
توی خواب معلق شده بودم . اون کی بود که صدام می کرد ؟ صداش خیلی برام آشنا بود ! اما چرا از من کمک میخواست ؟ سعی میکردم صاحب صدا رو پیدا کنم ، اما هرچی بیشتر توی اون فضا میگشتم نمی تونستم به نتیجه ای برسم. این بار با دفعه قبل فرق داشت و با این که به درک از خواب بودنم رسیده بودم اما دوست نداشتم از این خواب بیدار بشم و برای فرار ازش تلاشی نمی کردم . گذر زمان معنا نداشت و نمی دونستم چقدر خوابیدم . به نتیجه ای نرسیدم و صبح با صدای زنگ ساعتم از خواب بیدار شدم !
حاضر شدم و رفتم سرکار . اون روز مثل هر روز توی کارگاه مشغول به کار شدم اما این بار خوابی که دیده بودم و ماجرای داخلش ذهنم رو حسابی به خودش مشغول کرده بود. هر چی بیشتر از اون خواب میگذشت برام واضح تر میشد، اما نمی تونستم چیزی که دیده بودم رو توجیه کنم ، حین انجام کار بودم که ناگهان صدایی من رو از اون عالم بیرون کشید : افشین ! یه آن به خودم اومدم و دیدم دستگاهی که دارم باهاش کار میکنم دچار مشکل شده و من اصلا متوجهش نشدم . وقتی برگشتم دیدم مدیر کارگاه و بچه ها دارن بهم نگاه میکنن. صاحب کار از شرایط پیش اومده ناراضی بود و بهم تشر زد : حواست کجاست ؟ حالت خوبه ؟ و بعد از اشاره به خرابکاری که کرده بودم ازم خواست به خودم بیام . به خودم ؟ من که داشتم کار خودم رو ... انگار توی یه دنیای دیگه بودم ، اصلا حواسم به کارم نبود و من با اون سابقه و تجربه کاری درحالی که باقی افراد مشغول داخل اون کارگاه چشمشون به من بود ، دچار مشکل شده بودم.رفتم پشت دستگاه و گیر و گرفتش رو برطرف کردم. اما هنوز یه مشکل بزرگتر داشتم ، گیر و گرفت خودم ! کاش یکی میتونست من رو هم آچار کشی کنه
عصر همون روز رفتم پیش خواهرم . خونش فاصله ای تا محل سکونت من نداشت ، یعنی خودمون خواستیم اینجوری باشه. از اونجایی که ما سر خیلی از مسائل سر ناسازگاری با هم داشتیم جدا زندگی میکردیم ولی خب دیدیم اگه از هم دور باشیم شدنی نیست اینه که بعد از یکی دو سال دور بودن اون اومد نزدیک من مستقر شد و اینجوری راحت تر در رفت و آمد بودیم. من و نیلوفر تقریبا همسن هستیم و شاید دلیل ناسازگاری هامون رو هم منطقی تر میکنه . برعکس من اون دانشگاه رفت و جدای از این که درسش واقعا خوب بود در ادامه با دوستای هم دانشگاهیش یه شرکت دانش بنیان زدن و خدا رو شکر کارشون هم گرفت. از همه اینها که بگذریم نیلوفر یه اخلاق خوب داره و اون هم اینه که به طور کامل به حرفهام گوش میکنه و درانتها اگر قرار باشه نظر مخالف یا ضد من داشته باشه علنی ابراز میکنه . اون روز خسته و کوفته با ذهنی سردرگم و کلافه رفتم پیشش و دلم رو به دریا زدم و با توجه به این که درباره خواب قبلم چیزی نگفته بودم ماجرای هر دو خوابم رو براش تعریف کردم . اون هم که به این مسائل علاقه داشت حسابی ازم استقبال کرد و همراه با پذیرایی یه گپ و گفت مفصل داشتیم.دست آخر سعی کرد آرومم کنه ولی متاسفانه توی این مورد هم مثل خیلی از موارد نتونست کمک چندانی بکنه و بیشتر حرفهاش جنبه دلخوش کننده داشت ولی خب حداقل قضاوتم نکرد و بهم برچسب نزد !
بعد از اونجا رفتم خرید . داخل فروشگاه بودم که کم کم متوجه یه چیزایی شدم . فضای فروشگاه یادم اومد . خدای من ! این همون فروشگاه داخل خوابم بود ولی یه سری چیزاش فرق داشت. من معمولا از همین فروشگاه خرید میکردم ولی انگار ... یه چیزی من رو به شک انداخت برای همین سراغ یکی از کارکنان فروشگاه که می دونستم از قدیمی های اونجا ست رفتم و پرسیدم : ببخشید جناب ! اینجا تا حالا تغییر دکوراسیون داشته ؟ بنده خدا نگاهی به اطراف انداخت و با حالتی متعجب پرسید : چطور ؟ گفتم : منظورم تغییر جای قفسه ها ... یا یه تغییری که مشهود باشه . گفت : از زمانی که من اینجام ... نه! همین شکلی بوده . تشکر کردم و برگشتم و بعد از حساب کردن از فروشگاه خارج شدم. عجیب بود ! درب ورودی ، محل قرارگیری صندوق ها ... قفسه ها ، اصلا فضای داخلی فروشگاه . تمام اون چیزی که توی خواب دیده بودم با اینجا فرق داشت. شاید هم ، اونجا جای دیگه ای بوده!
وقتی رسیدم خونه متوجه شدم برای بار پنجم توی چند روز گذشته نودل خریدم ! انگار تازگی بهش علاقه پیدا کرده بودم... علاقه ؟ تا کی باید با این تغییر عادات زندگی میکردم ؟بعد از مدت کوتاهی با یکسری چیزها اخت گرفتم . انگار تبدیل شده بودن به بخشی از من. شده بودم مثل آدمی که پوست انداخته و پوسته قبلی خودش رو کم کم از تنش خارج کرده. طبق معمول بعد از رسیدن به خونه و انجام دادن یه سری کارها شروع کردم به مطالعه کتاب جدیدم. لعنتی ! این یکی واقعا خوب بود ... یه داستان جنایی و درام . خوشبختانه خودم تونستم باهاش ارتباط بگیرم و موضوع مورد علاقم بود.
نمی دونم چقدر گذشت که خوابم برد . این بار سریعتر خودم رو پیدا کردم . توی یه خونه ویلایی درندشت بودم . خیلی بزرگ بود ... ته دلم می دونستم مال من نیست . چون من که از این پولها نداشتم . توی همین حال و هوا یه بچه بدو بدو اومد و بغلم کرد . گفت : بابا جون اینجا خیلی خوبه ، کاشکی برنگردیم . داشتم تلاش میکردم ببینم این بچه کیه اصلا چرا به من میگه بابا جون که یه خانم از سمت شرقی ویلا اومد سمتم و گفت : غافلگیرم کردی . خیلی جای قشنگیه ... تو از کجا میدونستی من اینجا رو دوست دارم ؟ نمی دونم چه جوابی به اون خانم و بچه دادم ، چون یهو فضا عوض شد انگار باز خوابم دور تند گرفت و مثل یه تقطیع سریع رفتم توی یه جای دیگه. یه شرکت بود ... آره مثل این که شرکت بود . کلی دفتر و دستک دور و برم بود. یه خانم در رو باز کرد و وارد شد : ببخشید مهندس ... واجب بود ! از شرکت انبوه سازان افرا اومدن ، ظاهرا کارشون واجبه ! چی بهشون بگم ؟ تا اومدم جواب بدم از اون صحنه هم گذشتم. نمی دونم ...شاید فقط باید این چیزا رو می دیدم و اختیاری برای پاسخ نداشتم . اصلا نمی دونستم کجام ؟ چی باید میگفتم ؟یکسری چیز در هم بر هم دیدم ، تا این که خودم رو توی یه خونه دیدم ... متاسفانه اینجا رو هم نمیشناختم . داخل خونه قدم میزدم ، خونه لوکسی بود. فضای خونه مبهم بود ، نمی تونستم به درستی اجزا رو تشخیص بدم. حضور یک نفر رو در انتهای اون خونه حس کردم . نامفهوم بود ، چیزی شبیه به یه سایه یا کالبد سیاه بود .دم پنجره ایستاده بود ، از اطرافش نور ملایمی وارد خونه میشد .سعی کردم برم نزدیک ولی انگار چیزی مانع بود و این اجازه بهم داده نمی شد . بعد از چند لحظه که نمی دونم چقدر گذشت احساس کردم شخص به سمتم برگشته و می خواد صحبت کنه ، تجسمی نداشتم ولی می تونستم حس کنم که به سمت من ایستاده. از همون دور بهم گفت : خوش اومدی ... افشین ! بعد از اون دیگه چیزی ندیدم و این بار تقلایی برای بیدار شدن نکردم. بعد از چند لحظه انگار که دیگه چیزی نمیدیدم از خواب بیدار شدم. ساعت رو نگاه کردم ... فقط نیم ساعت خوابیده بودم ! خدای من ، چقدر بدنم درد می کرد . به زحمت از روی کاناپه بلند شدم وکتابی که توی دستم بود رو کنار گذاشتم. داشتم می رفتم دستشویی که از جلوی آینه قدی رد شدم و ناخودآگاه در حین حرکت خودم رو داخلش برانداز کردم ، وایستادم ... وقتی برگشتم جلوی آینه از چیزی که دیدم وحشت کردم. پای چشمام تیره شده بود .
این داستان ادامه دارد ...
قسمت قبلی داستان دیگری : قسمت یکم