Reza Rahimi·۱ ماه پیشآبی (داستان کوتاه)ساعت 10 صبح بود و صدای داد و بیداد همسایه از بیرون شنیده میشد. آبی چشمانش را باز کرد، هنوز خستگی در تنش بود. چشمانش درد میکرد و اصلاً تم…