_آزاد تو هوا می چرخی، میگردی!
گاهی هم روی گل میشینی و گاهی با باد قایم موشک بازی میکنی! با اون بالای قشنگت، خیلی ها جذبت میشن. اونایی هم که حوصلشو دارن دنبالت میدون. حالا هم که اومدی اینجا سروگوشی آب بدی. الحق که خوب جایی نشستی، کنار من که کلی حرف دارم!
_دارن میان، قایم شو که نبیننت، ممکنه بالاتو بکنن.
آرام از روی بوته بلند شد و با احتیاط روی دستش نشست. انگار حرفی برای گفتن داشت، بازهم بلند شد و کمی جلوتر آمد. از کنار صورتش گذشت و روی موهایی که پشت گوشش داده بود، نشست. دست برد تا او را بگیرد که نجوای ضعیفی به گوشش خورد! دستش در هوا ماند، انگار درست می شنید؛ نجوای پروانه بود.
_ دیگه چه حرفی داری؟
اینبار با احتیاط دستش را پشت گوش برد و پروانه را جلوی خودش گرفت؛ فرار نکرده بود. حتی حالا هم انگار که به او زل زده باشد هیچ تکانی نمیخورد.
_ مهم نیست که واقعا حرف زدی یا نه ولی من میخوام جواب بدم. نه! میخوام بپرسم:
وقتی بچه تر بودم پروانه های شبیه تو، تو حیاطمون روی گلا پر میزدن؛ خیلی دلم میخواست بهشون برسم اما همیشه از دستم در میرفتن. حالا وقتی دراز کشیدم و کاری بهت ندارم میای و خودت رو دستم میشینی! چرا؟
_ آخه اونجور موقع ها انقد دلتون میخواد مارو بگیرید که فراموش میکنین مام دلمون میخواد آزاد باشیم و هرجا خواستیم پر بزنیم، برای همینه که گفتی ممکنه پرامو بچینن. وقتی دیدم داری باهام حرف میزنی درحالی که نمیخوای منو بگیری، ازت نترسیدم.
_حق داری... حالا که فکرشو میکنم خیلی وقتا اینجوری بوده؛ وقتی می خوای به چیزی برسی اگه خیلی دست و پا بزنی ازت فرار میکنه ولی اگه آروم باشی و بهش زمان بدی شاید خودش به سمتت بیاد!
_ برای من سواله که چرا وقتی یه زنبور بیچاره رو میبینین انقدر هول میشین که اونم میترسه و نیشتون میزنه؟
_ خوب فک میکنم درمورد اونا اینجوریه: اگه با پیدا شدن یه مشکل انقد نترسیم و بیهوده پسش نزنیم شاید خودش آروم بره کنار بدون اینکه ازش ضربه بخوریم. شاید زندگی اینجوریه! باید یه مدت اینجوری امتحانش کنم.