داستان دچار پیچش می‌شود

یک زن که به آدم سرکوفت بزند کافیه، لازم نیست یکی زن دیگر هم با او همدست شود. من ترجیح می‌دادم از ساغر سرکوفت بشنوم تا اینکه خانم احمدی را دعوت کنم تا دوتایی به من سرکوفت بزنند. البته پشیمانی دیگر سودی ندارد. دو روز از میهمانی ناهار گذشته است و من نمی‌دانم در آن دو ساعت چه بین این دو گذشت که مثل دو خواهر شده‌اند.

دارم کباب غاز جمالزاده را می‌خوانم. هربار که به سراغ یکی از داستان‌های جمالزاده میروم از تسلط او به زبان فارسی و سلیقه‌اش در واژه گزینی متحیر می‌شوم. تلفن خانه زنگ می‌زند. ساعت ۱۰ صبح است. گوشی را برمیدارم. هر داستانی احتیاج به پیچش دارد تا سرگرم کننده باشد. اونطرف خط یک خانمی که احتمالا پرستار است یا شاید هم مسئول پذیرش می‌گوید که ساغر تصادف کرده است. سلام پیچش!

راس ساعت ۱۱:۳۰ وارد بیمارستان می‌شوم. مسئول پذیرش من را به سمت اورژانس راهنمایی می‌کند. ساغر روی تخت دراز کشیده، همزمان با من پرستار هم وارد اتاق می‌شود. توضیح می‌دهد که استخوان پایش شکسته و باید یک مدت در گچ بماند ولی مشکل دیگری ندارد. یک نفس راحت میکشم.

به خانه که میرسیم ساغر روی کاناپه دارز می‌کشد، من هم بالا سرش می‌نشینم و برای اینکه خودم را لوس کنم می‌گویم: «ساغرم شکست ای ساقی» ساغر هم عصبانی می‌شود می‌گوید: «کوفت، اون گوشی رو بردار بیار یه زنگ به بیتا بزنم.» با تعجب می‌پرسم: «بیتا دیگه کیه؟!» پشت چشم نازک می‌کند و می‌گوید: «همون خانم احمدی شما، حالا خوبه اسمش هم نمی‌دونستی و دعوتش کری خونه.» و کمتر از یک ساعت بعد بیتا کنار ساغر نشسته و دارند با هم حرف می‌زنند و یکریز می‌خندند و هراز گاهی هم با دست به من اشاره می‌کنند.

از لابه‌لای صحبت‌هایشان متوجه می‌شوند که می‌گویند شاید من افسرده هستم و لازم است حتما پیش روان‌شناس بروم. از دست این‌ها تا رسما من را دیوانه نکنند دست بردار نیستند. این که علاقه زیادی به معاشرت با دیگران ندارم و خواندن و نوشتن را به صحبت کردن ترجیح میدم دلیل به دیوانگی یا به قول آن‌ها افسردگی نیست. به هر حال هرکس یک سبک زندگی دارد و قرار نیست همه مثل هم باشند.

از فردای روز تصادف کار من در‌آمد. ساغر روی مبل می‌نشیند و مانند فرمانده‌ای که از اتاق فکر یک جنگ را پیش ببرد من را برای انجام کارهای خانه هدایت میکند. نه اینکه از انجام کارهای خانه ناراحت باشم اما اینکه ساغر دائم از من ایراد می‌گیرد واقعا کلافه‌ام کرده. باز خوب است هرازگاهی بیتا می‌آید و کمی در کارهای خانه کمکم می‌کند. کم کم دارم به فواید داشتن دوست پی می‌برم.



قسمت قبلی را با عنوان «خانه دوست کجاست؟» مطالعه کنید.

https://virgool.io/@vahidisme/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9F-ujjdashu6zqs