زندگی، عشق و مرگ. این سه واژه را دستکم نگیرید؛ حداقل در زندگی ما ساکنان شرق زمین این سه واژه حاوی پیام های بیشماری است.
این سه واژه در عرض هم نیستند یا حتی قسیم یک مقسم واحد به حساب نمیآیند. این سه واژه بشدت در هم تنیده اند.
ما به اشتباه گمان میکنیم وقتی زندگی هست مرگ نیست و وقتی مرگ هست عشقی وجود ندارد، حال آنکه اگر کمی دقیق تر نگاه کنیم، در مییابیم هر سه این ها همچون اجزای مقوم یک نوع، همواره و در هر زمان با هم هستند.
عاشق شدهاید؟ وقتی انسان عاشق شخص دیگری میشود، زن و مرد هم ندارد، در لحظهی جرقه زدن عشق، دقیقا همان لحظه ای که قلبش میلرزد، در همان لحظه زندگی را با تمام وجودش لمس میکند. شاید پیش خود بگویید این از همان کلیشههای همیشگی است؛ اما من از شما خواهش می کنم کمی دقیق تر نگاه کنید. آیا در کنار این کلیشهی همیشگی مرگ را هم می بینید؟ آری، امکان ندارد عشق و زندگی در جایی باهم جمع شوند و سروکلهی مرگ پیدا نشود!
انسان که عاشق میشود، تمام یا حداقل بخشی از ارزش های گذشته اش می میرند و ارزش های دیگری جای آن ها متولد شده و حیات مییابند.
دختر و پسری که عاشق هم میشوند در کنار عشق و آن زندگی تازه متولد شده، به ناچار مرگ راهم در آغوش میکشند. مرگِ تمام آنچه که قبلاً بوده اند!
یکی از نیروهای امدادی تعریف می کرد وقتی به محل بمباران رسیدیم، مردی را از زیرآوار بیرون آوردیم که یک پاییش قطع شده بود و فقط به تکه پوستی بند بود. درد غریبی را تحمل می کرد، اما با این حال نگران همسرش بود. می گفت وقت تزریق انسولین همسرش است. گویی غریزهی بقا در این آدم مرده است. آخر چگونه میشود بعد از بمباران و آن صدای مهیب و آن موج انفجار ویرانگر، با پایی که به پوستی بند است به فکر همسر بود؟!
وقتی ما زندگی را پذیرفتیم به ناچار عشق و مرگ را هم پذیرفتیم. تا به حال به این موضوع دقت کرده اید که وقتی به هر یک از این سه واژه فکر می کنید ذهنتان ناخودآگاه به سراغ آن دو واژهی دیگر هم می رود؟
چندی پیش نیز فیلمی را دیدم که نیروهای امدادی سعی دارند زنی را از زیرآوار خارج کنند. زن هنوز تا سینه زیرآوار بود، با این حال سرش را بالا آورد و از امدادگر پرسید: «کودکانم کجا هستند؟ فرزندانم را پیدا کردهاید؟» این زن همان دختری است که تا قبل از عاشق شدن و تا قبل از اینکه طعم مادری را بچشد، شاید بزرگ ترین نگرانیش موها و یا پوست صورتش بود، اما حالا که مادر شده و طعم عشق و زندگی را چشیده انگار آن «من» قبلیاش مرده و آن دخترک حساس دیگر وجود خارجی ندارد.
عشق به شما زندگی جدیدی می دهد و زندگی جدید مرگ زندگی گذشته است و از این هیچ راه فراری نیست. اتفاقا کسانی که سعی دارند یکی از این سه را از هم جدا کنند همواره شکست می خورند. به طلاق ها یا به افرادی که از ناراحتی روحی رنج می برند نگاه کنید!
در جنگ این مسئله بیشتر از قبل نمایان است، فقط کافی است با دقت بیشتری به اطرافمان و البته به درون خودمان نگاه کنیم. ببینیم عاشق چه میشویم، چه حیات جدیدی مییابیم و چه چیزهایی را از دست می دهیم؟