
#1
《طالع این آسمون شروع شد با رنگ آبیای که دست و صورتش رو شسته و تر و تمیز و روشن نشسته روی ابرها که به آدم خوشآمد بگه و دست تکون بده؛ بعضی وقتها هم از سر خجالت چادر ابریش رو بگیره جلوی صورتش تا گونههای گلگون شدش رو بپوشونه و گاهی هم اشک بریزه از پشت همون چادر تا کسی چشمهای گریونش رو نبینه.》
داستان قدیمی مامانبزرگ راجب بخت کوتاه آسمون شروع شد و همهی بچههای قد و نیم قد شهری خودشون رو به آتیش نزدیک کردن تا شاید بتونن بهتر صدای لرزون پیرزن دستمال به سر بسته رو بشنون؛ عرشی که به دست عشق نافرجام پدر و مادرش ماه و خورشید فرش شد و رنگش رو برای همیشه باخت؛ تارا جمله به جملهی داستان مامانبزرگ رو از بر بود:《آسمون؛ فرزند ارشد ماه بانو و خورشید کبیر؛ هزار سال پیش چشم باز کرد. از همون کوچیکی توی همون دنبالبازیهای کودکانه دلش رو داد به زمین و دیگه پس نگرفت و نگم که چی توی دل زمین میگشت؛ هر روز آتشفشانها بود که فوران میداد و آتیش بازیهایی که درست میکرد برای آسمون که هفت کهکشون اون ور تر هم صداش میپیچید؛ شما بچه شهریها بیشتر از من میدونین؛ اون زمینهای دیگهای که دور خورشید میگشتن برای خاستگاری آسمون اسمشون چی بود؟》
بچهها یک صدا اسم سیارههای منظومهی شمسی رو بردن؛ مامانبزرگ خندید و دندونهای زرد و کرمخوردش بیرون افتاد:《 آره آره. همون مشتری و مریخ و نمیدونم چی چی؛ پیری هستش و فراموشکاری! همه شون یک دل که نه، صد دل عاشق آسمون خوشگل قصمون بودن؛ همین مشتری خودمون که از اسمش هم معلومه، از اون تاجر کله گندهها بود گفت کل تجارتم رو میزارم مهرت آسمون بانو، ولی ای دل غافل که دل آسمون جای دیگه گیره!
خلاصه که نگم براتون که اون همه سیاره گشتن دور خورشید که دخترت رو به عقد من دربیار خوشبختش میکنم ولی آسمون قبول نکرد که نکرد؛ گفت الا و بلا من زمین رو میخوام، خورشید هم که این یدونه دختر رو بیشتر نداشت گفت به روی چشمم و یه عروسیای براشون گرفت که همین الانم حرفش هست؛ اسمش چی بود؟ بینگ بنگ؟》
صدای خندهی بچهها بین بلوکهای سنگی پیچید و یکی از پسربچههای شسته و رفته و تحصیل کرده بلند گفت:《 اون بیگ بنگه مامانجون؛ بعدشم، دانشمندا میگن بیگ بنگ قبل دنیا اومدن زمین و خورشید بوده!》
مامان بزرگ شال زنگوله دار بسته به سرش رو جا به جا کرد و دستش رو تکون داد:《 نه بابا پسر جون؛ این دانشمندها بلد نیستن میان تاریخ رو ترحیف میکنن؛ بیا اصلش رو از خودم بشنو؛ اون بیگ بنگ جشن عروسی آسمون و زمین بوده.》
تارا آروم و آهسته کنار مامانبزرگ رفت و سرش رو بوسید؛ یکی از بچهها توی جاش جا به جا شد و گفت:《تحریف درسته مامانجون.》
مامانبزرگ باز هم خندید و گفت:《 همون که تو میگی خوشگلم؛ اینقدر از من ایراد نگیرید سنی ازم گذشته ناسلامتی.》
بعد دست انداخت دور کمر باریک تارا؛ زنگولههای وصل به شال کمری دخترک جیرینگ جیرینگ صدا دادن:《 این نوهی خوشگل منرو که میبینین یکی از دخترهای زمین و آسمونه ؛ قربونش برم رو از همون بالا نازل کردن برامون. میبینین چشماش رو؟ به مادرش آسمون رفته.》
همهی بچهها با تعجب زل زدن به چشمهای آبی تارا. اولین بار بود که همچین رنگی میدیدن؛ از وقتی که آسمون رنگش رو باخت؛ نور خورشید بیرحمانه همهی آبیهای دنیا رو دزدید و فقط همسنهای مادربزرگ میتونستن به یاد بیارن این رنگ مرموز و گمشده رو.
ولی چشمهای تارا، یا از چشم خورشید دور مونده بود و یا که دلش برای آخرین تیکهی آسمون سوخته و ولش کرده بود به حالش خودش.
بچهها حلقه زدن دور تارا و با دست اون رو به هم نشون میدادن.
مامان بزرگ که جمع شدن تارا توی خودش رو دید و طاقتش سر اومد و گفت:《 دیگه انقدر اذیت نکنید دخترم رو؛ پاشید پاشید، برین خونههاتون تا مامان باباهاتون نیومدن به ما تهمت دزدی از جیبتون رو بزنن.》
بچهها ناله کردند و پرسیدند:《 پس بقیهی قصه چی؟》
تارا خندید و دست به سرشون کشید، مامانبزرگ آخ و آوخ کنان از جا بلند شد و النگوهای شیشهایش رو تکون داد:《 فردا بیاید، ما که فعلا اینجا موندیم؛ فردا بیاین بقیهی قصه رو میگم براتون، اگه بچههای خوبی باشید بهتون از این النگوهای شیشهای هم میدم!》
#was