اتوبوس به راه افتاد. «میهن» به بیرون چشم دوخت. پشت شیشه، برگهای سبز درختان به تنههای قهوهای خیس گره خورده بودند و در امتداد جاده بیشتر و بیشتر میشدند. اما در دل میهن، سیاهی آرامآرام دهان باز میکرد. پاهایش شل افتاده بود و تن کوچکش روی صندلی، مثل لباسی خیس وا رفته بود.
دستانش را روی زانوهای لرزانش میفشرد؛ انگار میترسید تکهتکه شوند و در پیچ جاده بریزند. بوی نمناک و کهنگی اتوبوس، بخار صبحگاهی نشسته روی شیشهها و صدای خستهی موتور، شبیه لالایی غمگینی بود که به میهن یادآوری میکرد بعضی مسیرها اسمشان سفر نیست؛ خداحافظی تلخیاند که باید رفت.
اما این تصمیم او نبود. نه میتوانست کاری کند و نه حتی اگر میخواست، راهی برای برگشت داشت. اما در این بحبوحهی زمان
دلش میخواست دستش را به سمت آسمان چنگ بزند و خورشیدی را که پشت ابرها پنهان شده بود در آغوش بگیرد؛ شاید قالب منجمد تنش کمی آب میشد. اما بخت سیاهش سالها بود شکل کلاغی به خود گرفته بود که مدام دور سرش میچرخید؛ نه خسته میشد و نه میرفت. درست مثل حالا که سایهی بالش را روی او پهن کرده بود و تاریکی درونش آرامآرام جان میگرفت.
اتوبوس از جاده بالا میرفت و میهن آهسته در خودش پایین میرفت.
مثل تمام آن روزها که نتوانست قدم از قدم بردارد، از خانه بیرون بزند و تا آن دوردستها برود؛ پای خوشههای طلایی گندم، همانجا که همیشه دلش میخواست خودش را میان آفتاب گم کند.
اما هر بار تیلههای سیاه، پیش از او به راه میافتادند؛ قل میخوردند گوشهی ذهنش و راه فرار را میبستند.
ولی حالا روی صندلی سرد اتوبوس نشسته بود و برای اولین بار سرمای واقعی زندگی را بدون آن تیلهها با تمام وجودش حس میکرد.
شیشههای اتوبوس با نفسهای بیوقفهی مسافران گاه بیگاه تار میشدند و میهن با نوک انگشتش آرام خط کجی روی بخار شیشه میکشید؛ خطی که فوری محو میشد، درست مثل تمام چیزهایی که در زندگیاش خواسته بود نگه دارد ولی نتوانسته بود. پیشانیاش را به شیشه تکیه داد. سرمای بیرون از درز باریکِ پنجره به پوستش نشت کرد، اما هنوز به سردی درونش نمیرسید.
زنِ کناری که با خیال راحت خوابش برده بود با پیچوخمهای جاده، سرش آرام روی شانهی میهن افتاد؛ اما او حتی شانه خالی نکرد. مدتها بود به سنگینی بار آدمها عادت کرده بود. بعد از ساعتی،
با افتادنِ بیسکویت از دست پسربچهای در آغوش مادرش، گریهی ناگهانی کودک و صدای پیرمردی که کلافه فریاد زد: «خفهش کن... سرمون رو بُرد.»
بعد صدای فندکی که تقتق کرد تا سیگاری روشن شود.
نگاهش بیاختیار به سوختگی روی دستش سُر خورد.
تنش لرزید نه از سرما...
قلبش در سینه چنان کوبید که انگار کسی او را غافلگیرانه ترسانده باشد. ناگهان تصویر حیاط قدیمی از ته ذهنش بالا آمد؛ حوض کوچک آبیرنگ، دیوارهای کاهگلی و خاک نمخوردهی حیاطی که تابستانها مجبور بود هر روز آب بپاشد تا گردوغبارش بخوابد.
و خودش... دختری که همیشه کنار دیوار مینشست، زانوهایش را بغل میکرد و به جملهای تکراری گوش میداد:
«کفنپوش از این خونه میری.»
همین. کوتاه، ساده، تلخ.
اما همان چند کلمه، مثل میخی زنگزده، سالها در تنش فرو رفته بود. اما
یک شب، وسط زمستان، وقتی برف تا زانو رسیده بود، زنهای فامیل داخل آشپزخانه نشسته بودند و شیرینی داخل بشقاب میچیدند. بوی ولیمه تمام خانه را برداشته بود.
میهن سینیِ چای را با دو دست نگه داشته بود، اما جرات رفتن به داخل سالن را نداشت که صدای آرامِ زنی از پشت سرش بلند شد:
«دیدی آخرشم بچه نیاورد، چیشد...»
بعد صدای دیگری، آهستهتر: «مرد جوونه... حق داره دوباره زندگی کنه.»
همه آرام حرف میزدند، اما نه آنقدر آرام که گوش میهن نشنود و تمام چای داخل سینی روی دستش ریخت.
آن شب تا صبح کنارِ پنجره نشست و به حیاط سفید خیره ماند. صبح، وقتی از اتاق بیرون آمد، گوشهی حیاط یک جفت کفش زنانه دید که متعلق به او نبود.
اتوبوس از دستاندازی رد شد و لیوانِ پلاستیکیِ چای از دست مردی در ردیف جلو افتاد. چای کف راهرو پخش شد و آرام به سمت کفشهای میهن خزید.
او فقط نگاه کرد و ساکت ماند.
بیرون، باران ریزی شروع شده بود. قطرهها آرام روی شیشه سُر میخوردند و منظره را تکهتکه میکردند. میهن نوک انگشتش را روی قطرهها گذاشت تا جلوی سقوطشان را بگیرد، اما آنها بیوقفه پایین رفتند؛ درست مثل اتفاقات زندگیاش که هیچوقت نتوانست جلویشان را بگیرد. هر بار آرزو میکرد همهچیز خواب باشد؛ خوابی که در آن اسمش میهن نباشد و چنین خاطراتی در ذهنش زنده نمانند.
بعد از ساعتها، و مسافتها دورتر از آن سنگینی، اتوبوس بوی نم، دود سیگار و خستگی مانده گرفته بود. نزدیک ورودی تونلی، چند سایه جلوی شیشه افتاد.
راننده خسته زیر لب فحشی داد و پایش را روی ترمز کوبید. همه به جلو پرت شدند. زنِ کناری از خواب پرید. بچه دوباره زد زیر گریه. پیرمرد غر زد: «باز چی شد؟»
راننده در را باز کرد. باد سرد و بوی لاستیک بارانخورده جاده به داخل خزید. جاده را مه برداشته بود.
چند متر جلوتر، چیزی میانِ نورِ چراغهای تونل افتاده بود.
راننده چراغقوه را برداشت و پایین رفت. صدای همهمه آرام توی اتوبوس پیچید. یکی بلند شد و گردن کشید. یکی گفت: «سگه؟»
اما سگ نبود.
کلاغی با بال لهشده وسط جاده تقلا میکرد. پرهای سیاهش خیس بودند و خودش را روی آسفالت میکشید. تقلاهایش بیفایده بود.
راننده با نوک کفشش هُلش داد کنار جاده.
کلاغ صدایی خشک و بریده کرد.
راننده برگشت پشت فرمان. اتوبوس دوباره راه افتاد.
میهن آرام سرش را به شیشه تکیه داد و به خوشههای طلایی در ذهنش فکر کرد.
طاهره نیرومند
۱۴۰۵/۳/۷
🌿