
یک روز بعد از آخرین خوابی که دیدم حس کردم کم کم دارم از انرژی تهی میشم . توانم کمتر شده بود . شده بودم مثل افراد بیماری که بستری هستن و تحت تاثیر مصرف دارو قرار گرفتن. گاهی گیج و منگ بودم و یه سری لحظات حواس پرت. هرچقدر سعی می کردم روپا بمونم انگار نمی تونستم! خودم رو وادار به جنگیدن می کردم اما رفته رفته سرم سنگین تر می شد. کار به جایی رسید که آخرسر مجبور شدم از محل کارم مرخصی بگیرم. صاحب کارم آقا رضا حس خوبی به این قضیه نداشت و ازم خواست تا حتما برم دکتر،با علم به این که دکتر کاری نمی تونه بکنه ولی برای این که از سرم باز کنم گفتم چشم و رفتم پی زندگیم.
توی راه چهره خودم رو دیدم.علاوه بر بیشتر شدن تیرگی پای چشمام این دفعه چشمام هم قرمز شده بود. دیگه نمی تونستم تحمل کنم و با جسمی ضعیف تا رسیدم خونه مثل جنازه افتادم.نمی دونم چقدر گذشت و باز هم یه سری صحنه های مشابه خواب های قبل رو دیدم. انگار یه سری چیزها برام عادی شده بود، دنیایی رو می دیدم که حس می کردم قسمتی از زندگیمه. بعد از مدتی متوجه شدم درون سیاهی مطلقم ولی کمی نگذشت که از دل یه فضای سیاه عبور کردم و باز هم خودم رو درون یه خونه بزرگ دیدم. صدا اومد: افشین! سرم رو به سمت صدا چرخوندم. بالاخره اتفاق افتاد . بعد از روزها تونستم با صاحب صدا مواجه بشم. اولش چهرش نامفهوم بود ولی کمی که گذشت... چی؟ اون... اون که... این محال بود. انگار درست روبروی آینه وایستاده بودم و خودم رو می دیدم . شروع به صحبت کرد. گفت : خوشحالم که میتونیم حرف بزنیم ولی باید بدونی این اولین ملاقات ما نیست ، منتظرت بودم ... می دونم که تعجب کردی. آه،معرفی می کنم من کامبیز هستم! یعنی من ... تو هستم. نسخه دیگه ای از تو.
نمی دونستم چی باید بگم، توی همون حال و هوا فقط داشتم اون رو برانداز می کردم. کمی رفتم جلوتر و بی اختیار گفتم: این فقط یه خوابه! نه؟ لبخند تلخی زد و گفت: کاش فقط یه خواب بود. ماجرا فراتر از خوابه. من توی دنیای خودم بودم . دنیام رو داشتم ، خانوادم رو ، شرکتم رو ، هویتم رو ... حرفش رو قطع کردم و گفتم: صبر کن ببینم! چرا میگی داشتم؟ گفت: چون الان دست توئه. تو تصاحبش کردی . وحشتی عجیب وجودم رو گرفت و کمی عقب رفتم سعی کردم خودم رو کنترل کنم و ادامه دادم: یعنی چی؟ من گیج شدم. باز بهم نزدیک شد و گفت: داستانش مفصله ، ولی در این حد بدون بعد از یه حادثه که تو مسببش بودی ... دنیای من و تو با هم تداخل پیدا کرد.از اون به بعد تو به جای من داری زندگی میکنی و من به دور از جسمم سردرگم شدم. مدتی هست این اتفاق افتاده. من خیلی تلاش کردم باهات ارتباط بگیرم ولی چون هر کدوم از دو دنیای متفاوت هستیم برقراری ارتباط توی واقعیت ممکن نیست. تو هویتم رو در دنیای خودم تصاحب کردی! پس من مجبور شدم بیام سراغت ... اولش خیلی سخت بود ، از طریق خوابت به ذهنت رسیدم و از اون طریق به جسمت . متاسفم ، راه دیگه ای نداشتم ... همین لحظه بود که تمام اتفاقات گذشته اومد جلوی چشمم. با این که می دونستم داخل خواب هستم اما این بار همه چیز برام وضوح داشت. ادامه داد: من متعلق به دنیای تو نیستم. نمی تونم بیشتر از چیزی که باید ... تفکر ، ذهن و وجودت رو تحمل کنم. با پریشونی گفتم: پس اون فکر ها، عادت هایی که متعلق به من نیست... همشون ! حرفم رو به نشانه تایید قطع کرد و گفت: بله! هر چیزی که به زندگیت اضافه شده متعلق به منه. هر چیز جدیدی که حس میکنی ، دربارش فکر میکنی ، ازش استفاده میکنی ... اونها همه مال منه . گفتم : بابت اون اتفاق ... اما من که اختیاری نداشتم . باور کن من اصلا نمی دونم چطور اتفاق افتاده. با لحنی عصبی گفت : تو زندگی من رو دزدیدی ! تو باعث شدی این وضعیت به وجود بیاد، بخشی از وجود تو تمام زندگی من رو ازم گرفته . ولی من پسش میگیرم . مدام این جملات رو تکرار میکرد تا این که ناخواسته از دستش عصبی شدم و به سمتش هجوم بردم و تا دستم بهش رسید همه چیز دچار فروپاشی شد و هر کدوم به سمتی پرت شدیم یه آن گمش کردم. صدا می زدم: کامبیز... کامبیز! کجا رفتی ؟ ولی جوابی نمی شنیدم تا این که یه صدای ضعیف اومد: افشین... خواهش می کنم کمکم کن. اون زندگی متعلق به تو نیست ، بهم پسش بده !
از خواب پریدم. نفهمیدم چقدر خوابیدم. بدنم کوفته بود و انگار از یه درگیری با فشار شدید بیرون می اومدم. برخلاف دفعات قبل این بار خیلی سریع همه چیز یادم اومد و این طبیعی نبود .دنیای درون خواب رو ملموس تر از هر زمانی درک میکردم. کامبیز! صداش توی گوشم بود.تازه توی حالت هوشیاری متوجه صداش شدم. خیلی عجیب بود، درست انگار داشتم با خودم صحبت می کردم. از جام بلند شدم ، انگار مقداری از انرژیم رو به دست آورده بودم... شاید به خاطر ارتباط با اون بوده ،نمی دونم. مدام حرفهای کامبیز رو توی ذهنم مرور میکردم. دچار عذاب وجدان شده بودم. آیا من کار اشتباهی کردم ؟ چطور ممکن بود ؟ من که داشتم زندگی خودم رو می کردم . اصلا ... من از کجا می دونستم همچین شخصی وجود داره ؟
دیگه تقریبا غروب شده بود که از خونه زدم بیرون و رفتم سراغ دوستم مرتضی . باز هم درباره خوابم باهاش صحبت کردم اولش میخواست دستم بندازه ولی وقتی جزییات دقیق تری ازم شنید گفت : ببینم ، از کجا میدونی چیزهایی که دیدی اصلا مربوط به یه دنیای دیگست ؟ اصلا شاید ... چه می دونم مغزت یه سری چیزها رو سر هم می کنه ! مثلا به خاطر دیدن فیلم یا خوندن کتاب ... کمی مکث کردم و در پاسخ گفتم : شاید حق با تو باشه ! ولی آخه تا این حد جزییات ؟ من چیزهایی دیدم که توی دنیای من وجود نداشته ولی حسشون میکردم. خیلی برام آشنا بودن ، خیلی طبیعی بودن . خونه ، شرکت ، آدم ها ... انگار که قسمتی از زندگیم بودن. خیلی طبیعی بودن و نهایتا حرفهایی که شنیدم . مرتضی دستی به ریشش کشید و گفت : اون آدم ... اسمش چی بود ؟ گفتم : کامبیز . گفت : همون ! مگه نمیگی کامبیز خودته ، یعنی یه نسخه از خودته . گفتم : خب ؟ ادامه داد: اگه ادعا میکنه تو دنیاش رو تصرف کردی پس تو باید یه سری اطلاعات درباره زندگیش داشته باشی ! درسته ؟ گفتم : آره ، درست میگی ولی خب اگه من وارد دنیاش شدم ... چرا الان چیزی که میخوام رو نمی دونم ؟ گفت : شاید به این خاطره که تو الان توی جسمت هستی و قوانین فیزیک بهت اجازه نمیده پات رو فراتر بذاری . به نظر میرسه خواب تنها راه ارتباطی شما و دریچه کسب و تبادل اطلاعاته. گفتم : احتمالا همین طوره که میگی . مرتضی گفت : ببینم اصلا تو توی خواب اختیار حرفهات رو داری ؟ گفتم : نمیدونم ... تا حالا بهش فکر نکردم. می دونم خوابم و درکش میکنم ولی نمی دونم حرفهایی که میزنم با اختیار خودمه یا نه . گفت : خب سعی کن امتحان کنی . گفتم : چجوری ؟ گفت : خودت رو آزمایش کن. ببین ... خیلی اوقات آدم ها توی یه سری از خواب ها به سطحی از هوشیاری میرسن که می دونن چی میگن و چی میخوان البته نه همه ! ولی من مطمئنم تو این توانایی رو داری که کنترلش کنی.دفعه بعد که باهاش مواجه شدی سعی کن خودت رو پیدا کنی و با یه نشونه ای ... یه چیزی که بهت یادآوری میکنه به خودت بفهمونی که چی میخوای بگی. افشین ... سعی کن از موضوع سردربیاری ، اونوقت ثابت میشه چه اتفاقی افتاده.
بیشتر از مرتضی که حالا ترغیب شده بود تا از موضوع سر دربیاره خودم کنجکاو بودم. نمی دونستم قراره چی پیش بیاد ولی خودم رو سپردم به سیر وقایع. من هیچ کنترلی روی زمانی که خواب می دیدم یا نوعش نداشتم ولی باید پاسخ سوالاتم رو هرچند مختصر و حتی طی طولانی مدت میگرفتم .
چنانچه تازه با این داستان آشنا شدید لطفا قسمتهای قبلی رو هم مطالعه کنید.