ویرگول
ورودثبت نام
صدرا
صدرا«او زمانی مُــرد که برای من هنوز زِن‍ــده بود.»
صدرا
صدرا
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

منِ از دست رفته من

منزوی شدن خوب است، حُسن‌های زیادی دارد. نه فقط بخاطر دوری از اجتماع بلکه بخاطر سکوتش و همچنین نبود حرف‌های اضافی دیگران. دیگران برایم غیر قابل تحمل شده‌اند. دوست دارم نصف آدم‌های نزدیکم را حذف کنم و نصفه باقی مانده را هم تا اطلاع ثانوی نبینم و تنها با یکی دو نفر از آن‌ها در ارتباط باشم.

دوست دارم برای آهنگ موزون در سرم اسمی انتخاب کنم، یک اسم که بتواند هم صدای دلخراشش را بیان کند و هم بتواند شدت پیوستگی و ممتد بودن آن را نشان دهد. سرم محکم می‌کوبد،‌ دانه‌های سنگ سیاهی بر وسط پیشانی‌ام می‌نشیند و مدام چشمان خسته به خواب رفته مرا از خواب می‌پراند.

زندگی پیچیده‌ای دارم، ولی قوانین آن ساده است. به بازی گرفتن افکارم با خودم تبدیل به تفریح روزانه‌ام شده و از اینکه این موضوعات را با کسی در میان بگذارم بیزارم. سعی می‌کنم از چیزی که نمی‌دانم چیست مراقبت کنم. گاهی رهای رهایش می‌کنم و گاهی آن قدر به دورش می‌گردم که دیگر خودم را فراموش می‌کنم.

چه چیزی مرا این قدر زمین‌گیر کرده؟ نمی‌دانم! شاید باید برگردم عقب و نقطه‌ای از زندگیم را دقیقا در لحظه تصمیم‌گیری اشتباهم آتش بزنم. گاهی گمان می‌کنم که این من بودم که با دستان خودم بال‌های پروازم را چیدم. و همچنان تلاش می‌کنم به خودم بقبولانم که این کار ارزشش را داشت... اما، حقیقت چیز دیگریست؛ این همه رنج و حسرت تنها برایم شکست عمیقی برجای گذاشت. یک شکست از جنس صدرا، پسری که هرگز نمی‌بازد.


با مزه ی سیب چه احساسی نسبت به زندگی پیدا می‌کنید؟ مثل من که حسرت دوباره‌ای برای خوردنش داشته باشی یا همان یکبار سیب کافیست...(من در حال خوردن یک سیب دیگر حین نوشتن)


از زندگی گله دارم. دوست داشتم کف دستم را بالا بگیرم و حسابی بکشم و چشمانم را ببندم و همین طور ادامه بدهم و وقتی چشمانم را باز می‌کنم وسط کلاس درس ابتدایی باشم، و احمد که دارد با اطمینان می‌گوید قد من بلند‌تر است. علی و متین و فرامرز هم در کنار میز نیمکت من در کلاس چهارم کوشش نشسته‌اند.
همان کلاس کنج سالن مدرسه که همیشه در عمق تاریکی قرار داشت. کلاس خوبی بود... مثل جزیزه‌ای بود که گویی از محیط اطرافش جدا بود و حصار مطمینی به دور خود داشت. استاد خالویی ‌آن ساعت ما را نگه می‌داشت و تمرین خوش خطی می‌کرد با بچه‌های کلاس.
استاد خالویی اهل شوخی و خنده بود و بسیار محبوب. به یاد دارم هنگام تمرین خوش‌خطی یکباره پس کله‌ام زد و من با شوک نگاهش کردم، او می‌خندید و من احساس ناتوانی در بیان احساساتم را در بغض گلویم خفه کردم. بچه‌ها همه خندیدند. آن لحظه ناراحت آن بودم که دیگر در امتیاز خط آن روز شکست خورده‌ام و جزو نفرات برتر نیستم. از قبل خودم را آن روز بازنده می‌دانستم، بعد از کلاس به همه دوستانم دلیل ناکامی‌ام را پس کله‌ای استاد خالویی می‌گفتم و اصلا لحظه‌ای به باور خودم در برتری داشتن از بقیه شک نداشتم.
حال با گذشت آن همه سال،‌ می‌گویم ای کاش پس کله‌ای را هر هفته به من میزد تا این قدر پر رو و خود را همیشه پیروز ندانم.

در این مدت گمان می‌کنم آن حس شکست ناجوانمرانه را دوباره تجربه کرده‌ام... یا بخاطر جنگ 12 روزه که شب و روز از اینکه کاری از دستم ساخته نیست خودخوری می‌کردم و یا بخاطر دلیل دیگری که هیچگاه نمی‌خواهم بدانم.

مشاعره می‌کردیم و به انتخاب خودم این بیت رو برام استاد یادگاری نوشت.
مشاعره می‌کردیم و به انتخاب خودم این بیت رو برام استاد یادگاری نوشت.

کسانی که دست خط مرا دیده باشند می‌دانند من صدرا را اینگونه می‌نویسم و خب یادگار استاد خالویی‌ست :)
کسانی که دست خط مرا دیده باشند می‌دانند من صدرا را اینگونه می‌نویسم و خب یادگار استاد خالویی‌ست :)

این نوشته بعد اتمام پنج یا شش پیش نویس منتشر شد و هربار موضوع متفاوتی برای نوشتن داشتم.
امیدوارم این نوشته برای همه دوستان خواندنی باشد.
مراقب هم بیشتر باشیم.

نوشته‌ای از صدرا
1404/04/10

در پناه خدایی که می‌پرستید.

پایان

نوشتننویسندگیدلنوشته
۳۶
۲۰
صدرا
صدرا
«او زمانی مُــرد که برای من هنوز زِن‍ــده بود.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید