
زندگی همیشه با نور شروع می شود اما هیچ کسی شروع این هستی را ندید و اگر از عشق سخن بگیم که بهش مُهر مرگ همیشگی زدند اما بدل کارش، سر کار خوبی هستش و شاید تا اینجا نوشتار خوبی داشتم اما ادامه دارد....
گاهی حقیقت لا به لای شوخ طبعی ها در لباس مخفی در جریانِ این ما هستیم که خودمون رو به کوچه علی چپ میزنیم و ازش فرار می کنیم و جالبه که به ته خط که رسیدیم فقط خط رو درک کردیم چیزی از شروع و پایان دستگیرمون نشد.
این شد که جواب سوال هامون رو جایی دیگه از معما برای ما گذاشتن و این رو درک کردیم که خدا، چقدر حس گرگم به هوا بازی کردن رو با ما داره و ما هم چاره ای جز بازی کردن رو نداریم و اگر بازی نکنیم کودک درونمون میزنه زیر گریه و حالا خر بیار و باقالی بار کن!
جالب اینجاست که وقتی کودک درونمون گریه هم میکنه، کسی داره نوازشش میکنه که نه می بینیمش و نمیدونیم کجاست اما احساسش می کنیم! نمیخوام اسمش رو خدا بذارم یا بزرگی! برای من یه نور بلند هستش که انگار برای من برنامه ریزی شده.
تصور من این بوده که کودک درونم هم توان کودکی داره هم هوش و دلداری خودش فقط از ما اراده میخواد یه هم بازی خوب یا یک یار همیشگی که ما زیاد بهش محل نمیدیم یا اصلا فراموشش کردیم و چیز زیادی هم نمیخواد و اتفاقا شادی ها و هم و غم هاش باب میل دل خودمونه...
حالا چرا من؟! خوب دلیل نداره جز اینکه پایبند به یک اصلی دارم زندگی میکنم همون تسلیم دل شدن است.
هرموقع به حقیقتی شک کردم یا به اصطلاح حقیقتی بوده ، با شدت تمام بعد از تحلیل و بررسی با منطق و سوال ها بهش اعتماد کردم با تمام وجودم اما اینو بگم که از روزگار یادگرفتم که از چیزی که بهش احتمال زیاد دارم یک درصد بهش احتمال متضاد یا فروپاشی بذارم. این خوبه ! چرا؟ دیگه به هرچیزی یا هرکسی از ته دل اعتماد نمیکنی و یقیین نمیبندم. چون این عشق و تعادل واقعی خوبه تا وابستگی و نا بهنجاری ذهن و وجود.
از جزئیات میام بیرون میدونم حوصله هم مثل زمان این روز ها چیز با ارزشی شده و زیاد نمیشه سفره ی دل باز کرد، شاید این برداشت اشتباه من باشه شایدم نه یه واقعیت موجود.
اصل مطلب و حرف آخر:
به کودک درون توجه کن، از جنس لحظه ای در خلوت رویایی در اوج روزمرگی ، ضرر نداره و خرجی هم نداره اما واقعا ارزشش رو داره نور دل من.
علی وزیری وصال