ویرگول
ورودثبت نام
Queen Viana
Queen Vianaاندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.
Queen Viana
Queen Viana
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

سروِ سربریده‌ی آزاد.

کاش هرگز از درخشش ناچیزم خبر نداشتم، گریم‌هیلد‌. جوانه اگر سرو را می‌دید، از غبطه‌ای سبز لبریز می‌شد و سرمست‌تر می‌رست. من اما جوانه نه، نیمچه نهالی بودم بالیده و تنه سپر کرده در قلب باغچه‌ای نه‌چندان حاصل‌خیز. خود مخاطبِ چشم‌های حسرت‌زده‌ بودم؛ تک سروِ آزادِ آن قصه‌‌ی نوگشوده. و دیر بود، گریم‌هیلد‌. دیر بود، آنگاه که حقیقت به شکار غرورم آمد. دیدم آنچه را که نباید؛ خیل کثیر سروها را می‌گویم.

و آینه به لکنت افتاد. شرم را تاب نیاورد و شکست. و من حالا تکرارِ غریبه‌ای بودم میان تَرَک‌هایش. دیگر هیچ‌کس نبودم، هیچ‌کس. هرآن‌کس که بودم را وسعت جهان بلعیده بود.

و تو خبر داری، گریم‌هیلد، از حماقتِ آنان که دلسوزانه می‌گفتند به آرزوی «سرو شدن» خواهم رسید. کدام آرزو؟ به خیالشان آنچه مشوشم می‌کرد، نگاهی امیدوار به آسمان بود و ناشکیبایی برای لمسِ قامتِ آبی‌رنگش. نه، گریم‌هیلد؛ غضب در من شعله می‌کشید، اشتیاق نه. غضب از سروی که گمان می‌بردم پیش‌تر بوده‌ام و از آسمانی که گمان می‌بردم پیش‌تر لمس کرده‌ام و در رأسِ بُرّنده‌ی خشمم، حقیقتِ عریانی که‌ بی‌رحمانه دروغ می‌گفت. و چه خشم تحقیر‌آمیزی! که از عجز، سر فرو می‌انداخت و به قطره‌قطره اشک بدل می‌شد.

من پاره‌ای از عمرم را با تو هم‌قصه بوده‌ام، گریم‌هیلد‌؛ دست کم پیش از پرده‌ی آخر. از تو نخواهم پرسید که چرا آن سیب را به زهر آلودی و دستانت را به خون. برای تو از خود، هیچ جز غرور و از غرور، یادگاری‌ جز آن خشم مقدس نمانده بود. اگر این آتش را هم مهار می‌کردی، خاکستر خویش را پیش چشمانت بازمی‌یافتی. و به راستی که دیداری وحشتناک‌تر در سرم نمی‌گنجد...

ما از ریشه شکسته بودیم؛ باید از نو می‌روییدیم و این‌بار نه از خاکِ مهربانِ باران‌زده، که از خاکِ خشکِ گور و سایبانِ سنگی‌اش. روا می‌بود اگر بر دردِ تولدی دوباره، رنجِ سوختن را می‌گزیدم؛ زبانه می‌کشیدم و به خونخواهیِ خود برمی‌خاستم.‌ اما نه، من حیف بودم، من بیش از این‌ها حیف بودم.

بازگشتم، باز به لاشه‌ی آینه نگاه کردم. چشمانم وحشیانه چنگ می‌زدند به پلک‌هایم. نگاه کردم. انگار تکه‌تکه‌ام کرده بودند. و هر برش از آن سروِ سربریده، وردِ رویِش را در گوش‌ِ پاره‌پاره‌ام فریاد می‌زد.

–انسان. ناقص. یکی از میان بسیاران.

تکرار کردم.

انسان. ناقص. یکی از میان بسیاران.

و تکرار کردم.

و تکرار کردم.

می‌دیدم که غرور هم آرام‌آرام لب می‌گشود و هم‌صدا می‌خوانْد. باز می‌شکست، می‌شکست و با خرده‌شیشه‌های خونین در دهانش، می‌خوانْد.

و من سرانجام جوانه زدم، گریم‌هیلد‌. از نو. جوانه زدم تا دگربار آرزو کنم؛ که برای بقا لاجرم باید آرزو کرد. پژمردنم آغازِ آزادگی بود، و آرزو، هنرِ آزادگان است. می‌بینی؟ غرور من به قوت دیروز، حَیّ و حاضر و زنده است. این‌بار اما نه از خمیره‌ی آتش، که جلوه‌ای‌ست از یقین و از امّید. همان جنونِ مشتاق است که ساقه‌ام را –هرچند آهسته– می‌دواند به سوی آسمان. سبز خواهم شد، سرو خواهم شد، می‌دانم...

و پژمردنم آغازِ آزادگی بود.

۷ اردیبهشت ۱۴۰۵

پی‌نوشت: گریم‌هیلد، نام اصلی ملکه‌‌ی افسانه‌ی سفیدبرفی در نسخه‌های نخستین داستان است.

Queen Grimhilde
Queen Grimhilde
سبز خواهم شد، سرو خواهم شد، می‌دانم.
سبز خواهم شد، سرو خواهم شد، می‌دانم.

دلنوشتهخودشناسیغرور
۲۱
۴
Queen Viana
Queen Viana
اندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید