ویرگول
ورودثبت نام
"supernova "
"supernova "_می خواهم هم خَلق کنم هم درک کنم این است تمام رسالت من... روبه رویم شعر را نشاندم گفتم مرا بخوان. اینجا با من:)
"supernova "
"supernova "
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

او: بارقهٔ گذرا

او از جایی میــان استـخوان های زمان و از دنـــیای ستــارگانِ رنگــی آمد. و مــــن عابری منتظــر در آخرین ایستگـــاه. از رودخانه آهنـــی بر خــاک سرد قدم گذاشــت.ذهنش باغی پر پیچش که هر شاخه ای در آن راهی ست به جهـــان های ناپیدا خلاقیتش رودی ست خروشــــان و ذهنش در آن شنـــــاور. قلبش چیزی مــیان بافت نرم عضلـــه و نور؛ رشـــته هایی از تپش که با هـــر ضربان رنگ می پراکند در تن جهـــان مثــل لکــه های رنگ روغن که روی بوم بی نظـم و بی پشیمانی می نشینند امــا از دور تابلویی می سازند که نمی شود از آن چشــم برداشت! دیواره هایش از ماهیـچه ی نور ساخته شده و هر دریــچه با هــر باز و بسته شدن نه خون که رویـــا پمپاژ میکنند. امـــا چشمهایش! نقاشی است ناتمـــام در قاب نقــره ای. مردمک هایش ردی از جست و جوست نه از نوعی که به دنبال گمشده ای باشد بلکه از آن نوعی که همیشه چیزی هسـت که دیده نشده. چشـــم های بی قرارم او را یافتند. تنهـا یک لحظه مثل تابش نور بر تن سرد آب شیرین و خیره کننده بود اما مثل هر بارقه ای دیگر گذرا...

رود خانه آهنی: قطار

قاب نقره ای: سفیدی چشم، صلبیه

نوراو
۲
۰
"supernova "
"supernova "
_می خواهم هم خَلق کنم هم درک کنم این است تمام رسالت من... روبه رویم شعر را نشاندم گفتم مرا بخوان. اینجا با من:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید