میتوانست ذره ذره بار سنگین غمی که بر دوشش بود را، همانند ده تن بشکه ی بزرگ نفتی احساس کند. تمام وجودش را سیاهی نامعلومی پر کرده بود. شاید دلش فقط فرار میخواست. فراری به ناکجاآباد. به جایی که هیچکس نباشد. به جایی که مجبور نباشد خودش را توضیح بدهد و تفسیر کند. به جایی که وجود داشتن نیازمند این همه تلاش طاقت فرسای بی نتیجه نباشد. ولی کجا؟
دفترش را از روی میز برداشت و باز کرد. برگه ها انگار که از دست خیسی به تازگی نجات پیدا کرده و گرفته باشند، خشک شده بودند. دست کشید روی خط به خط دفتر. با هر دست کشیدن، سیاهه ی جوهر دفتر را سیاه تر میکرد. سیاه شبیه دلش؛ شبیه موج غم انگیز افکارش. چنبره ی غم حتی از قلم جادویی اش قوی تر بود. به یاد آورد روزی را که مادرش برایش مداد خرید. مداد سیاه برای مدرسه. یادش بود که مادرش به او گفته بود این قلم جادویی ست. میتواند هر چیزی که میخواهی را بنویسد. نوشتن حال آدم را خوب میکند. همیشه خودش میگفت. نفس عمیق دردناکی از درون قفس سینه اش بیرون آمد. با بغض درونش زمزمه میکرد: ولی حالا دیگر این قلم جادویی نیست. راست هم میگفت. غمش سنگین تر شده بود.
آدم چه باید بکند؟نمیشود که همیشه خوشحال بود، نمیشود که همیشه نقش بازی کرد و تظاهر کرد که همه چیز مرتب است و جهان هنوز دارد بر همان روال همیشگی خود پیش میرود. سرش را روی میزش گذاشت.دلش میخواست فریاد بزند. آنقدر بلند که کل ساختمان بریزد. هوای نم گرفته و بوی خاک، داشت عذابش میداد. عذابی غیرقابل تحمل. هر چیز کوچکی میتوانست عذابش بدهد. ناگهان فکری به سرش زد. بلند شد. به طرف آشپزخانه رفت و چاقوی اره ای تیز قرمز رنگی برداشت. آستینش را بالا زد و نگاهی انداخت به رگ های متورم دستش. آخرین راه همین بود. نمیتوانست امیدوار باشد. دستش می لرزید. میخواست کارش را تمام کند اما لحظه ای دست نگه داشت. احساس کرد دستش خشک شده. چیزی دارد اورا متوقف میکند. چرا؟ او که خسته بود! تلاش کرد خودش را قانع کند که این آخرین راه است ولی...چیزی نمی گذاشت. چه؟
برگشت و نگاهش به قاب عکسی افتاد که روی دیوار بود. روز تولد 9 سالگی اش. بهترین تولد تمام عمرش بود. یاد آن خاطرات شاد، بغضش را سنگین تر کرد. حالا هیچ کدام از دارایی های آن عکس کنارش نبودند. هیچکدام... . انگیزه اش بیشتر شد. چاقو داشت آرام آرام لایه های پوست را می درید. دوباره دستش خشک شد. نمیتوانست تکانش بدهد. برگشت و نگاهش به قاب عکس دیگری روی دیوار افتاد. عکس آخرین روز مدرسه اش بود. آخرین روز برای همیشه. نفس عمیقی کشید. یادش آمد که آن سال، همان سالی بود که همه چیز بهم ریخت. همان وقت که مادر پر کشید، دوستش تنهایش گذاشت، خواهرش مهاجرت کرد...همان سال. چطور زنده مانده بود؟یادش افتاد که همین روز، همان سال دقیقا میخواست همان کار را بکند. چه چیز وادارش کرده بود که بایستد؟که ادامه بدهد؟ به فکر فرو رفت. صدای اذان از بیرون، ضعیف به گوش میرسید. همیشه صدایش را دوست داشت. وقتی اذان می گفتند، میرفت دم پنجره به ایستاد و به صدایش گوش میداد. بغضش ترکید. دوباره کنار پنجره ایستاد و صدای اذان را گوش کرد.
اسمش چه بود؟
احساسی که حالا داشت.
انگار سبک شده بود. با خودش فکر کرد همانی که یادش نمی رود غذای کرم زیر خاک را به دستش برساند، چرا باید دل پاره پاره و احساسات جریحه دار شده اش را فراموش کند؟چاقو را در ظرفشویی رها کرد و خون روی دستش را شست. رها شده بود. سبک...مثل پرنده. مثل پری لطیف و ظریف. انگار که غمی نداشته باشد. نفس عمیق کشید. همه چیز، تمام شده بود.