرا
صدرا
«او زمانی مُــرد که برای من هنوز زِن‍ــده بود.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید