پارت یک
نمیدانم. نمیدانم این «بدترین شبها» را شروع کردهام یا دارم شروع میکنم. اما، به هر تقدیر، این ساعات تاریک و بیامید، این روزهایی که دست کم، اگر هیچ موفقیت دیگری درش نبود، اینش بود که به امید دیدار تو شروع میشد و حتی اگر هم در آخرین ساعات شب با نومیدی کامل، مثل دفتری بر هم نهاده میشد، باز این امید که فردا بتوانم ببینمت زنده نگهم میداشت، میدانی؟ از فردا صبح، دیگر این امید را هم از دست خواهم داد.(شاملو)
فصل اول
+مامانش بیا بگیر این دخترو نق نق رو. گمونم تو بغل تو آروم بشه منو که نپسندید.
لحن مرد و گفته هایش آمیخته بود از شور و شعف وصف ناشدنی با هیجان زیاد، همچنان که در چشم هایش اشک شادی موج میزد، با لبخند قنداق بچه را در بغل همسرش گذاشت و با مهربانی همیشگی خود به همسر و فرزند کوچکشان نگاه دوخت .
_نگو نق نق ودختر مامانی رو. قربونش برم نگاش کن با اینکه همش بدخلقی میکنه و گریونه ولی عین ماهه خیلی شیرینه.
زن هم مانند همسر خود بینهایت خوشحال بود. با مهربانی مادرانه ای نوزاد همچون ماهش را در آغوش گرفته بود و با سرانگشت دستانش لپ های صورتی و تپل اورا نوازش میکرد .حالا میتوانست طعم شیرین و دلچسب مادری را بچشد، حالا دیگر او به خواسته اش رسیده بود او مادر بود.
به همسر خود نگاه کوتاهی انداخت و گفت : اسمشو میذارم آیدا ،چون مثل ماه میمونه. و بعد نگاهش را به آیدای کوچک دوخت و گفت: قول میدم تا ابد کنارت بمونم و هیچوقت تنهات نذارم، همیشه مراقبتم دختر کوچولوی مامان .
لپ های گلی و نرم دختر کوچولو اورا وسوسه کرد، بوسه ای بر آن لپ ها زد و قطره اشکی از چشمش سرازیر شد.
[ ]
***************************************************
از این بهتر چه میتوانست باشد؟ کنار دختری که همیشه آرزویش بود و خوابش را میدید نشسته است. عاشقش بود و میدانست دخترهم بینهایت اورا دوست دارد.مدام در ذهنش تکرار میکرد این دختر زیبارو با آن چشمهای دریایی رنگش که همیشه آرزوی این چشم هارا داشت ، آن موهای مواج و پریشانش همه و همه متعلق به اوست . افتخار میکرد که نامزدش بود. وقتی کنار او بود و به چشمهایش خیره میشد، دلش میخواست در دریای نگاهش غرق شود و سر در موهای طلایی موج دارش ببرد و بو بکشد تا از عطر موهایش سیراب شود.
همینکار را هم کرد و بیتاب تر و تشنه تر.
لب های تشنه و داغش گردن دختر را قلقلک میداد
+ بسه نکن آرش الان مامان بابات میان میبینن بذار هروقت رفتیم خونه خودمون بعد بی حیا بازی دربیار.
گفتار و لحن دختر مثل همیشه با ناز و عشوه ی خاصی همراه بود که دل هرکس را میبرد.
_ مگه دارم چیکار میکنم خانومی ؟مال خودمی فعلا نیستن بیا از فرصت استفاده کنیم یه بوس بده بینم .
صبری نکرد و صورتش را نزدیک تر برد چشم هایش را بست و لب هایش روی لب های دخترک نشست .چشمان دختر بی اختیار بسته شد
بوسه ی شیرین ولی کوتاه چنان گرما و آتشی به جانشان انداخت که آن دورا در شعله های هوس و عشق میسوزاند این بوسه هر دو را حریص تر کرده بود اما فعلا باید به همین بوسه کوتاه بسنده میکردند.
بهم نگاه کردند که یکهو دختر زد زیر خنده
آرش با تعجب نگاه میکرد
+ وای آرش کاش آینه اینجا بود خودتو میدیدی لبات رژی شده قرمزه
_ تقصیر توعه دیگه حالا بهم میاد؟
+آره خیلی بهت میاد مخصوصا با این ریشات
و یگ برگ دستمال از جعبه دستمال کاغذی روی میز برداشت و لب هایش پاک کرد
+حالا خوب شد تمیز شد.
بلافاصله مادر و پدر آرش وارد آشپزخانه شدند و به پسر و عروسشان برای خوردن عصرانه ملحق شدند .
دختر با خود فکر کرد که نباید هرگز این خانواده را از دست بدهد .چقد برایش ماندن در کنار آن ها دلنشین بود چیزی که هیچوقت در کنار خانواده خود حس نکرده بود .از خانواده خود تنفر داشت ، هیچوقت عشقی در بین اعضای خانواده خود دریافت نکرده بود ولی اینجا در کنار شوهر و خانواده ی او احساس خوبی داشت . او این خانواده ی جدید را میخواست نه خانواده ی خودش را سعی کرد از خوردن عصرانه لذت ببرد و هر فکری را که آزارش میدهد را کنار بگذارد.[]