
مرا حسابی مشغول خودت کرده ای ها! دلم از خیالت غافل نمیشود، سودای سرم هر دم بیشتر میشود، تو همان ماه بانوی من! کاری کرده ای که دیگر زیستن بی تو کلافگی است دائم. دلم هوایت رویت را کرده است، تُنِ صدایت را میخواهد که در گوشم زمزمه کنی که همه چیز خوب میشود. نگاهت کنم و لبخند بزنم و بگویم که خوب هم نباشد، خوبش میکنیم. لبخندم را با لبخندی به پهنای صورتت جواب بدهی و دلم را از همیشه قرص تر کنی. من و تو از عهده همه چیز برمی آییم. هنوز کجایش را دیده اند.
غزل ناب زندگی من! بی تاب نگاهت شده ام، همان نگاه نافذی که مو بر تنم سیخ میکند، همان نگاهی که از اولش مرا دیوانه خودش کرد. نگاهی که همه عالم درونش است، چه خوبش چه بدش. و آن چشمانی که حرف میزنند و هر وقت دلشان بخواهد قهر هم میکنند و دلی که وقتی قهرت می آید، اجازه میدهد نرمش کنم، اشکهایت را پاک کنم و بگویم تو مرا جان و جهانی و آرام آرام هرچه بود را فراموش کنی. البته فراموشی که نه، راست کار تو نیست. تو همیشه همه چیز را در پس ذهنت جا میکنی و هر وقت سراغش میروی، همه اتفاقات برایت زنده است. ولی خوب حداقل در ظاهر که فراموشش میکنی. دلم به هر دویشان گرم است چه فراموش کنی و چه فراموش نکنی. بگذریم. خودت میدانی که چه میگویم.
خورشید بانو! جهان با روی زیبای تو معنی میگیرد، همان جهانی که سرد و تاریک بود، تو که بر آن میتابی همه چیز رنگ میگیرد، آنقدر رنگهایش براق است که حتی بدون عینکم هم میتوانم ببینمشان. روی تو آفتاب زندگی ام است، بتاب بر من و این جهانی که منتظر رویت است.
یارا! هوای نفسهایت را کرده ام، نفسی که روی پوست صورتم حسش کنم، نفسی که همه خستگی ها و زخم های تنم را التیام بدهدو مرا هر دم دیوانه ترت کند. دلم هوای هُرم نفسهایی را کرده است که وجودم را سیقل میدهد و هر دم مرا بنده تر در زنجیرش میکند. حتی یادشان و نوشتنشان هم آتشی درونم میفکند و بر جانی که جانش تمام شده است روحی میدمت مسیحایی!
تو را نوشتن، تو را خواندن، تو را حس کردن، صدای نفسهایت را شنیدن عشق شیرینی است که کمتر آدمی آن را میفهمد. بتاب بر من که هر لحظه که میگذرد بیشتر تشنه بودنت میشوم. بمان و با ماندنت زندگی ام را با همه رنج هایش معنی بده.
من هم اول که دیدمت گفتم
حذر از چشم مست خونخوارت
دیده شاید که بی تو برنَکُنَد
تا نبیند فراق دیدارت
تو ملولی و دوستان مشتاق
تو گریزان و ما طلبکارت
چشم سعدی به خواب بیند خواب
که ببستی به چشم سَحَّارت
تو بدین هر دو چشم خوابآلود
چه غم از چشمهای بیدارت